سلام ...

من بعد از تقريبا يک هفته برگشتم، جايی نرفته بودم منظورم اينه که به نت برگشتم. اين کامپيوتر ما هم دائم فيلم در مياره لامسگ...

عجب يک هفته ی بدی بود به جان شما! اف به هر اعتيادی خواه از نوع اينترنتيش ...

 بدبختی هم که يکی دوتا نيست! شارژر لپ تاپه هم نيست و نابود شده! تو اين يه هفته همينجور با حسرت نگاش ميکردم و گاها نازش ميکردم ... بنده خدا روزای ديگه کشکم حساب نميشه ها آخه من يکی شيوه های سنتی رو ترجيح ميدم :)

البته علت داره اين نيست و نابود شدن وسايل .... آخه ما در شرف نقل مکان هستيم! خونه ی جديد ما يه ساختمون نارنجی زله که تو يه کوچه ی بن بست پر از درخت واقع شده:) ... اين مامانی يا بهتر بگم مادرم!! يک ماه قبل از تحويل خونه و اصولا ساخته شدنش همه ی وسايل رو کرده تو جعبه و چيده روی هم!!

امرزو ديگه به اينجام رسيده بود... اينجا بابا زير گلو! عجبا! .. آره خلاصه ديگه حسابی کلافه شدم کلی هم داد کشيدم سر مامانی که چرا همه چيزو گم و گور ميکنی! ميگه کمک که نميکنی دو قورت و نيمتم باقيه! راس ميگه بنده خدا ...

حالا ديگه گذشته ها گذشته من الان اينجام نشستم روبروی شما! ديگه شمام نميخواد هی خودتونو لوس کنين و گله کنين از دوريم!!

ديگه اينکه من الان انقدر عصبانيم که ميتونم شيشه ی مانيتورو بزنم خرد کنم! به جان خودم بيچاره شدم تا نتيجه ی کنکورمو توی نت ديدم! نتيجه ی جالبی هم نبود... البته من قبلا ازش اطلاع داشتم چون کليد سوالا رو چک کرده بودم! بهر حال يه مجازکی شدم توی دوتا رشته يی که شرکت کرده بودم يعنی تجربی و زبان ... البته کار شاقی که نيست انقد نميخواد با ديده ی تحسين منو برانداز کنين!! مادر بزرگ منم ميتونه مجاز بشه! :)

اون روز که رفتم کافی نت برای ديدن نتايج وقتی از نتيجه مطلع شدم و از رخ دادن معجزه و اينا که منو يهو جزو ده نفر اول معرفی کنه نااميد گرديدم همچيييين دچار ياس فلسفی شدم که وقتی از کافی نت زدم بيرون تصميم گرفتم برم توی بهترين رستورانی که اون اطراف ميشناختم و تا اونجا که ميتونستم بلومبونم و پولامو آتيش بزنم و به گارسونا دستمزدای آنچنانی بدم تا بلکه جيگرم کباب بشه و زودتر از درد نااميدی و اينا جان به جان آفرين تسليم کنم.... 

ولی در عوض جلوی اولين کتابفروشی يه خورده مکث کردم بعد به راهم ادامه دادم ... جلو دومين کتابفروشی به همين منوال ... سومی و چهارمی و همينطور الی آخر! ای بابا! نه توی دومين کتابفروشی دلمو زدم به دريا و تا يک قرون آخر توی کيفم کتاب خريدم ... آقاهه در عوض بهم يه کتابچه و يه خودکار جايزه داد! ميخواين آدرسشو بدم؟ به جنبه ی مثبت قضيه فک کنين! يه خودکارو يه کتابچه ی مفتی!!!

خلاصه که اين چند روزه همچين بيکارم نبودم ... يه کتابی که خيلی چشمو گرفته بود و دلم ميخواست بخونم مربوط ميشد به اين داستانای فرعونی و اينا! ولی ديگه پولم ته کشيده بود... 

تا قبل از اينکه توی خونه ی گيسکی و ماری عکسای مربوط به مصر و کلی وسايل عتيقه که گيسکی جمع کرده بود رو از نزديک نديده بودم و لمس نکرده بودم نميدونستم انقدر به اين مسائل علاقه دارم! چشامو ميبستم و تصور ميکردم توی يکی از دالانای سرد و مرطوب دارم قدم ميزدم ... يه بوی مخصوصی هم ميومد!  چه قوه تخيلييی!!... واااااااااااای وقتی به هيجان ميام کف پاهام کلی ميخاره :)) 

آهان يک مسئله هم واسه خانومای عزيز عشق لباس و کفش و اينا: اون کش سر دوتايياتون هست که باهاش موهاتونو جودی آبوتی ميبندين؟ دوتا گل برجسته هم هر کدومشون دارن...خب؟ از اونها ميتونيد از اين به بعد به عنوان کفش روفرشی استفاده کنين! يه سرشو بندازين لای انگشت شصت پاتون اون يکی سرش هم پشت پاشنه ی پا... بدن ترتيب شما يه کفش مدرن دارين که يه گل خوشگل روی پاتون داره يکی هم بغل قوزک پا! البته کفشای منو هی برادرم پاش کرد گشادشون کرد :(

خب ديگه خيلی حرف زدم .... يه چيز ديگه، آدم بعضی وقتا مثل سگ دروغ ميگه :) باز خوبی وبلاگ  اينه که دوستات ميتونن بفهمن چه جونوری هستی.... 

پ.ن: بلاگ رولينگو فيلتر کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