ای بابا بعد صد قسمت تازه بعضيا ميگن ليلی زن بود يا مرد!

ماری خواهرمه! در ضمن ماری يک اسم مستعاره مثل منگوله ... مخفف مارمولک :)

خودمم اخيرا تصميم گرفتم اسمم رو عوض کنم، چون به تازگی اطرافيا کشف کردن که من عين روباه مکار هستم! ميخوام اسمم رو بذارم روبی يا روبکی :)))

 گفتم براتون دوشنبه به مناسبت ورود ماری و گيسکی ترتيب يه مهمونی شام خودمونی رو داديم؟ ... چشمتون روز بد نبينه مهمونی شام ساده همانا و رقصيدن در حد شکستن انگشت پاها همانا يا همان؟!

ماری گيسکی رو تهديد کرده بود که حق نداره بلند بشه اون وسط قر بده!!! گيسکی هم سفت و سخت به جمعيت تقاضا کننده جواب ميداد که رقص بلد نيست!!!

ولی من از قبل ميدونستم به انواع و اقسام رقص ها مزينه! و به همه هم گفتم که داره دروغ ميگه!

بگذريم ...حتما متوجه عوض شدن شيوه ی نگارشم شديد! راستش يه نگاه به نوشته هام انداختم، نه در واقع يه نگاه به خودم انداختم ديدم اين اون چيزی نيست که من دلم ميخواد باشم! يه دختره ی لوس و ننر و سبک سر که آدم دلش ميخواد بزنه تو گوشش!

من دلم ميخواد خيلی متين و باهوش به نظر بيام :) تصميم گرفتم اگه غير از اين باشه ديگه ننويسم!

قبلا ها بهتر بودم... خيلی قبل، زمانی که دفترچه خاطرات داشتم! البته يه ايراداتی هم داشتم مثلا نميدونم چرا اون زمونا عقلم پاره سنگ ميبرد و خاطراتمو کتابی مينوشتم!! مثلا:

..... من عضو شورای مدرسه شده ام! البته کسی به من رای نداده است ولی من با پارتی بازی و توسل جستن به چند دوست و معلم گردن کلفت به اين سمت گماشته شده ام! و چه سعادتيست اين عضو شورا بودن! زيرا به تو ميگويند چه زنگ هايی قرار است برنامه داشته باشيم و تو ميدانی کدام درس ها را نخوانی!

به هر حال من تمام تلاش خودم رو ميکنم برای اينکه اون چيزی که دلم ميخواد باشم.... باور ميکنيد؟! :)

به قول امرسون: « آنچه هستی چنان در گوشهايم فرياد ميزند که نمی توانم آنچه ميگويی را بشنوم

پ.ن: فکر نکنيد تمام اين متن رو نوشتم که اين جمله ی امرسون رو آخرش بچسبونم! البته قبول دارم اين جمله خيلی ماهرانه به کار رفته :) اما به هر حال قصد من اين نبود!

در ضمن ياداوری ميکنم: حتما دقت کنيد که من توی اين نوشته از اون شکل های بچگونه استفاده نکردم!