جمعه:

پشت گوشم رو با انگشت شصت پام خاروندم ... تو اين دنيای لعنتی هيچ چيز مثل گوش آدم نميشه ... گاهی گوشات ميخارن ... گاهی گوشات ميجنبن که اين جنبش و سرزندگی رو کوبيسم هم نميتونه به تصوير بکشه!!!!

شنبه:

احساس ميکنم مثل اپيکوريها شدم ... يک اپيکوريه ناااب... ديشب که دست مگسم لای در موند به اين نتيجه رسيدم... اولش خيلی افسرده شدم، تند تند سيگار پک ميزدم .. اما بعد ديدم دنيا دو روزه، زدم بر طبل بی عاری ...

يک شنبه:

آدم وقتی بزرگ ميشه که  .. که چيز بشه ... پاهاش دراز بشه و دستش به ميز برسه .. اونوقته که ديگه بايد بهش بها داد و براش نوشابه تکی باز کرد ... وقتی نوشابه رو تنهايی ميخوری به اين فک ميکنی که عجب دنيای گندی شده .. يه مشت گازو چپوندن تو يه شيشه آب رنگی و دادن دست مردم ... اين فلسفش با فلسفه ی گووسِفندهای پير کاملا در تناقضه .. وقتی بری تو بحرش ميفهمی که تو يک احمقی! اونوقته که ديگه بايد قيد همه چيزو بزنی و زندگی رو از نو شروع کنی ... بايد به همه پشت کنی و خنجر تو شيکمشون فرو کنی! حالا چه جوری از پشت خنجر تو شيکم فرو کنی اونش ديگه به تو ربطی نداره ... فقط خودت باش خاک بر سر!!! ....

دوشنبه:

گوشام ۸ درجه در  جهت عقربه های ساعت چرخيدن ... باد از شمت شمال شرقی ميوزه ...

سه شنبه:

اگر نتونستی رو پاهات وايسی ... رو دستات وايسا! ....

چهارشنبه: 

 کفش تق تقيام منو ياد تقی ميندازه .... ای تف به ذات پدر بد ذاتت تقی!...

پنجشنبه:

هوا ابره ... کچل ببره!

                                            **********

جملات قصار و ناقصار بالا برگرفته از دفتر خاطرات نسرين... گردآوردنده: منگوله

و تو چه دانی که نسرين چيست؟ .. همون بيتر که ندونی ... اون روز داشتم دفترشو ميخوندم ديدم يه مشت از اون خزعبلاتی (آره؟!) که به عرضتون رسوندم توش چپونده!

بهش ميگم آخه تو با اين سنت خجالت نميکشی؟! دوتای منی اما افسوس که عقلت قليقه!

من نميفهمم چرا بعضيا انقدر علاقه دارن بگن حاليشونه و سفت و سخت رو اينکه خيلی ميفهمن تاکيد دارن... ميان يه مشت مزخرف که سروتش ده شاهی هم نميارزه بهم ميبافن، طوری که خودشونم سر در نميارن چی چی بلغور کردن ... فقط يه مشت اصطلاحات دهن پر کن و گنده گنده توش جاسازی ميکنن و بدين ترتيب تبديل ميشن به يک روشن فکر متفکر عميق انديششش و حالا مثلا عميييق نويس!!!!! بعد يه مشت ديگه هم که عقلشون از دسته ی اول کمتره وقتی با اين موارد برخورد ميکنن کلی به به و چه چه راه ميندازن که يعنی مثلا تو خيلی عميقی و ما به عمق تو!! پی برديم!! اين دسته ی دوم ديگه اوضاشون خيلی بيريخته ... چون علاوه بر اينکه قدرت تجزيه تحليل ندارن و درست و نادرست رو از هم تشخيص نميدن و هر مزخرفی رو ميشه به خوردشون داد، يه وصله ی ناجور هم بهشون ميچسبه که من صلاح نميدونم ساحت( آره؟!) مقدس وبلاگ منگوله رو با عنوانش آلوده کنم 

حکايت همون پادشاهست که بدون لباس تو کوچه ها ولو ميشده و يه مشت ابله برای پنهان کردن حماقتشون شروع به تمجيد از لباسی که وجود نداشته ميکردن! 

۰۰۰ من چه عاقل شدم! ديگه از مارمولک و پشه و مورچه های خونمون نمينويسم!! ...