ماری يه کت خريده بود ... از اين کت کوتاها که تازه مُد شده بودا! .. بعد از قضای آمده  رنگ اين کت قرمز بود ... از اون روز به بعد ما بهش ميگفتيم کت قرمزی .. ( با الهام از داستان عبرت آموز شنل قرمزی) ... درست عين شنل قرمزی وقتی میپوشيدش کلی گرگ و روباه و اينا هم دنبالش راه  ميافتادن!

روزی از روزها!  که منگوله چشم ماری رو دور ميبينه ميدوئه ميره اين کت رو میپوشه و راه ميافته ميره خونه خاله اش!  وای که چقدم بهش ميومد! اصلا اين کت زمين تا اسمون با زمانی که تو تن ماری بود فرق داشت! يه جلوه ی ديگه ای داشت!

در طول مهمونی همونطوری عصا قورت داده با اون کُته ميشينه ... از گرما خفه ميشه اما کت رو از خودش دور نميکنه  ... چون که کلی بهش احساس خوشتيبی دست داده بوده!

بعد از اتمام مهمونی منگوله که حالا ديگه کت جز لاينفکش شده بوده پا ميشه میره توی حياط می ايسته و منتظر بقيه ميشه که برادر جونش مياد کنارش و شروع ميکنه باهاش به حرف زدن :

ـ ميدونی با اين کُته شبيه کی شدی؟

ـ آره .. اما دلم ميخواد از زبون تو هم بشنفم ( لابد الان ميگه نيکل کيدمنی .. سوفيا لورنی ... آلن دلونی!!!! ... چيزی ديگه ....)

ـ کارتون پسر شجاع رو يادته؟

ـ واه ... آره .. ولی چيزه ولش کن حالا .. از بحثمون دور نشيم ..(چه حرف تو حرف مياره! .. لابد خجالت ميکشه بگه يا شايدم از حسوديش نميتونه قبول کنه که من از همشون خوشتیپ ترم! )

ـ يادته تو اون کارتون يه ببره بود اسمش ويشگا بود نميدونم يا ميشگا.. يه همچين چيزی... بعد يه بابا داشت اين ببره که از اين کتا تنش ميکرد... دقيقا يادمه که همين رنگی هم بود

ـ.... چييييييييييييييييييی؟!

ـ  !

اين يه نمونش بود که انقدر ناجوانمرادنه تو ذوق اين بچه ی ناز و مظلوم (من) ميزدن...

يادمه هوار ساله پيش هم، زمانی که من برای اولين بار مانتو خريدم ... از اين مانتو خفاشی ها مُد بود... منم از اونجا که هميشه رو مُد بودم دوييدم از اونا خريدم ....

چه شور و شوقی داشتم... وقتی برای اولين بار تنم کردم ، دستامو از هم باز کردم و چرخيدم که همه خوووب کف کنن از اين  تریپ ميزون! يهو  ديدم  اين برادرم يه صداهايی از حلقش دراورد با اين مضمون که :

ـ مثه بُرونکا شدی تو کارتون چوقين ( چوبين؟) !