امروز با اینکه صد در صد تصمیم گرفته بودم بعد از اینکه جزوه هامو گرفتم و اومدم خونه یکراست بشینم سر درس و قید هرچی مهمونی و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و کوفت و زهرماره رو بزنم اما یه چیزی پیش اومد که اگه ننویسمش خنااااااق میشه تو گلوم میمونه و بعدش سرطان میشه و من میمیرم! 

پس مینویسم! امروز خروس خون طبق برنامه ی از پیش تعیین شده با برخی از بچه ها هماهنگ کرده بودم که برم دانشگاه و دربه در دنبال جزوه بگردم و به گدایی جزوه از این و اون مشغول بشم که شدم وقتی اومدیم بیرون دیدیم روی ماشین دوستم که جلوی در پارک شده بود نوشتن « فاک یو » ! ....

فکر میکنی من چه حالی داشتم؟ دوستم چه حالی داشت؟

هیچی دوستم خیلی خونسرد پاکش کرد و برگشت با خنده گفت دیدی چی نوشتن بی پدرا؟ و بعد همه چی تموم شد و انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده!

این دوست ما ادم خیلی عجیبیه! بسیاااار حرافه ... اصلا ملاحظه ی هیچی رو نمیکنه و توی هر جمع و ناجمعی به قول اون کتابه مثل کفتار میخنده و همه ی توجه ها رو جلب میکنه ... توی ماشین اگر پشت رل نباشه و اهنگ پخش بشه میرقصه!

با اون افغانیه توی کوچه ی دانشگاه به قول بچه ها لاس میزنه و به این ترتیب ازش جا پارک میگیره....

یه روز با صاحب اون برج روبرویی شروع کرد به خوش و بش و ساندویچ تعارفشون کرد ...

با دخترای به قول معروف ول دانشکده راه میوفته همراه پسرای تو کوچه خیابون اینور اونور و قلیون کشیدنِ اونا رو نگاه میکنه...

موهاش رو به انواع و اقسام رنگ های جیغ و زننده ی بنفش  پرمنگناتی و  قرمز و صورتی و غیره در میاره ....

همیشه آرایش نامرتبی داره ... سریع با همه گرم میگیره ... تموم استادا میشناسنش! با تموم بچه های دانشگاه سلام علیک داره ... اگه تو خیابون یکی از همکلاسیای پسرش که پشت سر ج.ن.د.ه خطابش میکنه رو ببینه سوار میکنه و میرسونه ...

موهاش اندازه ی دم اسبه و گاه و بیگاه مغنه ش رو تو هر شرایطی بالا میزنه و موهای ولو شده ش رو میبنده ... واسش فرقی نمیکنه کجا باشه به هر حال هروقت احساس کنه شلوارش اومده پایین بیرحمانه اونو بالا میکشه! (حتی یکی دو مورد مشاهده شده که زیپ شلوارش رو هم بالا کشیده در شرایط نامساعد!)  

عاشق یکی از پسرای دانشگاست و همیشه ی خدا جلوی در توی ماشینش میشینه و این پسره رو دید میزنه ... به چندتا از پسرای دیگه متوسل شده که یارو رو بکشن بیارن تو ماشین تا واسش اعتراف کنه .... یه بار پسره رد کرده اما بازم ول کن قضیه نیست و  الی آخر ....

وحشتناکه نه؟ همین مسائل کافیه تا دخترای نجیب و خانومی مثل ما! یعنی منو دوستم دور همچین موجود غیر قابل تحملی رو برای همیشه خط بکشیم و طرفش نریم درسته؟

اما هیچ کدوم اینا تو کت من نمیره... وقتی دوستم بعد از جریان امروز با ترس و وحشت ساختگی برای بعد دادن به قضیه داشت موضوع گشتن با این دختره رو زیر سوال میبرد و معتقد بود که بچه های دیگه ی اکیپمون هم همراهی با این آدم رو ننگ میدونن و معتقدن شخصیت ما توی دانشکده زیر سوال میره باز هم من زیر بار نرفتم ....

البته دلایل خودم رو دارم .... اولیش هم اینه که اگر قرار باشه ارزش و اعتبار من به اطرافیام وابسته باشه و شخصیت و هویت من با وجود اونها تعریف بشه و دیگران بر این اساس در موردم قضاوت کنن بهتره سرتا پای این شخصیت و اون دیگران رو گل گرفت! خیلی مسخره است ...

