خميازههههههههه  !

ديشب از اون شبايی بود که بنده ابدا پلک بر هم نگذارديدم!  آخه نکه شبای ديگه ميگذارديدم؟!  تا خود صبببببب مثه جغد داشتم اينور اونورمو نيگا ميکردم!

اصلا از روز ازل اين خواب واسه من يه معضل بووووووود و هنوزم که هنوزه بر قوت خويش باقيه! ... اين جند روزه ام ترس زلزله و اينا اوضاع رو وخيم تر کرده!  

يادش بخير... اون زمونا يه معلم داشتيم ... از اين آدمای عهد چوقیی مال دوره ی تير کمون شاه بود!  يادمه سيبيلاش دور از جون شما عينهو بيد مجنون!... سيبيل نگووو بلا بگوو مخمل مخملاااا بگوو! اموووون از اون روزی که اين سيبيلا رو صفا ميداد.. نميدونين چه رقصی تو باد ميکردن!  به قول اون فيلم سرخپوستيه ميشد باد در سيبيل هايش!  ( ناگفته نماند ايشون مونث تشريف داشتن) حالا هواااار سالشم بودااا...  خجالت نميکشيد با اون سرو صورت تو عموم حاضر ميشد؟  تازه ما رو هم تشويق ميکرد  که اينگونه بايد زيست!  يعنی با سيبل انبوه و مواجج؟!

يکی از قوانين شاه وزوزکی که برامون وضع کرده بود اين بود : هرگززز در روز روشن خميازه نکشيد! (‌ صلوات محمدی پسند برفستتت! )

کله امونو ميکند اگه ميديد صب سر کلاس داريم خميازه ميکشيم!  ميگفت دختری که صبح که از خواب پا شده خميازه بکشه يعنی که ديشب ٪פ،،***×،×،×***،،،×××٪٪¤ !

و ما جملگی به اين شکل در ميومديدم:

البته اينا همش ادا اطوارامون بودااا .. واِلا که ککمونم نميگزيد!  ميعادگاه خميازه کشان زير ميز بود! .. يه مَدادی چيزی مينداخيم اون زير و ميرفتيم اون پايين و قدرتی خدا دهنمونو اندازه تمساااح وا ميکريدم : هاااااااااااااااااا

و تو چه دانی که تمسااح چيست  .. آی ميچسبيددد!  نه آخه انصافا آدم مخصوصا صبحا که از خواب بيدار ميشه نيااااااز! داره يه هف الهشتا پلنگ و شيشتااا از اون خميازه های گنده بکشه تا حالش جا بياد ديگهههه!

يه نيگا به بالا انداختيم ديدم طفلکی معلممون! الان شما فک ميکنين چه هيولايی بوده ... اما اينو بگم ايشون به عنوان يکی از بيترييييين معلمان مدرسه محسوب ميشد و درس دادنش حرف نداشتتت  حالا سوای اون چارتا دونه شيويد که اونم احتمالا واسه ابهتش حفظشون کرده بود .. ميخواست مارو بترسونه!  ( بالاخره بچه بايد از معلمش حساب ببره ديگه! ) ولی انصافا سوادش معرکه بود ... !  

اينم عکسشه! حالا راه نيوفتين بياين بگين اين قاتل امام زمونه هاااا ! خب؟