دقت کردين بعضيا چقدر نگاهشون گرم و صميمی و مهربونه؟! خود به خود يخ آدم وا ميره! بعد اون ابروت که به قول ماری کشش در رفته و هميشه بالاست آروم آروم مياد پايين و .... 

ديروز رفته بودم پيش ماری .... يعنی کار داشتم رفتم کارمو انجام دادم ... بعد ديدم ديگه سر ظهره دلم هم داره ضففف ميره از گرسنگی گفتم ناهارو سر ماری خراب شم تا بعد ببينم خدا چی ميخواد...

حالا که رفتم ميبينم خسيسسس يه چیپس خريده که ديگه ناهار نخره!  ديگه کلی محبت کرد و منت گذاشت سر من یه مينی پيتزا گرفت که دوتايی با هم بخوريم!!  .. اما باورتون ميشه دوتايی فقط تونستيم نصفشو بخوريم؟! ... (بابا خيلی کم خوررر )

يه همکاری دارن اين ماری اينا که يه خورده زياد تپله بعد قد بلند و خلاصه از اون هيکليياس... خيلييييييييييی بامزس! من که تمام حواسم به اين بود  وقتی قاطی ميکرد... وقتی کم مياورد ... وقتی عصبانی بود نميدونين مثه اين بچه ها لب و لوچه اش آويزون ميشد .. بذاريد بگم شبيه کيهههه ... اين لاک پشتا هستن تو کارتون ها... شبيه اوناست! فقط من نميدونم چرا تو  کارتونها لاک پشتا همه پيرمردن... اما اين جوونه ...

 يکی از همکارای سيبيل چنگيزيشون ميتعريفيد که روز اول مهر بچه اشو که کلاس اوله برده مدرسه .. بعد سر صف مدير مياد میپرسه کی بلده شعر بخونه و اينم که اول صف بوده دستشو ميبره بالا و خلاصه ميره شعر بخونه:

-بزن بريم بزن بريم از اينجاااااا  ... مديره سريع بلندگو رو ازش ميگيره ميگه اين نهههه يکی ديگه بخونن! اونم بلند گو رو ميگيره و ...

ـ ديووونه ديووونهههههههههه ... دوباره مديره میپره بلند گو رو ميگيره ميگه بچه جااااااااااان اينم نهههه! ای ايرانو بخون بلدی؟ اونم ميگه اره و دوباره بلند گو رو ميگيره :

- ای ايرانننننن! .... تا همينجا بلدم

 من که وقتی تعريف ميکرد دلم واسه بچه هه ضف ميرفت