نميدونم چه سريه که يه روز در ميون هوس ميکنم چيز بنويسم! انگار برنامه ام اينطوری تنظيم شده!  به هر حال راضيم به رضای خدا

اول از همهههههه عرض کنم کههههه: من بالاخره بعد از دو ماه و اندی موفق به لينک گذاری شدم!  دوستانی که تمايل به تبادل لينک دارن  تا پايان وقت اداری روز ٫٫٫٫¤٫٫٫٫ مراجعه کنن که غفلت موجب پشيمانيست! خلاصه که در لينکدونی به روی خلق باز است...

دوم  مطلبيه در مورد ماری که سخت ذهن منو به خودش مشغول کرده!! ... بابايی يه کلاه گيس داره که اونوقتا که سرباز بود و کچل!  ازش استفاده ميکرد ( در حال حاضر تو کيف عتيقه جاتش لميده).. حالا  ماری خانم از اين کلاه گيسه ميترسه! ( تازه کجاشو ديدينننننن؟ از چوق کبريتم ميترسه!! .. ميترسه چوقه يهويی آتيشش بزنه! ) منم ديروز با دمپاييام کلاه گيسه رو برداشتم بردم انداختم جلوش!! .. که نتيجه اش يه فرياااااااااد الله اکبری از جانب ماری بود !

به اين ميگن ساديسم پيشرفته!  البته قطعا کاملا مشهوده که اين بيماريه خطرناک گريبان ماری رو گرفته .. چرا که با اين جنگولک بازيا اسباب گل کردنه شيطنت بچه ی ناز و مظلومی مثل من رو فراهم ميکنه وگرنه که من سرم به کار خودمه ... 

چن روز پيش يه معاون فرستادن واسه ماری اينا!... بعد ريسشون هم سر صبی مياد همه رو به خط ميکنه به اين آقا معرفيشون کنه که ميبينه يکی کمه.. همکارا بهش ميگن که خانوم ماری! رفته بالا... اين آقا ريسه هم فک ميکنه که حتما ماری طبق معمول داره بالا صبونه ميلمبونه! 

پس عزمشو جزم ميکنه و دست معاونه رو ميگيره و ميگه: موردی نداره بيا ايشون رو در محل!! معرفی کنم بهت!

حالا از اون ور هم اين ماری دست به آب تشريف داشته!

ماری دست به آب بوده + رييس ميخواسته ماری رو در محل معرفی کنه = ماری و معاون تو دست به آب دونی بهم معرفی شدن!!

خب .. ميبينم کههه اين پست کاملا اختصاصی و متعلق به ماری بود ..  اما از اونجايی که ماری از بچگی انشاء صفر ميشده و عاجزه از نوشتن! بنابراين زحمت اين متن رو هم بنده کشيدم!