 خیلی مسخرست که آدم همیشه طوری رفتار کنه که در حضورش دیگران جرات نکنند از حریمشون تجاوز کنند و تحت هیچ شرایطی فرصت طلب نباشه و مثل خیلی های دیگه این گوشه و اون گوشه مشغول چونه زنی با جنس مخالف نباشه و هرگز خودش رو درگیر بازی های مسخره ی یار کِشی جَو دانشگاه که توش مفت و مجانی دو جنس مخالف به وفور در همه نوع و رنگ! یافت میشن نکنه و بعد در مورد شخصیتش فقط و فقط به خاطر اینکه مثلا با فلانی راه میره قضاوت های آنچنانی بشه...

فکر میکنی آدم چقدر میتونه به اینجور قضاوت ها بها بده و تا کجا با این جماعت باید پیش بره؟ رک و راست بگم برات اینجور قضاوت ها به اندازه ی  یه ارزن هم واسه من ارزش نداره و حتی یک قدم هم حاضر نیستم به خاطر حرف های مفت این سیسمتی به عقب بردارم ...

من که میدونم کسی که بر فرض اون عبارت رو روی ماشین دوستم نوشته خودش یه سگ هرزه ایی که منتظره یکی براش دم تکون بده تا دنبالش راه بیوفته و پارس کنه ... من که خیلی چیزا از این دست برام روشن و واضحه پس چرا باید به قضاوت اینجور افراد در این مورد بخصوص اگر وجود داره اهمیت بدم؟

نمیخوام فکر کنی پافشاریم رو این مسئله و عقب ننشستنم صرفا از سر لجبازیه و میخوام به یه عده که در حد عابر کوچه و خیابون هم امورشون به من و همینطور امور من به اونها ربط نداره چیزی رو نشون بدم و یا ثابت کنم ....

اونچیزی که شاید منو تو این رابطه نگه میداره مسائل جالب و با ارزشیه که در مورد این دوستم کشف کردم؛

اول اینکه فوق العاده آدم باهوشیه! یعنی اگر چیزی رو نیاز باشه من و دوستم ۵ بار بخونیم اون ۲ بار میخونه نمرش هم از ما بیشتر میشه ...

برخلاف ظاهرش آدم صادقیه ... همیشه همون چیزیه که هست سعی نمیکنه چیزی که نیست رو از خودش برای تو به تصویر بکشه... خیلی خاکی و خودمونیه .... آدم دغل باز و ریاکاری نیست ...دنبال نقطه ضعف هات نیست...

درسته وقتی پیشش هستی بهت امون نمیده حرف بزنی اما اگرم حرفی بزنی مطمئنی که ازش سواستفاده نمیکنه ....

تحت هیچ شرایطی توی مسائل خصوصیت کنکاش نمیکنه ...

من هیچ وقت یادم نمیاد حتی برای یکبار مارو تشویق کرده باشه که فلان جا بریم یا کاری که دوست نداریم رو انجام بدیم درحالی که دوستای به ظاهر با شخصیت و با وقارمون بارها و بارها از من و دوستم خواستن که مثلا بریم خونه ی دوست پسرای اونا! یا بریم با هم قلیون بکشیم و یا دعوتمون میکنن به مهمونیای انچنانی که هیچ تضمینی نیست که وقتی میری اونجا سالم برگردی! مثلا خود دوستم تعریف میکرد یارو از بس خورده بود دیگه رو پاش بند نبود و به قول خودشون فقط دنبال باسن دخترا میگشت که باهاشون قر بده!! کاری هم به این نداشت که با دوست پسرت اومدی یا تنهایی، میکشیدت وسط! ...

حتی یه بار وقتی من به این دوستام گفتم خانواده ی من این چیزا رو نمیپسندن مسخرم کردن و بهم گفتن بچه مامان! میگن فکر کردی خانواده های ما میپسندن؟ صبح پاشو حاضر شو به بابایی بگو دارم میرم دانشگاه بیا بریم فلان جا .... ( باور میکنی من تا حالا فکر میکردم اینا خانواده هاشون واسشون مهم نیست که مثلا مهمونی برن یا با دوستاشون دائما اینوز اونور باشن اما بعد که این موضوع رو پیش کشیدم یکی یکی اعتراف کردن که مثلا بابای من اگر بفهمه بی برو برگرد دارم میزنه یا مادرم فکر میکنه اومدم تولد تو و اینا) ... من نمیفهمم این تلاش ما برای اینکه سعی کنیم ظاهرمون رو سمباده بکشیم و جلا بدیم واسه چیه وقتی باطنمون انقدر خراب و بوگندوست؟! بگو حالا بر فرض با اون دختره ی جلف هم راه نرفتین و بقیه شما رو دخترای نجیب و خانوم و سنگینی تصور کردن ... آخرش که چی؟!

