بابايی اومده منو بغل کرده پيشونيمو بوس کرده ميگه : دخترم تولدت مبارکک ... بيا اينا رو بگير ( يخده پول مول و فال حافظ و يه جعبه شکلات و اينا ) ببخشيد ديگه من فرصت نکردم کيک بگيرم  

منم البته يخده با دهان باز و هاج و واج و اينا زل زدم بهش بعدش يه جرقه ای تو کله ام زده شد و سريع چيز ميزارو جم کردم خزيدم تو اتاقم  اخه ميدونستم چه خبره .. بابام نميدونست ولی مامان خانم سريييع حاليش کرد :

مامان خانم: چييييييييييييييکار ميکنييييييييييی؟ تولد کدومهههههههههه! اواااااااااا !!

بابايی: خب خانم تولد بچه است.. کاری نکردم که تبريک گفتم بهش!

مامان خانم: تولد اون بچه که حالا نيسسسسسس! اون همهههههههههه چيز ميييز بهش داديييييی ..  حواست کجاست آخههههه

بعدش بابايی ميدوئه ميره شناسنامه منو از تو کيفش در مياره ميگه ايناهااا خانووووم! اينجا نوشتهههه!

بابام طفلی يادش نيس که شناسنامه منو هوار ماه بزرگتر گرفتن تا يه سال عقب نيوفتم از مدرسه ... ولی ديگه کار از کار گذشته بود .. حالا کی روش ميشه بياد به من بگه کادوها رو پس بده

حتما بابام پيش خودش فک کرده: ای منگوله ی موش خورده! هيچ به روی خودش نياورد

۰۰۰دانته خل نبود به نظرتون؟  آخه کمدی الهيشو که بخونی ميبينی ابن سينا و سقراط و افلاطون و اينا رو انداخته توی دوزخ!  جرمشونم اين بوده که ميخواستن با کمک عقلشون پی به اسرار هستی ببرن! تزش اينه : اگه قرار باشه با عقل پی به همه چيز برد پس ايمان اين وسط چيکارس! ...  پربيراهم نميگه .. ميگه؟ .. نميگه .. ميگه ... نميگه... ميگه ... نميگه ....