فيلترينگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ....

انقد فيلتر کنين تا فيلتر دونتون در بياد

امروز درسم زودتر از موعد مقرر تموم شد گفتم حالا که وقت اضافه آوردم يکم بازی کنم

بابام ميگه خانوما حسودن

ميگه يکی از دوستام خيلی حميرا رو دوست داره بعدش يه روز که هی داشته قربون صدقش ميرفته و اينا خانومش ديدش اونوقت اول با کش تنبونش دارش زده بعدشم از سيبيلاش به سقف آويزونش کرده 

نه بابا دارش که نزده.. چيز کرده، از شام و چای و اينا محرومش کرده

من که اصلا حسوديم نميشه اگه بابام حميرا رو دوست داشته باشه ... ولی خيلی بدم مياد که وقتی موهامو کوتاه ميکنم اصلا متوجه نميشهههههههه..

واسه همين يواشکی ميرم به مامانم گوشزد ميکنم که اين بابايی معلوم نيست حواسش پيش کيا هست که متوجه موهای من نشده! حالا درسته من هنوزم موهامو پشت سرم ميبندم و خودمم گاهی متوجه کوتاهيشون نميشم ولی بابايی بايد متوجه بشه و هی به من يادآوری کنه که چقد قشنگ شدم .. تازه مامانی هم خودش دلش پره از اين موضوع...

آخه هميشه به بابام ميگه چرا من موهامو مش ميکنم تو متوجه نميشی؟!  

بابا هم تازگيا حواسشو جمع کرده که متوجه بشه ... مثلا چند روز پيشا مامانم بهش گفته ميخوام برم موهامو مش کنم، حالا از اون روز هردفه بابايی ميبينش ميگه به به چه قشنگ شدی موهاتو مش کردی

مامانی هم هر دفه يه جييييغ بنفش ميشکه و از اتاق ميره بيرون! اونوقت من ميرم بابامو که موهاش سيخ سيخی شده و هاج و واج مونده رو روشنش ميکنم که بابا جان هنوز که نرفته مش کنه  

حالا اين يه نمونه هوشياريمه در جهت حفظ زندگيه پدر و مادرم ... من فعاليت های گسترده ای در اين زمينه دارم...

همين دفه که موبايل بابا رو جواب دادم.. يه نفر با صدای نخراشيده ی آقا مانندی پشت خط بود ولی من از اونجايی که زبلم حدس زدم بايد يه خانومه باشه که صداشو کلفت کرده و اينو گزارش دادم به مامانم ....

کمترين نتيجه اش اينه که بابايی اعلام ميکنه اصلا شمارشو واگذار ميکنه... بهش ميگم فقط واگذارش باشه به حضرک عباس ....

و همه اين کارها در جهت حفظ زندگيست  - فونتو کوچيک کردم که شما متوجه نشين زياده تا گول بخورين و همشو بخونين