نميخواستم حالا آپديت کنم اما مسئله ايی پيش اومده که ديدم بی انصافيه اگر شما رو از دونستنش محروم کنم!!!

حالا هم مشکلی نيست .. اون متن پايينی سرجاشه .. نامرده هر کس نخونش!!!

اين استاد جانورمون که يادتون هست؟ گفتم از اون سرتقای روزگاره ... يه دفه هم به من گفته بود کلاس اولی! خب؟ همون .... هفته ی پيش من گزارش کار آزمايشگاهم رو بردم دادم بهش بعد يه نگاه بهش انداخت گفت اين چيه؟ بدرد نمی خوره .... بابا بزرگ منم همين ريختی درست می کرد!

آخه گزارش کارم رو توی سوراخای ورقاش کش کرده بودم و ورقه ها رو با کش بهم وصل کرده بودم!! ... حالا خوبه از اون نخ زرزريا استفاده نکردم وگرنه منو از پنجره پرت ميکرد بيرون لابد...  

گفتم خيلی خب! ۲ هيچ به نفع تو .. ولی داشته باش همشو يک جا تحويل بگير!!! آقا اين گذشت و من در طول اين يک هفته کلييی رو گزارش کارم کار کردم... 

رفتم نشستم خششششنگ تایپش کردم (يه چيزايی هم از ورد حاليمه) ... بعدش عکس های مختلف برای هر مبحث رو از اينترنت در اوردم و مناسب هر متن عکس هم گذاشتم زير نوشته ها! درست عين کتابا :) ... بعد ديگه واستون بگم يک عالمه مطلب انگليسی هم از توی نت سرچ کردم زدم تنگش!!... بعضياشونم ترجمه کردم علاوه بر مطالبی که توی کلاس خودش گفته بود و گذاشتم توی گزارش کارم ...

بعد حالا داشته باشين: صفخه ی اول رو اختصاص دادم به رده بندی انگل مورد نظر و عکس انگل رو هم گذاشتم زيرش اسم استاد و منابع و ماخذ رو نوشتم با اسم گرداورندگان که خودم و دوستم بوديم!

صفحه دوم اختصاص داشت به فهرست مطالب فارسی و انگليسی... ديگه کادر بندی واين حرفا هم که همه مرتب و منظم انجام گرفته بود... آقا يعنی يه گزارش کار شد هلووووووووووووووووووووووو!

ديروز که بردم دادم بهش دهنشششششششش صاف شد به معنای واقعی کلمه! هم از ديدن گزارش کار هم از تيکه هايی که منو دوستم بهش انداختيم ...

آخه گزارش کارو دست ما ديد و پيش دستی کرد بدون اينکه ما بهش بگيم خودش گفت بده ببينم چی چی سمبل کردين!!! بعد که داديم بهش دوستم گفت ديگه از حالت پدر بزرگی درش آورديم....

متوجه منظور نشد، گفتم بله بفرماييد هنوزم مثل کارای پدر بزرگ شماست؟؟؟ اگر مشکل داره بديد روش بازم کار ميشه ....

بازم هاج و واج بود... يه خورده من و من کرد و گفت نه خيلی عالی شده ... ولی ببين خانوم پدر بزرگ من حدود ۵۰ سال پيش مهندس مکانيک بودهه .. الان شما بريد فلان جا همه کارخونه های فلانی رو ميتونيد ببينيد... پدر بزرگ من کم آدمی نبوده و اين حرفا!!

گفتم ای بابا! بر منکرش لعنت استاد!!! ما که چيزی نگفتيم شما خودتون هفته ی پيش گفتيد مثل پدر بزرگ منه و نميدونم فلانه و اين حرفا... خب ما هم برديم امروزيش کرديم!

بعد می گفت نه کاری ندارم کلا ميگم برای اطلاعتون .. ميخواستم بگم قرار نيست سر کلاس از مسائل خانوادگی همديگه اطلاع پيدا کنيم که ديدم ديگه خيلی داغ ميکنه! خيلی هم ضايع ميشه در ضمن!! 

بعدشم کلا فکر ميکنم از اون تیپ آدم های مستبدی باشه که طاقت حرف حق رو نداره!... مثلا درسته خودش هميشه ميگه کلاس جای مقدسيه و حرف و کار خارج از کلاس رو نبايد اورد سر کلاس و اين حرفا ... اما اگر من اون حرفو ميزدم احتمالا چهارتا دری وری بهم ميگفت منم که نميتونم جلو زبونمو بگيرم اونوقت منم چهارتا دری وری تحويلش ميدادم و بعدشم بايد ميرفتم درسمو حذف ميکردم وسط ترم! 

شايدم اينجوری نباشه! اخه چند روز پيشا سر کلاس يه پسره همچين جلوش واساد ديگه اين کوتاه اومد بهش گفت بمون اخر کلاس کارت دارم!!

ولی از اون سرتقاست هااا!! با وقاحت تمام توی چشمت نگاه ميکنه و يه چيزی ميگه که درست و حسابی مچاله بشی! مثلا همين ديروز سر کلاس داشت از محيط های کثيف مناطق محروم حرف ميزد بعد يه پسره داشت لبخند ميزد برگشت بهش گفت خوشم نمياد سر کلاس بخندياا... اون لبخندتو جمعش کن که زشت ترت ميکنه! همچين جالب که نيستی ديگه با اون لبخند بدتر هم ميشی! من دارم از بدبختی بقيه حرف ميزنم تو ميخندی؟!!

به مرگ خودم ... به مرگ خودم اگر همچين حرفی رو به من ميزد ئ اينطوری ناشيانه ميخواست منو ضايع کنه کاری می کردم به غلط کردن بيوفته! اينو جدی می گم شده قيد دانشگاه و درسو بزنم کوتاه نميومدم.

بعد حالا گذشته از اين حرفا سر گزارش کار ما انقد کف بر شده بود رو کرد به همه گفت از اين به بعد گزارش کارتون بايد مثل اينا باشه ... اين رو نگاه ميکنيد دقيقا همين مراحل رو اجرا می کنيد در مورد گزارش کاراتون! ...

هی هم ميومد منت کشی :))... فکر کنم متوجه شده من از دستش عصبانيم و می خوام بهش لج کنم... آخه بعد از بار اولی که بهم گفت کلاس اولی و ديد خيلی انگار اخمام رفته تو هم هی مراعات ميکنه اگرم مسئله ايی هست مستقيما به من نميگه ... مثلا يه دفه يکی از بچه ها يه سوال چرت پرسيد اينم مسخرش کرد يهو منو دوستم زديم زير خنده ... برگشت به دوستم گفت نخند تو از اينم بدتری!!! ولی خب به من چيزی نگفت  بعد از اون باری که من بلند گفتم بعــــــــله و بهم گفت کلاس اولی يه بار ديگه هم باز گفتم بعــــــــــــــــــله! که اين بار فقط به گفتن بازم که گفتی اکتفا کرد و منم تا آخر کلاس نيشم باز بود! آخر کلاس دوستم ميگفت: اون نيشتو چرا نميبستی من گفتم الان يه دقيقه است که يه چيزی بهت بگه .. اما خدا رو شکر نگفت. 

ديروزم هی ميومد کنار من ميگفت خودکارتو ميدی به من ... کمک ميکنی ميکروسکوپا رو جمع کنيم و اين حرفا خلاصه! تازه فک کنم همين روزا منو مصبر کلاس هم بکنه 

چقد من بچه ام ............................