خب از کجا شروع کنم؟!

از اينجا: چقدر روزا سريع ميگذره ... هيچ دقت کردين؟! البته گذر زمان يک موضوع نسبيه، ممکنه برای شما اونطور که برای من سريع ميگذره نباشه! ولی من تا حالا اين مدليشو نديده بودم .... احساس ميکنم به فاصله ی يک چشم بهم زدن يک هفته تموم ميشه ... از روزای اخيرم فقط پنچ شنبه ها رو به خاطر ميارم که نشستم و دارم چرک نوشته های يک هفته رو پاک نويس ميکنم!!! احساس ميکنم همش در اين حالت هستم .. روزای ديگه و لحظه ها ی ديگه انقدر سريع ميگذره که انگار اصلا هيچ وقت وجود نداشتن و نيومدن  ...

گاهی اوقات احساس ميکنم تحت تاثير سرعت بقيه قرار گرفتم! پاک خودمو فراموش ميکنم و تبدیل ميشم به يه جفت چشم، بدون درک و شعور که فقط حرکات بقيه رو ميبينه و تقليد ميکنه ... بعضی وقتا که دارم توی خيابون وليعصر مسافت ايستگاه تا دانشگاه رو پياده ميرم ميبينم بقيه با چه سرعتی از کنارم رد ميشن ... ديگه راه رفتنشون به راه رفتن شبيه نيست احساس ميکنم ميدون از کنارم ... بعد از يکی دو دقيقه يهو به خودم ميام ميبينم منم با بقيه هم سرعت شدم ... احساس ميکنم پاهام داره ميشکنه... به ساعتم نگاه ميکنم ميبينم هنوز خيلی مونده تا کلاسم شروع بشه ... دوباره ميشم خودم... سلانه سلانه ميرم تا برسم! بذار بقيه انقد بدون تا جونشون در بياد... به هر حال سر يک ساعت معين بايد يه جای مشخص بود . اگر آدم زمانش رو تنظيم کنه ميتونه به موقع برسه.

فک کنم مشکل بيشتر ما سر مسير رسيدن باشه ... اغلب دلمون ميخواد زمانی که برای طی کردن مسير ميذاريم سريع بگذره و مارو زودتر به هدف برسونه .... يادمون ميره بيشترين زمانی که بايد سرمايه گذاری بشه سر همين مسيرهاست! يعنی بيشتر عمر ما صرف طی کردن مسيرها و در واقع با عجله و بی توجهی میگذره ... فقط ميخوايم بگذره تا برسيم به هدف... تنها زمانی که به هدفمون ميرسيم زندگی ميکنيم! ميتونيد تصورشو بکنيد؟ يعنی از اون زمان زندگی کردن که برای يک بار در اختيارمون گذاشته ميشه ممکنه فقط چند روزشو زندگی کنيم! و اگرم به هدف نرسيم هيچ وقت زندگی نکرديم! 

مثلا خود من يکساااال با بدبختی و جون کندن درس خوندم که برم دانشگاه ... وقتی دانشگاه قبول شدم نيم ساعت به معنای واقعی زندگی کردم! دروغ نگم به مدت يک هفته هم در حاشيه از اون نيم ساعت شارژ بودم! بعدش تموم شد... حالا به هدف بعدی فکر ميکنم و دوباره بدو بدوهام شروع شده ... 

از حالا استادم جزوه مياره ميده ميگه برای فوق!! از حالا تلاش کنين برای فوق ... خب اولش خيلی خوشم اومد... چه مرد با فکريه! اما دوروزه عجيبببب دلم ميخواد بزنم تو دهنش ... اخه يکی نيست بگه مرتيکه! پس ما کی برای حالا زندگی کنيم؟ آينده نگری خيلی مهمه اما در زمان حال زندگی کردن هم خيلی خيلی مهمتره ... آينده رو مگه قراره چی بساره؟ مگه غير از همين لحظه لحظه هايی که ميگذره ؟  حسابشو بکنين من از حالا بايد روزشماری کنم و کنکوری (بخونيد کشکی!) درس بخونم واسه چهار سال ديگه ... فلان درسو بيشتر روش کار کنم... فلان درس زياد مهم نيست ميشه اصلا پشم هم حسابش نکرد!!!

