سلام....

اتفاق تازه ايی نيوفتاده ...

جز اينکه ما الان مدتيه ساکن خونه ی جديد هستيم ... ای بدک نيست! يه طرف منظره ی کوهها و خونه ها يه طرف هم کل شهر....

من خسته ام ... قربون همون روزای درس خوندن! حداقل يه هيجانی توی زندگی آدم هست ... الان از صب تا شب ول ول ميگردم! حسابشو بکنيد آدم هم ول بگرده و هم در انتظار باشه اونوقت روزا مثل يه قرن ميگذرن ...

دلم يه باروووون حسابی ميخواد... امروز صب که از اين بالا شهرو نگاه ميکردم ديدم چه دووووود غليظی همه جا رو پوشونده ... از اين بالا احساس خفگی کردم به جای اونايی که تو اون دودا گم شدن ... انقدر هوا کثيفه که من به جرات ميتونم بگم فقط تا ساختمونای نزديک برج ميلاد ديده ميشن!

الانم که دارم اينجا مينويسم تا سر حد مرگ بيحوصله ام ... تصميم گرفتم اگر تا ظهر سرگرميی واسه خودم دست و پا نکردم خودم رو از اين پنجره بندازم پايين! البته وقتی از اين بالا يه نگاه تا پايين انداختم ديدم زمان زياد ميبره تا من از اين بالا همچييييين بخورم زمين و بترکم! تا بلکه يه کم از اين حالت کرختی در بيام واسه همين تصميم گرفتم بپرم روی پشت بوم ساختمون جلويی که هم نزديکتره و زمان کمی ميبره هم اينکه چيزه .. آدم فاصلشو که از نظر ميگذرونه سرش گيج نميره!

خلاصه اين شد که دارم اينجا مينويسم ... ميخواستم بگم وقتی آدم خيلی هم بيکار باشه افکار شيطانی ميزنه به سرش و تصميم ميگيره کارايی بکنه که در حالت عادی نکرده... مثلا يه مانتوی فوق العاده تنگ میپوشه که توش نتونه تکون بخوره و ماتيک ميزنه به لبش ميره کتابخونه! بعدشم مثل اين امل ها توی تاکسی ماتيکشو پاک می کنه چون تا مجبور نباشه ماتيک رو نميتونه تحمل کنه!

تجربه ی بدی نبود.. خب ميدونيد من هميشه فک ميکردم اينجور چيزا عادی شده برای ملت اما وقتی توی موقعيتش قرار گرفتم ديدم اصلا هم عادی نشده ... حتی خانوم ها هم يه طور ديگه به آدم نگاه ميکنن وای به حال آقايون ... البته اين موضوع دو حالت ميتونه داشته باشه: ۱- يا من هم مثل اون خانوما که هميشه وقتی ميديدمشون با خودم فکر ميکردم اگه منم خودمو اون شلکی آرايش کنم همون قدر خوشگل ميشم، خيلی خوشگل و خوش هيکل شدم که همه توجهشون جلب شده بود!!! ۲- يا خيلی عجيب غريب بودم و مثل معلولا رفتار کردم تو اون وضعيت ۳- يا اينکه صاف و ساده بگم اين چيزها اگر هزار سال هم بگذره باز برای اين مردم تازگی داره... قرار بود دو حالت بشه که.... حوصله ندارم برگردم اصلاحش کنم.

به هر حال من شخصا به اين نتيجه رسيدم اهل اين جنگولک بازی ها نيستم ... يعنی اگر قرار باشه هر دفه خودم رو اون شکلی کنم برم بيرون بايد حتما يه سبد بزرگ هم سفارش بدم که منو بذارن توش ببرن و بيارن چون من با اون وضعيت هيچ غلطی نميتونم بکنم ...

نميگم اهل آرايش و اينا نيستم ... هستم مثلا فقط ممکنه ريمل و مداد بزنم که اونم انقد کج و کوله ميزنم که چشام ميشه عين ترب سياه! و کرم که اخيرا کرم هم نميزنم ... لباسم هم اگر تنگ باشه بی تعارف بگم فقط ميتونم نقش مترسک رو بازی کنم...اگر روزی منو در اون حالت ديديد بدونيد وضعيت حقيقيم نيست احتمالا جوگير شدم...ای بابا اصلا به شما چه مربوطه که انقد کنجکاوی ميکنيد تو اين مسائل!!

ولی يکی از آرزوهام اينه که آزادانه توی کوچه خيابونا راه برم در حالی که موهام بازه و هی باد ميره توش و تکونشون ميده ... تابستونا هم موهامو مردونه ميزنم که گوشام و گردنم خنک بشه ...

در مورد لباس هم دامن چين چينی بلند دوست دارم که وقتی ميخوام از پله ها برم بالا مجبور باشم با دست جمعش کنم يا شلواری که جيب زياد داشته باشه... کفش هم اسپرت باشه بهتره ... البته تا حالا خيلی وسوسه شدم وقتی ميرم کفش بخرم کفش پاشنه دار انتخاب کنم تا قدم بلند باشه اما هر دفه اسپرت خريدم.

صبر کن ببينم .. اگه دامن چين چينی بپوشم که نميشه کفش اسپرت پام کنم .. .اونجوری ديگه خيلی ميکشه زمين و نقش جارو رو بازی ميکنه...پس يه جفتم کفشه پاشنه دار هم بايد بخرم.

ولی با اين وضعيتی که ديدم و اين که هنوز خيلی مونده تا اين مسائل جا بيوفته اينجا .. و با يادآوری نگاه های مزخرف که باعث ميشن آدم بدترين فکرها  رو در مورد خودش بکنه گمون نميکنم حالا حالاها بشه به اين چيزا فکر کرد ...

بگذريم ... به هر حال ميخواستم راجع به اين مسائل براتون بنويسم که ديدم ممکنه آمادگيشو نداشته باشين و کپ کنين مجداد ... بعد بيان هی بگين وا؟! منگوله تو چرا همچينی و اينا ... 

اين شد که تصميم گرفتم ننويسم . هروقت بچه های خوبی شدين منو خبر کنين . :)