آره خلاصه هیچ کدوم اینا از طرف دوست به ظاهر جلف ما تا حالا مشاهده نشده! از اون گذشته فوق العاده آدم پایه اییه! یعنی امکان نداره ازش چیزی رو بخوای و از پسش بر بیاد و واست انجام نده ....

 به خودش اجازه نمیده ازت سوءاستفاده کنه و هرگز بابت کاری که از دستش بر میاد توقعی  از تو نداره، خالصانه کارها رو پیش میبره؛

یه پروژه ایی داشتیم برای کارتو گرافی... این بشر تا ما بخوایم خبردار بشیم و یه تکونی به خودمون بدیم خودش تا اونجایی که میتونسته کارا رو پیش برده و منتظر ما نشده! در حالی که ما یه قدم که برای هم برمیداریم به همون اندازه و حتی بیشتر از همدیگه توقع داریم ....

مثلا خود من سر این تحقیق دو نفره ایی که چند روز پیش بردم تحویل دارم و تمام کاراشو خودم کردم چون دوستم درگیر تحقیق یه درس دیگش بود انتظار داشتم گزارش کار این آخرین بازدیدمون رو دوستم بنویسه واسه همین تموم فایلایی که صدای استادمون رو ضبط کرده بودم رو آوردم که از طریق بلوتوث بریزم تو گوشیش تا بره  تایپ کنه ... اولش که اصلا خودش رو زده بود به اون راه که نمیدونم بولوتوث گوشیم چطوری روشن میشه!!! حالا بعدش هم که فایلا رو واسش ریختم رفت خونه واسم اس ام اس زده که همشونو خواهرم پاک کرده! ( میبینی؟ اینطوری همدیگه رو دور زدن خیلی زشته مگه نه؟ ولی وجود داره متاسفانه ...)

هیچ وقت در مورد کسی قضاوت نمیکنه ... اما ماها تا دلت بخواد داریم در مورد اینو اون و همدیگه قضاوت میکنیم ... یکی رو میبریم تا عرش یکی رو میکنیم زیر فرش! 

و  خلاصه خیلی از مسائل دیگه که باعث میشه آدم از بودن باهاش معذب و ناراحت نباشه ...تازه جالبه بدونی توی خونه هم تموم مسئولیت رو دوش اینه چون مادرش خونه نیست ... از اون طرف پدرش هم آدم متعهد و وفاداری نسبت به همسر و زندگیش نیست ( فکر کن چقدر میتونه از نظر عاطفی بچه ها رو تحت تاثیر قرار بده این موضوع) از این گذشته وقتی بچه بود پدرش اونو به زور برده سوئد و یکسال تموم صبح تا شب توی خونه تنهاش میذاشته و میرفته دنبال کارش و درو هم قفل میکرده ... به نظرت تموم اینا کافی نیست برای اینکه یه آدمی بیش از حد معمول نیاز به جلب توجه داشته باشه؟ نمیخوام رفتارای ناجوری که ازش گاه و بیگاه سر میزنه رو توجیه کنم اما به هر حال باید شرایط رو هم در نظر گرفت ... به نظر من این آدم نیاز به این داره که بهش کمک بشه حالا ما که در اون حد نیستیم که کاری ازمون بر بیاد اما حداقل شعور این رو هم نداریم که بخواییم شرایط رو درک کنیم؟

پ.ن: من از ساعت ۸ صبح تا الان وقتم رو از دست دادم... می ارزید به حس کردن و گفتنش؟!

/ 9 نظر / 28 بازدید
کلينکس

می دونم چی ميگی. به نظر من که خيلی آدم خوبيه و دوستی باهاش می ارزه... کلن از آدم هايی که آدم رو يه جورايی مجبور می کنن که خودت نباشی خوشم نمياد

آفسايد

امممم! جديدا به اين حرف معتقد شدم که فرق ما و ديوانه ها تو اينه که ما در اکثريتيم! فقط همين. من به شخصه از آدمهای شلوغ پلوغ بيشتر خوشم مياد چون غل و غش ندارن. ظاهر و باطن يکی هستن. به نظرم اون نياز به اصلاح نداره! کاملا خوبه!

