پنجشنبه ای داشتم جلوی يه ساختمونی قدم ميزدم و انتظار بابايی رو ميکشيدم که يهو ديدم يه آقای پيری که سرتاپا سفيد تنش بود اومد جلو و شروع کرد به صحبت...

ـ سلام دخترم ... من طبيبم .. ميخواستم بگم اين کتونی هايی که پات کردی  مناسب اين فصل نيست.. چون اينا باعث ميشن پای آدم عرق کنه و به نسوج چشم آسيب برسونه و ...

داشت از اين حرفا ميزد که من ناخودآگاه ذهنم پرکشيد به سوی اون پيرمردی که داستانشو واستون تعريفيده بودم ... گفتم در قالب عزرائيل نازل شده بود به اون راننده هه! پيش خودم گفتم غلط نکنم خودشه!

اومدم پيشدستی کنم و بگم : در بيارم تقديمتون کنم؟ ... که ديدم آقاهه صحبتاشو تموم کرده و داره خداحافظی ميکنه که بره ....

زودی خودمو جمع و جور کردم و چنتا تشکر محکم ازش کردم و اون رفت! .. لابد پيش خودشم کلی خوشحال بود که به يه بچه ی سربهوا و بی سوات! چيز ياد داده! حالا غافل از اينکه من بجز چارتا کلمه ی اول چيز ديگه ای حاليم نشد و داشتم تو سرم افکار شيطانی هم ميزدم!

حالا اينو داشته باشين تا اين يکی رو واستون بتعريفم :

چند روز پيشاا با مامانی رفته بوديم دکتر پوست و مو ( موهای مامانی زبر شده چند وقته! )  بعد مامانی آزمايشايی رو که سری قبل واسش نوشته بود رو در آورد و داد دست دکتره!

دکتره همچی با حالت متفکرانه يخده به کاغذا نيگا کرد ... يه کم که گذشت سرشو اورد بالا و زير لب گفت : اصلا يادم نمياد اين آزمايشا رو واسه چی براتون نوشتم!

بعد نوبت معاينه شد ... ديدم دوتا دستکش برداشت و يکيشو دستش کرد و اون يکی رو همينطوری گرفت تو دستش! ... اومد بالا سر مامانی و من ديدم با اون دستی که دستکش نداشت موهای مامانی رو پخش و پلا ميکرد و اون يکی دست دستکش دارو زده بود زير بغلشو هر از گاهی باهاش کله اشو ميخاروند!  

فرق بين اولی و دومی رو ميبينين تورو خدا؟ يکی سعی ميکنه تو خيابون و بيابون و هر جا که رسيد از هيچ کمکی دريغ نکنه .. اونوقت اين يکی ميری تو ذِنِقِش ميشينی و هوار تومن پول ويزيت ميدی بعد ميبينی تو  چشاش نوشته : من يه نهنگ* هستم! 

* نهنگ در فرهنگنامه ی منگوله ای نماد انسان های تنبل و بی حوصله ايست که  حال فک کردن هم ندارن!