دو هفته ی ديگه يه اتفاق هيجان انگيز ميوفته!

من اجازه ندارم اينجا بنويسم!‌چون که ماری منو ميکشه!  فقط همينو بدونين که خيليييييييييييييييی اتفاق جالبيه! من که کلی حظ ميکنم!!!

ماری ميگه بيخود به دلت صابون نزن حالا.... بذار دو هفته ديگه از راه برسه ....

چقدر ميتونين در حالت غم و اندوه و افسردگی و اينا بسر ببرين؟! نيم ساعت؟ چل پَن ديقه؟! () .. يه روز ؟ دو روز؟ يه ماه؟ يه سال؟ چقدر؟! ....

من نميتونم زياد حالت غمزدگيمو حفظ کنم يعنی نميتونم وقتی که غمگينم به چيزای بامزه ای که دوروبرم اتفاق ميوفته نخندم..  تا حالا بارها و بارها شده ژست گرفتمااا اما خب بعدش خسته ميشم و لو ميرم که دارم فيلم ميام ... اين خيلی بده! باور کنين!

چن وقت پيشا سالگرد پدر بزرگم بود ما خانوما() خونه دايی اينا بوديم.. دختر داييم رو پای من نشسته بود بعد چشمش افتاد به جعبه دستمال کاغذی و برش داشت توشو نگاه کرد ديد هيچی دستمال توش نيست! يه خورده اخمالو منو نگاه کرد و من تا اومدم به خودم بجنبم جعبه رو شررررررررررقی کوفيد تو سر من!

فک ميکرد لابد من همه رو قورت دادم و ميخواست از حلقومم بکشه بيرون!  خب تو اون حالت ميتونيد تصورشو بکنين؟ خونه ساکت و صدای هق هق گاه بيگاه مادربزرگ ... همه يه جورايی بغض کرده بوديم و به قول معروف حس گرفته بوديم که اين بلا بر سر من نازل شد!

من که حسابی از اون حالت بُق کردگی کلافه شده بودم منفجر شدم يهو! مگه ميتونستم جلوی خودمو بگيرم ديگه!  نزديک بود از خنده ولووو شم رو زمين! اشکم در اومده بود! بغل دستيام هم يه لبخندی زدن و همه چی تموم شد براشون اما من   ... هرچی چشم غره های دوستان پتک وار سرم رو نوازش ميکرد فايده نداشت! 

۰۰۰عصری بالشم و قندون دستم بود ميخواستم بالشو بندازم رو تختو قندونو بذارم رو ميز اشتباهی قندونو پرت کردم رو تخت و.... خب طبيعتا بالشو بايد ميذاشتم رو ميز ديگه!

۰۰۰ درس امروز: .... هرکی از چيزايی که در بالا گفته شد درس نگرفته باشه حوالش به حرضت عباس!  

۰۰۰ در ضمن برای آلوتروپ سياه فسفر سه حالت ممکنه به وجود بياد : الف- با کلر ترکيب نميشود. ب- به شدت با کلر ترکيب ميشود. ج- با کلر ترکيب ميشود اما نه به شدت. د- هيچکدام... و از اين چند حالت خارج نيست!... و اين هم جوابی جامع و کامل به اون دوستی که به دنبال علم بود....