من اصلا حال و روزم خوب نيست!

اولندش که هر روز صبح خون دماغ ميشم!! دوم سرگيجه دارم... سوم حالت تهوع ... چهارم هم دارم ميميرم ديگه

 ولی خدايی اين زيست خوندنم دردسر داره ها!!! آدم همش فک ميکنه يکی از اون دردای بی درمون گريبونشو گرفته ... مثلا من! چند روز پيشا به مامانم ميگم : مامان ! خدافظ! ديگه همه چی تموم شد... من ام اس گرفتم!!

يا مثلا ديشب به مامانی ميگم : مامان ديگه همه چی تموم شد! با ماری خدافظی کنين! بيماری کبدی داره

مامانم هم ميگه : خب تورو خدا .. خوب شد اون کتابا رو گرفتی دستت! .. حالا نميدونم اين حالتای جديدم هم ناشی از تلقينه يا جدی جدی مريض شدم...

 بيخيال...  ماری ميگه يه مشتری داريم اسم مامانش چيزه ... ننه پيری!  ... به خدا دارم راسسست ميگممممم ! اسمش ننه ست فاميليشم پيري!

... خيلی عجيبه ها! من نميدونم اين اسمای اجق وجقو از کجا ميارن! يه دفعه هم يه.... بگم؟ نگم؟ بگم؟ نگم؟ بگم؟.... ميگم!

يه دفه هم يه آقايی به ماری پيشنهاد ازدواج داده بود اسم باباش رستم بود! ... حالا منه گيج اومدم مثلا ماری رو دست بندازم! بهش ميگم : شود کوه آهن چو دريای آببب .. اگر بشنود نام افراسيابب!

 اگه تونستين نقش رستمو اين وسط پيدا کنين به منم خبر بدين...