آخ اگه بدونين من چقد مريضم .... هرچی بيشتر به سمت غروب ميريم بیشتر مزه ی سرماخوردگی رو حس ميکنم.

الان ديگه نفسام اژدهايی شده ... داغه داغ! سردردم هم هی داره شديدتر ميشه و گلوم هم يه جورايی انگار بی حسه!

آره اين از اين .. اما در مورد آرشيو که توجه خيل عظيم مشتاقان رو بدجور به سوی خودش جلب کرده!!  و يک نفری! هم اومده رسما آرشيو رو گذاشته تو کامنت دونی تا به من دهن کجی کنه لابد !  ( به سيبيلت قسم هروقت ميبينمش نيشم به همين عميقی باز ميشه!)

آرشيو داشتن يا نداشتن ... مسئله اين است! شايد واسه بعضياتون مهم باشه که من آرشيو دارم يا ندارم و واسه بعضياتون هم مهم نباشه ... اصلا متوجه نشده باشين ... ( اصلا حالا بعضيا هستيد ؟ ميشه به دو گروه تقسيمتون کرد؟ ... والا ديگه اين روزا وضعيت کامنت گذاری منو دچار ياس فلسفی عميقی کرده...) به هر حال چه خوشتون بياد چه نياد ميخوام در مورد آرشيو بنويسم:

آرشيوم رو يادم نيست دقيقا از کی برداشتم ... اما  يادمه اون زمانی بود که اين وبلاگ لو رفته بود پيش پسر عموم ... منم خب دلم نميخواست از آشناها کسی اينجا رو بخونه .. شما که می خوندين غريبه بودين من هر ملقی هم اينجا ميزدم بعدش چشمم تو چشمتون نميوفتاد که ...

البته دروغ نگم يه يکی دو نفری هستند آشنا که اينجا رو ميخونن و چششون تو چشم من هم ميوفته ... اينا هم ميدونم حداقل يکيشون همچين جادوش کردم که يادش ميره خل بازيامو!!!!  

 اتفاقا چند وقت پيشا پسر خالم!!! (پسر عموم کم بود پسر خالم هم اضافه شد) ديده من اين بلاگو باز کردم ميگه اين چرت و پرتا چيه ميخونی؟ من همشو خوندم ... مسخرس!! ...هرهر؟ بيخود نخندين يکی دوتا وبلاگ ديگه هم هست که ادرسشون سيو شده تو کامپيوتر اون٬ چه بسا که وبلاگ شما باشه!!!... اونم منظورش وبلاگ جماعت بود... وبلاگ منو فقط نميگفت که

حالا بيخيال... ديروز که آرشيوم رو ميخوندم کلی تعجب کردم! از اينکه شما چطور اين همه تغيير که کاملا هم ناگهانی بود رو هضم کرديد؟! البته بعدش يادم افتاد که همچين راحتم هضم نکرديد، کچلم کرديد! البته حالا که نگاه ميکنم ميبينم حقم داشتيد.... به نظر مياد اون موقع ها خيلی شوخ و شنگ بودم ... الان انگار تلخ شدم ...دوستم ميگفت چرا اون زمونا که با هم قهر بوديم تو همش ميخنديدی؟! اما مسئله اينه که واقعيت چيز ديگس ... ميدونم اون زمان دقيقا مصادف ميشد با يه دوره ی دپرسينگگگ! طولانی... دلايل زيادی هم وجود داشت، مثلا يکيش همين توی کنکور قبول نشدن و توی خونه خودمو حبس کردن ...

چميدونم والا ... هيچ کارم که به آدميزااد نرفته اين يکی هم روش  مثلا وقتی دپرسم مشنگ ميشم!!!

الان که مطمئنم ديگه مشنگ نيستم ... نگا نه ديگه بدون نگاه کردن از خيابون رد ميشم ...نه ميرم رو اون چرخونکه انقد بچرخم تا سر گيجه بگيرم ... نه اينکه لواشکايی که مامانی قايم کرده رو يواشکی نصف نصف ميکنم ميبرم دانشگاه که خودم تنهايی بخورم....

خب آدم وقتی هيچ کدوم از اين کارا رو نکنه يا کمتر بکنه معلومه که ديگه بچه ی خوبی شده.... واسه همينم يه چند وقتی بود خودم تصميم گرفته بودم که آرشيو بذارم واسه مطالبم... تا بعدها که ميخونم مثل حالا کلييی شگفت زده و متعجب بشم ...

ولی چيزی که بايد بگم اينه که در واقع من تغيير اصولی نکردم! اون زمونا بيشتر در مورد رفتارم مينوشتم و حالا در مورد افکارم ... شايد تنهاترين و بزرگترين تغييری که کرده باشم همينه ... اين بود که شما اون همه شايد تعجب کرده بودين و من هم نميتونستم علتش رو درک کنم. 

در هر صورت نتيجه ی فلسفی! که من گرفتم اين بود: خوبه آدم گاهی اوقات اصلا گذشته رو تا کنه بذاره کنار وفراموشش کنه تا اون نقطه ی عطف لازم توی زندگيش به وجود بياد... فرض کنيد ارشيوم ۲۴ سااعته جلو چشمم بود و منم بيکار هی هوس ميکردم برم بخونمش ... اونوقت خيلی سخت ميتونستم از اون قالب در بيام و ممکن بود حالا حالا ها هم همون مدلی بمونم ... اونوقت تبديل ميشدم يه به منگوله ی مصنوعی که خودش نيست ...

انگار همين چند وقته پيش بود که سر تغيير شيوه دادن کلی حرف کشيدم .. اما عين يه بز!! ( آخه من ديماهی هستم:) ) آره عين يه بز واقعی جلو همه حرف و حديثا و گذشته رو به يادم آوردن ها ايستادم ....

پ.ن: مگه بز چشه که آدم نبايد واسه نشون دادن خودش ازش بهره بگيره؟! شيرا همشون تنبلن... مخصوصا اگه از نوع نرش باشن ... آخه نگا همش ميخوسبن به زناشون ميگن برو شکار ....منم که از شيرای زن خوشم نمياد، چونکه همشون کچلن