امرزو چندم شهريوره؟ چند روز ديگه مدرسه ها باز ميشه... آخ چقدر دلم ميخواد برم ثبت نام کنم ... دلم تنگ شدههههههه

اون روزی که از مدرسه آزاد شديم يکی بهم گفت دلت تنگ نميشه؟ گفتم نه بابا دلت خوشه هاا! تازه راحت شديم! اما حالا... حالا که وارد دومين سال دوری از درس و مقش ميشماا دلم يه جوری ميشه هی!

يادش بخير چه دورانی داشتيم اون زمونا!  ...

ما سه تا بوديم! بهمون ميگفتن سه کله پوک! ديگه خيلی لطف ميکردن ميگفتن سه تفنگدار!! چه کارايی که نميکرديم ...

از ريختن مهرهای مدرسه تو جوق بگيييييييير تااااا قفل کردن در راهرو!  آخرين امتحان ترم آخر رو داده بوديم  .. همه معلما تو دفتر نشسته بودن و داشتن گل ميگفتن و گل ميشنفتن! روزای قبل هميشه ما رو از مدرسه مينداختن بيرون! آخه همه ميرفتن فقط ما سه تا اونجاها پرسه ميزديم ... اون روز ديگه چون روز اخر بود مارو ننداختن بيرون!‌ ما هرچی منتظر شديم که بيان بيرون که ما ازشون خدافظی کنيم نيومدن! خب ما هم ديگه کلافه شده بوديم ...قفلی که رو در راهرو بود رو زديم به در و رفتيم خونه و معلما اون تو موندن! ‌خدا ميدونه چه جوری نجات يافتن

يا نامه هايی که به مشاورمون مينوشتيم ! چه داستانايی سر هم ميکرديم به عقل جن هم نميرسيد! اون بنده خدا هم جوابای طوماری ميداد و ميزد به ديفال!

يا اونروزی که از بالای راه پله يه مار پلاستيکی آويزون کرديم جلو چشم معلم بينشمون!!! چقدر ترسيده بود! تا يه هفته سردرد داشت و نميومد مدرسه از!‌ وقتی اومد قسم خورده بود کسايی که اين کارو کردن رو از مدرسه اخراج کنه! .... ولی مگه دستش به ما ميرسيد

روزايی که بيکار بوديم در کلاسا رو با روبان و طناف شيرينی بهم ميبستيم! ما سه تا حتی به همديگه هم رحم نميکرديم! پولای همو ميدزديديم و بعدشم با همون پول اون دوتای ديگه رو مهمون ميکرديم! اين دزدی و مهمونی به صورت دوره ای بود! يه بار تصميم گرفتيم بانک بزنيم بين خودمون سه تا و توش پول بذاريم و آخر هفته ها مهمونی بگيريم.. اما ما حتی به بانکمون هم رحم نميکرديم و ازش پول برميداشتيم دوباره ميذاشتيم توش! واسه همين هيچ وقت آخر هفته ها پولمون از ۲۰۰- ۳۰۰ تومن بيشتر نميشد!   

يه بار روز معلم بود بعدش از قضا بابايی سه تا ماشين حساب خراب آورده بود خونه که بدرد نميخورد... خب منم ديدم حيفه، با دوستام صحبت کردم قرار شد کادشون کنيم  و هرکدوممون بديم به يکی از معلمامون ! ميخواستيم هر سه تامون بديم به يه معلما... اما خب اونجوری ديگه ميفهميد آبرومون ميرفت! اينجوری هر کدوممون که به يکی ميداديم  ديگه روش نميشد بره تو بوق کرنا بزنه که به من ماشين حساب خراب کادو دادن که! اين بهتر بود!

ياد اونروزی که بخاری تو نمازخونه رو آتيش زديم هم بخير! ... آخه هرکاری ميکرديم روشن نميشد! .. ما هم پاهامون داشت از سرما منجمد ميشد خب! بعدش نميدونم چطوری شد که يهو شعله ور شد!

روز جشن فارغ التحصيليمون قرار شده بود ما دوربين ببريم! اما چون هيچکدوممون حاضر نشديم پول فيلم دوربينو بديم دوربينو همينجوری بدون فيلم برديم و از ملت در ژست ها و فيگورهای مختلف با دوربين خالی عکس انداختيم... آخرشم گفتيم همه عکساتون سوخته!

ما چهار سال با هم همکلاس بوديم خيلی با هم جور بوديم!.. هرسه تا عين هم کله شق! .... هيييی روزگار.... چرا تموم شدی؟!