ميتونيد حدس بزنيد من الان دچار چه مشکلی شدم؟

درسته.... حالا موندم برم روانشناسی بالينی و پس فردا خلق الله رو به راه راست هدايت کنم! يا اينکه برم مهندس بشم و عينک دودی بزنم، اين شکلی ==>

مشورت هايی که در اين زمينه صورت گرفته:

- واه .. خدا مرگم بده ميخوای سراسری رو ول کنی بری آزاد؟ تره هم خرد نميکنن برات!....

-ايييييييييی ول! عجب شانس خوبی داشتی که آزاد تهران قبول شدياااا!... شمسی و اصغر و هاشم و اکبر دورقوزآباد قبول شدن! رشته ات هم خوبه .. هرچند چيزی ازش نميدونم اما به هر حال اسمش باحاله! سراسری همچين تریپ بی کلاسيه!

- يه دوستی دارم اينجا ماهی ۱۲ ميليون درآمد داره .. روانشناسی خونده ... بازارش اينجا خيلی گرمه! اشتباه ميکنی ... مهندسی رو بيخيال شو!

-احمق! روانشناسی مال گاگولاست ... يه وقت خر نشی بری روانشناسی!!!!

من و علايقم هم شلغميم اين وسط!  گيسکی امروز زنگ زده بود يک ساعت داشتم با اون چونه ميزدم ... ولی خب نظرم رو به يک مهم جلب کرد که خدا پدر مادرشو واسش بيامرزه! اول نگه داره بعدش بيامرزه ... شايدم اول بيامرزه بعدا چيز کنه .. چميدونم بابا!

ميدونيد يک چيز و بلکه هم دو چيز مسلمه: اول اينکه در هر کاری اگر علاقه نباشه موفقيت به معنای واقعی کلمه در کار نيست! دوم اگر به کاری که برای شما ساخته شده و بهش علاقه داريد رو بياريد همه چيز به شما رو ميکنه! ... اگر خواهان ثروت يا شهرت يا حتی دختر مورد علاقتون!! و البته پسر مورد علاقتون ( ظلم نشه به پسرا... يه وقت فک نکنن هيچ وقت مورد علاقه نيستن ... پورخند!!!) هستيد مسلما اگر در مسير صحيح و مخصوصتون قرار بگيريد بدستش مياريد... چرا چون توی کار مورد علاقتون به مدد همون علاقه نامبر وان ميشيد و خب مسلما درجه يکا هميشه همه چيز دارن!

حالا مشکل اساسيه من چيه؟ اينه که نميتونم ذهنم رو روی علايقم متمرکز کنم! اگه مراقبه بلت بودم حتما ميرفتم سراغش بلکه در اعماق ته وجودم جواب سوالم رو پيدا کنم ... ولی افسوس!

از يه طرف حجم بيشتر کتابای مورد علاقم مربوط ميشه به مسائل روانشناسی و بررسی رفتارها و منش های مختلفی که افراد بروز ميدن...و اين علاقه تنها در خوندن کتاب و مقاله خلاصه نميشه ... خيلی تو اين موضوعات هم در مورد اطرافيام و هم در مورد خودم دقيق ميشم.....

از يه طرفم خوب من طبيعت و طبيعی و منابعش رو خيلی دوس دارم!  نه .. باور کنيد به خاطر اسم منابع طبيعی نيست همچين حرفی ميزنم ...

کلا از سرو کله زدن با قوانين طبيعی و کشف طبيعت لذت ميبرم .... مثلا فکرش رو بکنيد فيزيک عزيزم؟ من هميشه توی ماشين مشغول محاسبه ی سرعت نسبيو  سرعت متوسطم ... کلاس اول دبيرستان سرعت يک سيب رو وقتی از بالای برج پايين ميوفته بدون در دست داشتن هيچ داده ايی در مسئله حساب کردم!!!

بدتر از اون شيمی؟ البته شيمی رو زياد دوست نداشتم اما اين سال گذشته من شيمی پيش رو که کاملا عوض شده بودم خودم تنهايی با عشق و محبت خوندم! و کتاب زيست عزيز که توش داروين اينا داره ... دلم نميومد بدمش به کتابخونه! تا حالا داورين حتما افسردگی گرفته و خودشو از پنجره کتاب پرت کرده بيرون ... و کتاب زمين عزيزم که اون همه تفاسير زيبا داشتم در مورد رد پاهای توش...  

ببينم اصلا من تا حالا به شما گفته بودم از ديدن صخره ها و سنگ های ساده کلی لذت ميبرم! همونايی که شما با بی اعتنايی پاتون رو ميذاريد روشون و لهشون ميکنيد! هيچ بهتون گفتم هر وقت هوس کنم يواشکی ميشينم و سنگ ها و صخره ها رو لمس ميکنم و از فکر اينکه اين سنگ ها ممکنه ميليون ها سال قدمت داشته باشن کلی به وجد ميام؟! بهتون گفته بودم شناخت دوره های زمين شناسی و ملق زدن توشون واسم چه لذتی داره؟!

اصلا حالا فرض کنيم من بيام برم روانشناسی بخونم برای اينکه خب آینده ی شغلی خوبی داره و من کلی درامد دارم بعدها ... ولی علايقم در مورد طبيعت و کشفش چی ميشه پس؟!

تا اينجا که نوشتم فهميدم به روانشناسی هم علاقه دارم .... اما ببينيد من بدون اينکه نيازی داشته باشم مدرکشو بگيرم پيگيرش هستم ... اما اگر مسئله پول در اوردن باشه؟!....يه جای کار ميلنگه!

مگه همون اول يه تز ندادم بر اين اساس که اگر علايقت رو دنبال کنی پول و شهرت و مقام و هرچيز دوست داشتنيه ديگه در مسيرت قرار ميگيره بدون اينکه بهش فکر کنی؟!

خب اگر قرار باشه من به يکی از علايقم پشت کنم و کلا بذارمش کنار مثلا برم روانشناسی به خاطر پول و وعده هايی که بهم ميدن اين خودش ميشه اولين قدم برای رفتن به مسير اشتباه ... يه ضرب المثل هست ميگه:خشت اول که معمار کج ميذاره تا ثريا ميره ديواره کح! يه همچين چيزايی خلاصه! يعنی اگر برم روانشناس بشم در حالی که در ابتدا به شناخت روان خودم بی توجه بودم اونوقت بدرد لای گل ميخورم!

دارم به اين نتيجه ميرسم که راونشناسی و متعلقاتش رو خودم هم ميتونم دنبال کنم ولی طبيعت و کشفش فکر کنم نياز به مدرک مهندسی داشته باشه!!  .. نه بخدا نميخوام مغرضانه نتيجه گيری کنم! شما چی فکر ميکنيد؟!

ای بابا خدا جون حالا نميشد اينجوری منو نندازی تو هچل انتخاب؟! به قول کنستانتين هميشه يه گيری هست ...

پ.ن: نوشتن هم يه جورايی مراقبه ست هااا! .. البته با اين تفاوت که به جای سکوت محض و گوش دادن به روح، سيل تفکراته که در قالب کلمات جاری ميشه و فقط بايد نظمشون داد!

ضمنا خيلی لوسين! چرا انقد کم واسه من کامنت ميذارين؟