آپديت ميکنم برای رضای خدا قربتا الی الله!

ديروز توی اتاقم نشسته بودم در حالی که در بحر مکاشفت غرق گشته و سر در جيب مراقبت فرو برده بودم و منتظره ....  شرمنده نميتونم بگم... اين قراريه بين منو خدای من ...

آره خلاصه نشسته بودم منتظر جبرائيل که بياد و منو به پيامبری برگزيند و چندتا وحی محی هم بده دستم که کارمو شروع کنم ... حالا يه مراسم کوچولوی بعثتی هم بگيريم بد ني ... البته فقط فاميلای نزديک .. ديگه نميخواد خيلی تجملاتی بشه ...

يهو ديدم در اتاقو ميزنن .. گفتم غلط نکنم خودشه... خيلی آهسته گفتم: بله؟ بيا تو لطفا

...مامانم اومده تو ميگه بلند شو تيليف کارت داره .. خب موردی نداره حتما سرشون شلوغ بوده تلفن زدن ... اما ديدم نخيررر هيچ خبری نيست!

اصلا انگار نه انگار! بابا مگه پيامبرا چيکار ميکردن ديگه؟ يه چار رکعت نماز ميخوندن و روزه و اينا ديگه ... دِ خب همين کارا رو ميکنن که آدم از دين خسته ميشه و بعد از يه مدت هم تارک الصلوة ميشه  با خودشون نميگن بابا حالا که اين بچه تصميم گرفته نماز بخونه و تزکيه نفس انجام بده سريع دستشو بذاريم تو حنا که تو رو درواسی گير کنه و بعد از يه مدت دوباره کافر نشه!

اونم همچين بنده ای  ديروز که داشتم نماز ميخوندم نيمه دوم! بلند شدم گفتم برم يه هوايی تازه کنم يهو ياد اون حرف معلم دينی کلاس سوم دبستانمون افتادم که ميگفت هيچ وقت سجاده نمازو همينجوری ول نکنين برين .. چون که شيطون مياد توش نماز ميخونه

سريع مثه پلنگ! پريدم رو سجاده هه که شيطون نتونه نماز بخونه .. بعدش يه خورده با خودم فک کردم گفتم ای بابا حالا اون شيطونه، چموشه! من که خير سرم انسانم و کلی ادعام ميشه چرا بايد از نزديک شدن يه بنده ای به خدا جلوگيری کنم اينطوری که منم هيچ توفيری با اون ندارم که  ... واسه همين آروم خودمو کشيدم کنار و به اندازه خوندن چار رکعت نماز صب کردم تا شيطونه هم نمازشو بخونه

 نه خدايی عظمت و بزرگی رو کف کردين؟

۰۰۰ دزده تمام اسناد و مدارک و همينطور تمام کليدا رو پس فرستاده! يا دزد! انت اِندشی به مولا!  آدم دزدم ميشه از اين دزدای با معرفت باشه