چند روز پيشا داشتم تمام دفتر کتابامو جمع و جور ميکردم و کتابخونه امو مرتب ميکردم و دفتر کتابای اضافه رو مينداختم دور (بعضياشون تار عنکبوت بسته بودن ) که يهو چشمم خورد به اون عکس پری درياييه....

اين عکس مربوط به هوار سال پيش يعنی زمانی که منگوله دبستانی بود ميباشد. وی! متعلق به دفتر خاطراتيست که اون زمونا منگوله به دليل محبوبيت در جمع ياران هديه گرفته بود!

.... جونم براتون بگه کههههه يکی از همکلاسيام بود که دل در گرو محبت ما داشت  بسکه دوست داشتنی بودم واسه همين اين دفتر خاطراتو با کلی عکسای قشنگ و شعرهای عاشقونه! روز اخر مدرسه ها ...يعنی دقيقا آخرين امتحان بهم هديه دادش...

....حالا فک نکنين من فقط وقتی بچه بودم خيلی دوست داشتنی بودمااا... همين دروان دبيرستانم يکی از بچه ها بود شديدا عاشقم شده بود!!  به خدااا!!! ميديدمش از پشت پنجره کلاسشون واساده زل زده به من! از طريق اينو اون واسم کارت پستال ميفرستاد! دوربين آورده بود ازم عکس انداخته بود  يه بارم رفته بود واسه دوستاش خالی بسته بود که فلان زنگ تفريح من با منگوله بودم  ( چه افتخاری )  حالا من نه خوشگل بودم نه از اون تيریپ خفنا که توجه همه رو جلب ميکنه! .... اما امون از روزی که آدم مهره ی مار داشته باشه

حالا اينا به کنار معلم ديفرانسيلمونو بگووو! همون که سيبيلاش مثه بيد مجنون بود٬ اسييرم بود به مولا ... فقط کافی بود لب تر کنم تا امتحان نگيره! زنگای تفريح منو ميبرد تو کلاس مِلاسا با هم يواشکی حرف بزنيم  

... آره خلاصه خواستم دستتون بياد چه شخصيت عزيزی داره واستون چيز ميز مينويسه هاا!  حالا اينا تازه يه چشمش بود!!!

خب... دفتر خاطراته رو داشتم ميگفتم ... بعدش اونروز من دفترو گرفتم و راهی شدم! ... در حالی که مثه ديوونه ها دلم ميخواست بدوئم و دستامو تو هوا تکون بدم ... اصلا دلم ميخواست دستامو بکنم تو جيبمو و تا خونه ليلی برم .... آخه من خيلی دوست داشتم از مدرسه که ميام دست خالی باشم اونروز حتی خودکارام رو هم بعد از امتحان انداختم دور ... اونروز بهترين فرصت بود اما دفتره نميذاشت!! واسه همين دفتر رو انداختم تو جوق !

حالا هر وقت به عکس پری دريايی نگاه ميکنم( آخرين بار سوم راهنمايی بودم که چشمم تو چشمش افتاد)  که اون روز از دفتر کندم گذاشتم تو جيبم و بقيه اشو سپردم به آوای جوقبارها انگار دلمو چنگ ميزنن....

اون تنها دوستيه که هنوز وقتی بهش فکر ميکنم دلم واسش تنگ ميشه! شايد اگه دفترو نمينداختم دور اونم مثل بقيه بعد از چندی! واسم عادی ميشد و فراموشش ميکردم .....

اون دفتر خاطرات با ارزش بود.. اما با ارزش تر از اون دوستم بود که منم زرنگی کردم و باارزش تره رو نگه داشتم

چه توجيه هم ميکنم!!  حالا اگه جرات دارين بياين بگين منگوله بی احساسه!