ای باباا! ... حالا بذارين بيخبری و اينا به يه هفته برسه بعد منو چال کنين تو غيبت و اين صوبتا!

حقيقت اينه که از وقتی اين پست قبلی رو فرستادم بالا .. به اين موضوع پی بردم که جقدر من فهميده و فيلسوفمو اينا... يه جورايی دچار ياس فلسفی شدم که چرا منی که انقدر فيلسوفم ميام چيزايی از اين قبيل تعريف ميکنم :

ديشب شام خونه مادربزرگم بوديم .. بعدش پسرخاله عينکی هم بود... از قضا اين پسر خاله يادش رفته بود عينکشو بياره....وقتی هم عينکشو نميزنه عملا چيزيو نميبينه! منم ديدم هی داره چشاشو ريز ميکنه و تقلا ميکنه که بتونه يکم ببينه فهميدم اوضاع از چه قراره واسه همين شيطنتم گل کردو با خواهرم قرار گذاشتيم يخده سربرش بذاريم ...

پس من به گونه ای نشستم که وی مرا نتوان ديد و خواهرم روبرويش بنشست... شروع کرديم با پسرخاله حرف زدن به اين ترتيب که خواهرم لباشو تکون ميداد و منم صدا در مياوردم!

 اخ که چه قيافه ای شده بود اين پسرخاله هه ! بين دوراهيی گير کرده بود! نميدونست حرف گوشاشو باور کنه يا چشاشو!

خلاصه بعد از اينکه همه ی ملت حاضر در صحنه فهميده بودن و ميخنديدن ...ديديم آقازاده يه صداهايی از حلقومش خارج ميشه با اين مضمون که : بريد بابا تابلوهااا

 آخه پسر تو چرا انقذ شوتی؟

...واقعاا که!  اين حرکات از يه انسان فرهيخته که تزای سرسام آوری در مورد اخلاقيات ميده بعيده!  ()

اينو داشته باشيد:

.... قرار را نيامدنت خوشتر

بگذار در انتظار بتم

                              لحظه ها را بتپم.

آمدنت هرگز مباد!

                         که حضورت طعم دهانم را گس ميکند.

حضورت فراسوی ميز

گندابه ی روياهاست.

فنجان خالی ات را دوست ميدارم زن!

رهايم کن!

قول ميدهم عاشقت بمانم

که لجن زار

                        محصول معشوقه های ماندگارست!

سراينده جناب آقای دکتر!! شاهکار بينش پژوه!

ای شاهکارر..ای دکتر..ای بیسواد! تو بيخود کردی اينارو گفتيييی  .. هی معشوقه .. هی معشوقه .. هی معشوقه! معشوقه هم شد کار؟!