امروز آخرین روز تو خونه موندن ماست ... دارم اینا رو مینویسم با یه دنیا دلتنگی .. هوای مهر که بهم میخوره کرخت میشم ... دلم ... دلم اگه گفتی چی میخواد؟

فردا به عنوان اولین روز درسی من در سال و ترم جدید محسوب میشه ... این یه هفته همش به اینور و اونور و زندون و حبس و اینا گذشت ... وای! گفتم!! چیکار کنم خب نمیتونم جلو زبونمو بگیرم که ...

عرضم به حضورتون (اگر حضوری باقی مونده البته) امسالم طبق روال گذشته رفته واسه خودم دفتر و یه عالم خودکار رنگی گرفتم چون مثل ترم های قبل تصمیم دارم قشنگترین و کاملترین جزوه رو من بنویسم ... هرچند این تصمیم هیچ سالی عملی نشده .. تا امسال ببینیم چطور میشه ..

البته یکم در این زمینه پیشرفت کردم و بزرگ شدم مثلا دیگه هزارتا دفتر رنگ و وارنگ نخریدم یه پاپکوی طوسی سنگین و رنگین خریدم که در خور یک خانم متشخصی باشه که تصمیم داره تحصیلات عالیه داشته باشه!

خانوووم متشخص و تحصیل کرده! خب من تا حالا فکر نمیکردم صاحب یک چهره ی باشخصیت هستم ... نه اینکه رو حساب حرف اون پلیسا جوگیر شده باشم ها :))) قبلا هم دوستام بهم میگفتن قیافت شیک و محترمه و اینا ... من باور نمیکردم فکر میکردم چون دوستامن میخوان الکی هندونه بزنن زیر بغلم :)  حالا که دیگران از روی ظاهرم احساس میکنن آدم متشخصی هستم تصمیم گرفتم ایده ها و روالم رو هم با ظاهرم هماهنگ کنم چون هرکاری بکنم نمیتونم انعطاف خاصی تو ظاهرم ایجاد کنم و اونو تغییر بدم... بابا من تو اوج لحظه های دونفره مون هم حس میکنم مقادیری عصا هنوز تو گلوم وجود داره!

اینه که از امروز دیگه سبک سری و بچه بازی در آوردن ممنوعه! ... فقط این یکی رو هم بگم : دیشب بابام بهم میگفت علی کنکوری!!! آخه بحث سر این بود که خواهرم چقدر داره واسه کنکوری که امسال داره، خودکشی میکنه و بعد وقتی مادربزرگم ازم خواست که توی شیوه ی تست زدن کمکش کنم تا انقدر نتیجه ی بد توی آزموناش  نگیره بقیه خیلی ناجوانمردانه تمام علم و آگاهی من رو بردن زیر سوال و در نهایت پدر جان مرحمت فرمودن و بنده رو علی کنکوری معرفی کردن! البته منم کوتاه نیومدم و تا تونستم در مورد اون مسئله ی جعبه انگوراییی که عمو جان واسه نمره گرفتن میبرد در خونه معلم بابام شفاف سازی کردم ولی خب خیلی هم بغضم گرفته بود ... واقعا بغضم گرفته بود! اصلا دلم نمیخواد بابام اینجوری به قضیه نگاه کنه ... همین حرفو اگه مامانم میزد اصلا عین خیالمم نبود حالا بماند که طفلک مامان چقد سعی کرد این حرف بابا رو ماسمالی کنه ولی من کلا در مورد عناصر مذکری که دوستشون دارم خیلی حساس و شکننده ترم ... و برعکس در مورد کسانی که خارج از این دایره علاقه قرار میگیرن کاملا بی اعتنا و تا حدودی هم بی رحم هستم. ( این تیکه آخر رو محض اطلاع شما عرض کردم که بدونی چه موجود استثنایی و دست نیافتنیی رو به چنگ آوردی!  )

و کلا بنا به این دلایل و یکسری دلایل بیشمار دیگه تصمیم جدی گرفتم که بشینم از حالا بخونم برای فوق!

خدای من ... این یکی رو هم گفتم بالاخره! اصلا نخود تو دهن من خیس نمیخوره! خیلی دلم میخواد عین این آدم مرموزا باشم که وقتی دارن یه کاری رو انجام میدن هیچی راجع بهش نمیگن و بعد یهو همه رو غافلگیر میکنن! متاسفانه نه تنها اینجوری نیستم بلکه کاری رو هم که میخوام انجام بدم هزار برابر بزرگترش رو قبلا انقد تو بوق و کرنا میزنم که خودمم ذلّه میشم ...

خب حالا که تا اینجا گفتم بقیه اش رو هم میگم ... به احتمال زیاد تو اولین فرصت خفت یکی از استادا رو میگیرم و ازش میخوام راهنماییم کنه که چه منابعی و چه گرایش هایی توی رشته ی من وجود داره و شرایطشون چیه... و احتمالا تو دومین فرصت کلاس زبان هم ثبت نام میکنم ...

دو سه هفته پیش رفته بودیم مسافرت ... نمک آبرود!

میدونی گاهی اوقات فکر میکنم چقدر وحشتناک میشه یکی از آدمایی که باهاشون آشنا میشم یا میبینمشون و باهاشون در ارتباطم وبلاگم رو خونده باشن  و اونوقت از خفایای ذهنم هم خبر دارن! جفنگیاتی که گاه و بیگاه از مغزم تراوش میکنه ... وای! قطعا به ژست خانومانه ی من میخندن :( ... من حتی آدرس اینجا رو به صمیمی ترین دوستم هم ندادم ... ای کسانی که منو میشناسین لطفا اینجا رو نخونین من اصلا با شما احساس راحتی نمیکنم ...