ای بابا شايد من اصلا از ارزيابی محيط خوشم نيومد! حالا بايد برم تمام دوران دانشجوييمو سر اين تلف کنم که مثلا چی؟ ميخوام کارشناسی ارشد شرکت کنم شونصد سال ديگه؟ اونوقت يه درس ديگه که خيلی دوست دارم و يادگيری و بازدهی من در اون مورد ميتونه صد در صد باشه رو بيخيال بشم؟!  به عبارتی چهار سال آزگار ديگه زجر بکشم و لحظاتم رو بکُشم برای مثلا نيم ساعت در چهار سال آينده!  

خب  فکر ميکنيد زرق و برق مدرک و اين زهرماری ها تا کی ميتونه منو سرگرم و مشغول کنه؟ فوقش خيلی بکشه تا يکسال ديگه! خب بعدش؟ بعدش چی ميشه؟ وقتی ملکه ی ذهنم يعنی همون مدرک و اينا رنگ و روش رو از دست داد اونوقت من با چه انگيزه ايی ادامه بدم؟ هيچی ديگه لابد تنها کار صحيحی که به ذهنم ميرسه انصراف دادنه!     

يه چيزی رو مطمئنم ... از يادگيری خسته نميشم و برام پوچ و بی ارزش نيست! تنها دليلی که ميتونه منو به موضوعی علاقه مند کنه يادگيری و بالا رفتن سطح اگاهيمه ... ميتونم روی اين انگيزه حساب کنم تا پايان چهار سال و بعدش مراحل بالاتر .... باورتون ميشه اگه بگم حتی موضوع عشقيم هم از اين قاعده پيروی ميکنه! يعنی وقتی از يه نفر :) يه چيزايی ياد گرفتم احساس کردم کم کم بهش علاقه مند شدم ... بعدش همينطور ادامه پيدا کرد...

تصميم گرفتم توی اين دورانی که درس ميخونم همين بشه هدفم... هر روز و چه بسا هر لحظه هدف من تجديد ميشه... ديگه لازم نيست زمان زيادی برای رسيدن به هدفم رو با بی حوصلگی و بی صبری بگذرونم ... من آروم آروم از اين به بعد قدم برميدارم و از هر قدمم هم قراره کلی به هيجان بيام ...

دهن اون استاده هم صافه!.... حالا ببين کی بهتون گفتمااا... ممکنه ادب حکم کنه که مستقيما نرم بزنم تو حالش اما طوری رفتار خواهم کرد که بفهمه با کی طرفههههههههههههههههه!! فک مکشو ميارم پايين که ديگه به من نگه سر کلاس بلند نگو بله مثل کلاس اولی هااا!!!!!

من کلاس اولمممم؟!!! باشه من فرست کلاسم تو هم هيچی نيستيييييييييييييييی! بدبخت گردن شکستهههه!!!... اون گردنش مثل مو باريکههه... آدم همش دلش ميخواد مثل اين جوجه زرد کوچيکا گردنشو بگيره فشاااار بدهههه تا بميره 

احساس اون کاشونيه بهم دست داد که با يکی تو تهرون دعواش شد بعد رفت کاشون روی پشت بوم خونش و شروع کرد هوااار کشيدن و به طرف فحش دادن!!

حالا واسا اگه اون چرخه ها رو ازم بپرسه همچين مثه فرفره جوابشو بدم که فکش بچسبه به زمين!! آخه اون نامردم ميدونه من مثه جغد نشستم گوش ميدم و بلدم واسه همين ازم نمیپرسه تا ضايع شم!!!