قرار بود اون ( اول فک ميکردم برادرمه!) منو ببره يه جايی! نميدونستم کجا... فقط ميدونستم اون ميخواد منو ببره... بليتشم يه جوری به دستم رسونده بود ... خودش نه ها!  

يه جای شلوغی بود ... يه عالمه آدم واساده بودن داشتن بليتاشونو کنترل ميکردن و يکی يکی ميرفتن تو! اما هيچکی به من کاری نداشت .. بليت منو کسی کنترل نميکرد ... هويجوری() جلو چشمای از حدقه در اومده ی همه بدون اينکه کسی کنترلم کنه رفتم تو  ... چه کيفی ميداد! طرف چه نفوذی داشت!!!

وقتی رفتم تو يه نفرو ديدم که از فاصله ی دور٬ دست به سينه ايستاده و داره بروبر نگام ميکنه ... حدس زدم بايد خودش باشه! تا اون لحظه نديده بودمش ...سعی کردم يه کم بهش نزديکتر بشم تا بتونم قيافشو واضحتر ببينم! اما ناقلا مثکه فهميده بود .. هی ميرفت دورتر! خلاصه با هزار مدل جنگولک بازی و اينا تونستم فاصلمو کمتر کنم ...

يه لباس تيره تنش بود.. دست به سينه با حالت گرفته و ناراحت ... فقط احساس کردم نميشناسمش ..اما کم کم مطمئن شدم اين همونيه که منو اورده اينجا ... آخه هرطرفی ميرفتم بود... همش منو میپاييد!

با يه چندتايی که اونجا بودن يخده گپ زدیم و با هم هی چرخ زدیم اينور اونور ... ولی من همش حواسم به اون بود...نامرد يه چاق سلامتی خشک و خالی هم با ما نکرد ولی من خيلی دلم ميخواست دستشو بگيرم .. يه بارم که يه حضوری رو کنارم احساس کردم سريع دستشو گرفتم ... فک کردم اونه! وقتی برگشتم ديدم اون نيست! آقا کلی خجلت زده شديم!  

...يه جا رفتيم يه پل بود زيرش آب بود.. ميگفتن تو اين آبه پر تمساحه  از شانس گندم نميدونم چه جوری شد من تلپی افتادم تو اون آبا  .. بازم نميدونم چه جوری شد که نجات يافتيدم... اما خيلی اعصابم خورد شده بود .. اونم که فقط بلت بود دستاشو بزنه به سينه اشو از دور نگاه کنه ... قيافشم که انقد تو هم بود که خدا ميدونه  ... يکی نبود بگه خب تو که انقد تو همی واسه چی بچه مثه دسته گل مردمو برميداری مياری گردش  که بيوفته تو تمساحا!!

اصلا شايد از دست من ناراحت بود ميخواست منو بده به تمساحا که گازم بگيرن! يا شايدم عصبانيت و ناراحتيش از همون اول به خاطر تمساحا بود که نکنه يه وقت منو بخورن

ولی درکل جای خوبی بود... آدم نميدونست داره ميدوئه يا پرواز ميکنه  بارونم ميباريد.. اول نم نم بعدش يهو خيلی شديد شد.. ديگه هيچ کس بيرون نبود ولی من مثه اين سرتقا تنهايی اون وسط دور خودم میپلکيدم ..

.... همينجاها بود که يهو از خواب پريدم!  ديدم يه پشه ی موذيی صاااف رو پلکمو نيش زده .. ديگه خوابم نبرد... در عوض تا صب دهنم داشت ميجنبيد ... به قول مامانی مثه موش صدای کرت کرت جويدنام ميومد

صب که واسه مامانی تعرف کردم بهش ميگم: مامان .. ماماااان نکنه اون آقاهه امام زمون بوده؟

ـ   واه .. خب تورو خدا! امام زمون تورو ميخواد بزنه سرش؟!  تازه مگه بيکاره بياد تورو ببره پارک ژوراسيک؟! (مامانم ميگه اونجاهای که تو تعريف کردی به پارک ژوراسيک شبيه هه! )

خب من فکر کردم شايد امام زمون اومده بهم بگه اگه امسالم درس نخونم منو ميدندازه جلو تمساحا!  تازه اگه به مامانم ميگفتم اون تمساحا تو خواب  حرف هم ميزدن ديگه مطمئن ميشد ديشب به جای خواب رفتم نشستم پارک ژوراسيک و آليس در سرزمين عجايبو ديدم و از تلفيق اين دوتا دارم واسش داستان سرهم ميکنم!

حالا گذشته از شوخی اين اولين خوابی بود بعد از بيدار شدن کاملا يادم موند ... تقريبا همه جزييات ... آخه من هميشه همه ی خوابام نصفه نيمه و بی معنيه ....