خب اینم یه توهم نارسیسمی ... خیلی خوبه که آدم با خودش فکر کنه خواننده هایی داره که مخفی هستن و چیزی نمیگن و فقط میخونن! 

واقعا که! من اینو خیلی دلم میخواد و با واکنش منفی دارم به خوردتون میدم :( حالا البته واقعا دلم نمیخواد آشناها دستشون به اینجا برسه اما بین شما غریبه ها هم یعنی حتی یک نفرتون داستان زندگی و روزمره های من براتون جذاب نبود که خواننده ی پروپا قرص وبلاگم بشین؟ باورم نمیشه من هیچ وقت هیچ ایمیلی نداشتم از طرفدارام :(

حتما آدم باید توی وبلاگش از روابط خاص حرف بزنه تا جذاب بشه؟ باید حتما داستان های انچنانی بگه تا توجه بقیه جلب بشه باید کاره ایی باشه باید سمت و مقام و منصبی داشته باشه باید نویسنده و خبرنگار و مخالف دولت باشه باید با دوست پسرش بگیرنش؟! آره؟ خب یکی مثل من هیچ کدوم اینا رو نداره قلم خوبی هم نداره ولی باطنا خیلی آدم جالبیه .....

خب ... قصدم غر زدن سر کسی نبود فقط از یکنواختی زندگیم به ستوه اومدم و از دلتنگی :( ... ولی مطمئن باشید اون روزی که من یه آدم مهمی شدم و چپ و راست توی رسانه های خارجی عکس و تصویرم رو دیدید و هیاهویی که به خاطر تحول عظیمی که توی زندگی بشر ایجاد کردم گوشتون رو کر کرد دیگه از تحویل محویل خبری نیست ... اتفاقا عدل تو همون رسانه ها هم اعلام میکنم که من صاحب وبلاگ منگوله بودم ....

این روزای پاییزی منو دیوونه میکنه ... از سرمایی که دور تنم میپیچه چندشم میشه .... نه هوا اونقدر سرده که لباسای نازک و پِرپِریتو در بیاری نه اونقدر گرمه که وقتی با دست و پای لخت اینور اونور میچرخی تنت اون مور مور چندشانه رو تجربه نکنه .... دلم میخواد شوفاژم رو روشن کنم اما چه کنم که باید تابع جمع باشم ... گاهی میرم جلوی یخچال و به باد گرمی که از زیرش میزنه و پاهامو نوازش میکنه قناعت میکنم ...

اتاق من طبق معمول سردترین اتاق خونه ست ... و تاریکترین ... با اینکه خیلی تزئینش کردم و یه عالمه عکس مناظر زیبای طبیعت از پارک های امریکا گرفته تا غروبای جنوب رو به درو دیوارش چسبوندم اما بازم به گرما و روشنی اتاق خواهرم حسودیم میشه :( ....

کتابخونه ام خیلی فقیرانه است! یکی از آرزوهام اینه که سه تا از دیوارای اتاقم بدون چک و چونه کتابخونه های عظیم سرتاسری باشه ... قول میدم اگه یه روزی پا تو کتابخونه ی هاروارد گذاشتم خیلی شیک و محترمانه نقش بر زمین بشم از سرگیجه ...

فعلا تنها چیزی که بهش مینازم اطلسمه! ... به نظرم داشتن اطلس توی کتابخونه خیلی باکلاس و با اهمیته ... یه ذره بین هم از بابا گرفتم که بتونم از رو نقشه ها علامت های اختصاری مربوط به محیط زیست روی قسمت های مختلف رو خوب تشخیص بدم ... البته کتاب های نفیس دیگه ایی هم دارما... فکر نکنین منم و یه کتابخونه و یه اطلس ! ...

این سیاوش قمیشی چه حال و هوایی به روزای من میده ... هیچ خواننده ایی رو جز سیاوش قبول ندارم ... میگه کور شوم جز تو اگر زمزمه ایی دگر کنم ...

/ 28 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل تلخ

salam.http://malangbanoo.persianblog.ir/ up shod sorry hanooz posteto nakhoondam

خوب الان تشريف آوردم که بخونم.خاااک عالم تو که عين من روده درازی مي فرمايي که!

اوا ! اون بدون نام اون پایین منم ها! از بس نبودم پرشین بلاگ اصلآ تحویلم نمی گیره! هوم منم آدرس منطقه ی درفشانيم رو به احدی ندادم٬هر کی مياد از بدشانسيشه که مياد.

عسل تلخ

اااااااااااا بابا منم !تورو خدا اسم منو از تو خودت رد کن ای کامنت دونی .

سهند

مانیا

سلام عزیزم. کوشی تو دیگه؟ روز آخر توی خونه موندنت رو برامون نگاشتی یا روز آخر توی بلاگ بودنت رو؟؟؟ جات خالیه توی بلاگت...

نازنین

من غریبه ام،بنویس،خیالت راحت [نیشخند] من شما رو لینکیدم،با اجازه البته [چشمک]

خودم

سلام منگوله جان خوبی خانم متشخص؟ این یه دوست قدیمیه که می نویسه! یه کم متاهل شده. تنها اتفاق خاص اینه! صداشو در نیار اما اگر خواستی طرفهای ما آفتابی شو. بعدشم! اون طرف به هیچ وجه قرار نیست هیچیه شخصی بنویسم! به جان منیژ!

خودم

تو چرا جواب منو اینجا می نویسی؟ مگه خودم خراب شده ندارم؟ [نیشخند]