خودم

آفسايد جان اين همه ی ماجرا نبود... ميدونی بيشتر تنش های روحی و استرس و اضطراب و نداشتن تعادل عاطفی که از رفتارش مشهوده و مخصوصا تصميم گيريهاش تو زمينه های عاطفی به نظرم ميتونه خيلی به آيندش لطمه بزنه ... بهش گفتم. حالا اینا رو گفتم باز نگی به تو چه که به طرف خط میدی و واسه آیندش تصمیم میگیری ... نه مسئله این نیست که من بخوام بهش خط بدم فرض کن مثلا در مورد مسائل عاطفی با آدمی طرفی که فقط دردش اینه که این و اون رو بدست بیاره به محض اینکه بدستشون آورد دیگه از چشمش میوفتن! یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد! :) انگار تو وجود بقیه دنبال چیزی میگرده که خودش نداره با این حساب دنیا رو هم زیرو رو کنه یه همچین کسی رو پیدا نمیکنه چون خودش اساسا تهی و پوچه ... واسه من فرقی نميکنه که چمیدونم شلوارشو بکشه بالا يا اصلا بکشه پايين! سعی در اصلاح اینجور موارد ندارم اما به عنوان آدمی که در کنارش هستم و باهاش در ارتباطم دلم نمیاد مثلا ببینم توی کارهاش دائما شکست بخوره و یا قدر و ارزشش شناخته نشه و غیره ... بیخیال بابا گفتم که اون همه ی ماجرا نبود...

آفسايد

نظرم رو با توجه به چيزهايی که خوندم گفتم هيچ اصراری هم ندارم که حتما درست باشه ولی به نظرم تو همچين مواردی بايد دو تا اصل رو منظور بکنيم اولی نيته! که برای چی بايد تغييرش بديم و دومی چطور تغييرش بديم. اگه با نيت کمک کردن صرف باشه خيلی عالی و انسان دوستانه است و اگه طوری برخورد بشه که احساس يه بيمار روانی نکنه و فکر نکنه به خاطر اینکه کسیه که يکسال تو سوئد تو يه خونه زندانی بوده داره اين برخورد باهاش ميشه. اگه اين دو موضوع تو طرز برخورد منظور بشه موثره و الا آسيب می زنه.

خودم

مرسی آفسايد جان ... فکر ميکنم برخورد درست با اینجور مسائل و هدایت صحیح اون رو بايد سپرد به يه مشاور و روانشناس حاذق :) ما هم به همون درک کردن شرايط و طرد نکردن طرف اکتفا ميکنيم و البته تشویقش میکنیم که بیشتر به خودش فکر کنه و اين روش مشاوره رو هم امتحان کنه

آفسايد

فکر کنم اينقدر شرايط سخت شد که بيخيالش شدی! حالا ديدی اين مسائل ارزش نصف روز حروم کردن رو نداشت!

خودم

ای بابا! :) آفسايد جان من پيشنهاد میکنم يه بار بری اون پاراگراف اخر من رو بخونی و ببينی که من از اولش هم در اين مورد ادعايی نداشتم که حالا بخواد برام سخت بشه... نه مثل شما طرف رو جز ديوانگان طبقه بندی کردم؛ (جديدا به اين حرف معتقد شدم که فرق ما و ديوانه ها تو اينه که ما در اکثريتيم!) و نه مدعی شدم تخصص اين رو دارم که بتونم با اين مسائل برخورد موفقيت آميز داشته باشم ... به نظر من همه ی ماها اين مشکلات رو داريم و کسی نيست که مطلقا از همه نظر کامل و بی عيب باشه منتها يکی وضعيتش حادتره واسه همين معتقدم نه تنها نصف روز که تمام روزای عمر آدم هم کمه برای آنالیز کردن و مواجه شدن با این قضایا .... و بالاخره اینکه به اين نتيجه رسيدم اونچيزايی که تو خوندی همون چيزايی نبوده که من نوشتم معلوم نیست نظر کیو اشتباهی واسه من گذاشتی و کار بیخ پیدا کرد

آفسايد

ها! (بدون کشيدن) عرض شود که منظورم از اون مثال ديوونه ای که زدم اين بود که بگم تازه ديوونه هاش مشکلی ندارن چه برسه به اين خانوم که لااقل در ارتباط برقرار کردن استاده و فکر کنم يه چيز هم از ماها سرتره! و تو اون سطحی که نظر نوشته بودم منظورم اين بود که ممکنه ايراد از ماها باشه تا اون! اما اينکه گفتی اين همه ماجرا نيست من حرفم رو پس گرفتم. چون ماجرايی که من تو پستت خوندم آدم دلچسبی به نظر مي رسيد! به هر حال نکته ای که اين بين هست اينه که فکرشو بکن تو همين لحظه يه بنده خدای از همه جا بی خبری کامنت دونی اين پست رو بخونه! فکر کنم يه روانشناسی اساسی نسبت به اين بحث ما انجام بده!!! حالا بيخيال اين بحث٬ ببين ملت بيکار چی ها درست می کنن:) http://roxik.com/pictaps يوخده حوصله کن! فوق العاده است!

eli

salam chetorii mangoool khoob? man matneto nakhoondam badan mikhoonamesh vali aaaliii neveshte boooodi dokhmarr looool