عطسهههههههههههههههههههههههه  ( اون آبی که سرازيره از عضو بالايی يعنی مماخ جاريست)

من سرماخوردم  آخه يادم نبود که ديگه هوا سرد شده، وقتی از حموم اومدم بيرون همينجوری* رفتم تو بالکن  

ديروز برای تجديد خاطره با برو بچ يه سر رفتيم دبيرستانمون... اگه گفتين کيا رو ديديم؟! همههههههههه بودنننن! از معلم ديفمون بگييييييييييييييييير تا خانم محمودی ذليل شده و مدير چش قشنگمون و متصدی آزمايشگاه و همه و همه خلاصه ....

فک نميکردم بشناسنمون ... آخه خيلی تغيير کردیم، ديگه به قول معلم فيزيکمون دختر بچه ی مدرسه ای مظلوم و ساده و بی آلايش نيستیم  البته نه اينکه اينا رو معلم فيزيکمون توی برخورد ديروز بهمون بگه هاا!  آخه يه بار که از معلممون عکس انداخته بوديم هی غر ميزد که من سرو وضعم مرتب نيست و بدون روژ عکسم بد می افته و اين حرفا... ما هم نامردی نکرديم وقتی عکسو ظاهر کرديم برديم با ماژيک واسه خودمون و معلممون روژ کشيديم بعدش دوباره از روش ظاهر کرديم برديم بهش داديم .... نميدونين ميخواست ما رو تيکه تيکه کنه! اونجا بود که اين حرفا رو بهمون زد و گفت شما وقتی ساده هستيد خيلی قشنگترين! اينکارا چيه! اما ما تو کتمون نميرفت که! ميخواستيم به زور اون عکس ماژيکيه رو بديم بهش تا اينکه بهمون گفت بابا مگه من ميخوام واستون خاستگار پيدا کنم که اصرار دارين اين عکسه اجق وجقو ببرم؟ بعدش ديگه ما نشستيم سر جامون!  از اين معلم فيزيکمون و متصدی آزمايشگامون خيلی خاطره داشتيم ....

يه بار تو ماه رمضون ما واساديم کمک اين متصديه، آزمايشگاه رو مرتب کنيم .... بعدش ديگه ما رو برد به قول خودش بهمون افطار داد  حالا من مثه بز تموم مدت داشتم جلوش آدامس ميجويدما

يارو ميومد به قول خودش اطلاعات عموميه ما رو بسنجه بعد يه سوالايی میپرسيد من هم از اونجا که طبيعتم يخده افسار گسيخته است! به قولی تو دهنی نخورده ام يه جوابايی در همون رديف میپروندم... بعدشم هر هر ميخنديدم که يعنی که يعنی خودمم ميدونم چرت گفتم خواستم مزاح کرده باشم!  و بدين ترتيب به خيال خودم خُليتم رو پوشش ميدادم اما غافل از اينکه ....

يهو ميديديم متصديه مثه گِل وا ميرفت وقتی ميديد سوالاش چرت تر از اونيه که فکرشو ميکرده، آره خلاصه شانسکی جوابا درست از آب در ميومد و حسابشو بکنين حالا اون هر هر خنديدنای بيخوديم جای هيچ شکی رو برای بيننده باقی نمیذاشت که من يه تختم کمه!

البته جای هيچ نگرانی نبود چون وقتی اون از من ميخواست کمکش کنم که کتش رو در بياره و منو مسئول گروه ميکرد و بعدش بچه ها کرکر ميخنديدن و منو دست مينداختن که منگوله ماه عسل کجا ميريد و اين حرفا من به اين موضوع ايمون مياوردم که : ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد! يعنی خودشم آره!.....

نتيجه اخلاقی داستان : منگوله اطلاعات عموميش بسيار خوب است و خودش هم خبر ندارد تازه!

پيام داستان: ديگه يه مرد گنده ی ۳۷-۳۸ ساله که اين حرفا رو نداره! پس واسه منگوله حرف در نيارين

سخنی با نويسنده: خوب پول اولين کلاس کشکيتو گرفتی و زدی به جيباااا .... نوش جونت عزيزم

* لباس تنم بوداااا ... منظورم از همينجوری اينه که موهام خب خيس بود بعدش باد رفت تو موهام شدم باد در موهايش و در نهايت چاييدم !