خب... حالا وقته عمله!

اون نوشته ی ۲۴ آبان رو نخونديد؟ نصف عمرتون بر فناست!... اينو جدی می گم ... من هيچ وقت روی نظرياتم تاکيد ندارم اما اون يکی متفاوت بود... اون ديگه يک نظريه ی تئوری نبود که با شما در ميون گذاشتم .. چيزی هست که من شايد هر روز و در مقياس وسيعتر چندين بار حداقل تجربش کردم ... خيلی متاسفم که انقد راحت از کنار تجربيات بقيه ميگذريد!

مهم نيست! هر بلايی دوست دارين سر خودتون بيارين! ولی اينو از من داشته باشيد: اگر نسبت به مسائل بقيه بيتفاوت هستيد کلاه بزرگی سرتون رفته! وقتی توی زندگی حس کرديد همه ی درها به روتون بسته است يا ۹۰ درصد مسيرها رو اشتباه رفتيد اونوقت متوجه اهميت توجه به مسائل پيرامونتون و حلاجی کردن اونها ميشيد.....

بعضی وقتا از اينکه حس ميکنم نميتونم منظورم رو اونطور که واقعا هست بيان کنم درد عميقی رو کف پاهام!! حس ميکنم (حالا نميدونم چرا اونجا؟) ميدونيد واقعا داشتن بيان شيوا و قابل فهم برای ديگران يک نعمته! آدمی مثل من که از داشتن اين موهبت محروم باشه احساس دق مرگی در کف پاهاش ايجاد ميشه...

البته بعضی وقتا هم فکر اينکه نبايد زياد روی مخاطب های وبلاگی حساب کرد آرومم ميکنه! چون اغلب بی توجه به مضمون نوشته فقط دنبال باز کردن وظيفه ی کامنت پراکنی از سر خودشون هستند.... چقدر دردناکه! دلم ميخواد پاهامو محکم بکوبم تو شيشه ی اين مانيتور... بايد به فکر اين باشم که يه ستون از يه روزنامه ی رو بورس رو در اختيار بگيرم 

حالا همه ی اين حرفا رو زدم تا الان اتفاقی رو تعريف کنم که ديروز متوجهش شدم... ديدم دقيقا مرتبطه با موضوع ۲۴ آبان، گفتم حالا اون حرفا رو با يه مثال اينجا تشريحش کنم تا احيانا از هر گونه کج فهميی پرهيز بشه و شما يه وقت فکر نکنيد که من هميشه از سر باد معده ميام اينجا چيز ميز مينويسم

يه وقتايی هست افراد ميخوان منظور واقعيشون رو به شما نشون بدن مثل من يه وقتايی هم هست که طرف کاری رو ميخواد انجام بده اما هيچ دلش نميخواد شما از منظور حقيقيش باخبر بشيد. خب حالت اول رو بيخيال، حالت دوم: کدوم آدم عاقليه که دلش بخواد بدون اطلاع از نيت حقيقی هر فردی اعمالش رو بپذيره؟ يه مثال ساده : احتمالا درک مسائل عشقی و احساسی واسه هممون راحت تره :)، فرض کنيد کسی در تلاش برای بدست آوردن شماست به خاطر امتياز هايی که شرايط محيطی براتون ايجاد کرده مثلا  موقعيت اجتماعی يا از همين قبيل مسائل .... يا برعکس کسی رو در نظر بگيريد که ميخواد از شر شما راحت بشه اما روش نميشه که مستقيما به شما بگه برو پی کارت! (ناکس!)

خب در هر دوحالت هم شما از منظور حقيقی طرف خبر نداريد ( که البته بعيد به نظرم ميرسه! امکان نداره با خبر نباشيد منتها به خاطر يک سری مسائل واقعيت رو نميبينيد، دلتون ميخواد اونجور که شما فکر ميکنيد باشه!) توی هر دو مورد اگر بر فرض چشم بسته و بدون در نظر گرفتن واقعيت ها رابطه رو ادامه بديد يا وارد رابطه ايی بشيد فکر ميکنيد آخر عاقبتتون چی ميشه؟ مسلما جواب خوبی نداريد...

وقتی ميگم منظور و هدف هر شخص رو با اولين قدمی که برميداره درک کنيد و حلاجی کنيد يعنی با حقيقت روبرو بشيد! منظور من مسائل ماورالطبيعه نيست! 

قبل از اينکه ماری ازدواج بکنه يه آقايی بود که نشون ميداد ظاهرا کشته و مرده ی ماريه! يعنی طوری بود که تموم فاميل از عشق آتشين اين آقا خبر داشتن!  حالا تموم اين عشق چطور به وجود اومده بود؟ توی يک برخورد! اونم توی محل کار ماری! اونم در حالی که ماری اصلا متوجه نشده بود! ( عاشق شدن تو يه نظر و اين حرفای بچه مدرسه ايی ها رو فراموش کنيد من يکی اصلا قبولش ندارم اونم برای آقايی که فوق ليسانس داره و ناسلامتی تحصيل کرده است!)

بدتر از اون اين بود که اين آقا که همکار دختر عمومه حتی وقتی ماری رو نديده بود از تعريف هايی که دختر عموم از بابا و خانواده و دک و پز!!! خيالی بابا واسش کرده بود عاشق شده بود ( دختر عموم خيلی شيطونه، آخه اين آقا از اونايی بود که به دمش ميگفت دنبالم نيا بو ميدی! يه بار خودش به دختر عموم گفته بود من خوشم نمياد حتی جواب سلام بروبچه هايی که اينجا کار ميکنن رو بدم چه برسه به اينکه بخوام باهاشون ازدواج کنم!!!! )، ديگه فقط مونده بود قيافه ی ماری که اونم مقبول افتاد!!!

يه چند باری توی جمع من نظرمو راجع به اين آقا و هدف سبکش گفتم اما همه همينطوری نگام ميکردن، همينطوری يعنی اينطوری که: واه واه واه چقد تو حسودی چش نداری ببينی يکی انقد شيفته ی خواهرته!

خوشبختانه خود ماری هم متوجه موضوع بود و از اين مردک نفرت داشت، اما نميدونيد بقيه با چه آب و تابی از عشق يارو حرف ميزدن و دلشون به حال اون ميسوخت که چطور مورد بی مهری يار قرار گرفته!!!

خلاصه که ماری در کمال سنگ دلی! اين آقا  که هی هر روز هم اولتيماتوم ميداد من تا فلان ماه بيشتر صبر نميکنم اگر بله رو نگی خودمو حلق اويز ميکنم رو قال گذاشت و ازدواج کرد...

حالا که دو سه ماه گذشته و همه چيز تموم شده، اين آقا در کمال سلامت و وقاحت و بی شرمی به دختر عموم گفته حالا اون که نشد بريم واسه خواهرش!!!

بابا خيلی عصبانيه از دستش ... ميگه اينطور آدم ها هيچوقت خوشبخت نميشن ...

راستم ميگه کسی که بخواد اعتبار و شخصيت و هويت خودش رو از بقيه گدايی کنه هيچ وقت نميتونه از زندگيش لذت ببره....

من معتقدم اون آقا رفتارهای خودش رو هم نميتونه سبک سنگين کنه و اثرش رو روی ديگران مورد بررسی قرار بده چه برسه به اينکه بخواد عکس العمل بقيه رو پيش بينی کنه که اگر ميتونست انقدر چندشناک عمل نميکرد!.....

من برم...... فردا امتحان دارم