يوهو! .... من اومدم.

من با چايی آمدم ..... من در آفتاب آمدم و اينا ....

مادرم هم الان می آيد... او محکم ميايد... او با چکش ميايد که بکوفد تو سر من! چون که خونه و مخصوصا اتاق من به طرز وحشتناکی بهم ريخته است!

اون شبی يه عالمه گريه کردم ... بگم چرا؟ نميخندين؟ چون که دلم واسه خدا تنگ شده بود!  بعدشم صبح پا شدم لاک ناخن هامو پاک کردم يه دونه هم نماز خوندم ... از اين به بعد هم ميخوام نماز بخونم ديگه....

بعد از اون شب احساس خيلی بهتری دارم ... عين يه قديسه که به جهندميان نگاه ميکنه به بقيه نگاه ميکنم و با خودم زمزمه ميکنم که پدر!! آنها را ببخش!... آنها نميدانند چه ميکنند!!!

اصلا همه چيز يه حالت بهتر و شاعرانه تری داره! مثلا رقص معصومانه ی برگ ها بر سر عابران پياده در حالی که انها به اين معصوميت زندگانی هيچ توجهی ندارندند و همچنان در سرشان امواج پليدانه میپرورند!! يا لطافت سکوتی که در نيمه شب بر همه جا سايه افکنده است. و درخشش پرطراوت خورشيد و گرمای مطبوع و دلسوزانه ايی که عاشقانه پوستت را نوازش ميدهد! و بعضی وقتا هم پيله ميکند و پوستت را اتش ميزند و تورا مجبور ميکند بری در سايه قايم بشی و بدين ترتيب خوار مادرشو بياری جلو چشمش!

اه .. خراب شد! من اصلا استعداد شاعرانه گی ندارم ... شما خودتون چيز کنين ديگه! يه خورده بهش پروبال بدين و درک کنيد اين حس لطيفی که در من جوانه زده!

حالا ميگم ميخواين خيلی جدی نگيرينشون .. آخه من حداقل سالی يک دفه اينجوری حس خودپيامبربينی بهم دست ميده....ولی بعد دوباره خودم ميشم.

امروز جلوی کوچه ی دانشگاهمون يهو يکی از بچه ها از تو کوچه پيچيد تو خيابون و زرتی زد به يه پرايد آلبالويی که توش دو نفر نشسته بودن ... حالا از اونجايی که من بالای سرم از اين حلقه نورانيا دارم و خيلی انسان دوست شدم و اينا کلی ناراحت شدم که  به خاطر اين تصادف به اين دو ادم خسارت مالی زده شده و اينا .. بعد همينطوری که داشتم ناراحتی ميکردم يهو راننده پرايد پريد پايین ... قيافش کپی نيکلاس کيج بود...آقا اين اومد پايين سر صبی يه هوار هواری راه انداخته بود که خدا ميدونه!

حالا اگه اين هوار هوارش خشمگينانه بود باز قابل هضم بود.. خب آدم ميگه هصبانيه چون وقت و کار و زندگيش قربانی بی دقتی اون يکی راننده هه شده .. .اما اين هوار هوارش آميخته به بغض و کاملا عاجزانه بود... يعنی زجه ميزداااا! من تا حالا نديده بودم يکی به خاطر يه پرايد اينطور زجه بزنه!! بابا فدا سرت اخه اين حرکات چيه خودتو مضحکه کردی اون وسط!

ميگم مضحکه يعنی واقعا مضحک بودااا... با دست ميزد تو سر کچلش و هوار ميکشيد که خداااااااا  آخه من به اينا چی بگم/ چيکار کنم از دست ايناا!!!!! بعدشم مثل اين مصيبت زده ها رفت نشست رو جدول کنار خيابون در حالی که همچنان دست بر سر ميکوفيد!!!

حالا من با اون هاله ی نورانيم چيکار ميکردم اون وسط؟ چی؟ عين هوخشتره میپريدم و يکی يه ماشين نو ميدادم به اين آقايون؟!... نه بابا هی رومو ميکردم اونور که به بدبختی ملت نخندم ... بعدشم فکر ميکردم زشته حالا اون وسط مردم ببينن دارم به اينا ميخندم ميگن ساديسم داره اين ... اما وقتی ديدم يه خانومه که داشت از اونجا رد ميشد هم نيشش بازه ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم و پقی زدم زير خنده! بعد که دقيق نگاه کردم ديدم راننده پرشيائه هم که با پرايده تصادف کرده بود داره ميخنده ديگه با خيال راحت خنديدم . احتمالا الان هاله ام دود شده رفته هوا! ... بذار ببينم....! به! نيست که!!!  

اخه من يه مدليم ... ناهمگونم .. مثلا جايی که همه ميخندن حس ميکنم لزومی نداره بخندم جايی که بقيه ناراحتن من خندم ميگيره! (مثل همين کلاس فارسی عموميمون که من يکريز سر کلاس شونه هام ميلرزه از خنده به خاطر حرفا و حرکات استاد و بقيه بی حوصله و کسلن و دارن خميازه ميکشن!) واسه همين هميشه بايد سعی دوچندان داشته باشم! هم برای حفظ هاله ی نورانيم و هم برای تابلو نشدن!!!

ميبينيد که مسئوليتم بيشتر از شما آدمای معموليه  ... چه کنيم ديگه به قول شاعر هرکه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش ميدهدن!!!!

حالا جام بلای منم اينه که حتی رفتار يه آدميزاد طبيعی و نرمال رو هم بلت نيستم! تازه هاله ی نورانی هم واسه خودم قائلم!... بدبختی از اين بزرگتر؟!!!