های!

پس داستانو شنيده بوديننننن؟ منو باش به خيال خودم چه داستان دست اول و تميسي! واستون تعريفيدم! ... هميشه هفت هشت سال از دنيا عقبم! دست خودم  نيست!

اين چن روزه هم بسکه درگيری فکری داشتم ( بابا خيلی فکر کن! ) پاک قاط زدم ...

مثلا ديروز دوستم اينجا بود ميخواست بره بهم گفت: فردا بهم زنگ ميزنی فلان چيزو يادآوری کنی 

ـ اهکی... خب خودت زنگ بزن من بهت.....!(خب چيه؟ فک کردم ميخواد زرنگ بازی در بياره ميخواستم موچشو بگيرم! )

ـ نخواستم بابااااا خسيسسسسسس!

يه عالمه کتاب روی ميز جمع کردم .. ميخوام همه رو بخونم حالا چه جورييی اونش ديگه با خداس!.. يه صفحه از اين ميخونم يه خط از اون ... آش تو کله ام درست کردم!

شيطونه ميگه همه رو جمع کنم از پنجره بندازم تو حياط ...ترجيحا حياط همساده بغلی باشه بيتره! چون اينجوری هم مامانی نميفهمه من کتابامو طرد کردم از خونه و از موهام اويزون نميشم! هم اينکه هميشه تو حياط همساده ها ممکنه يه زنگوله اوووفتاده باشه و بدین ترتيب کتابا شررررررررقی ( شايدم غرررربی ) ميخورن تو ملاج زنگوله هه و با علاجش يکی ميشن!  و اين عمليست  بس در خور ستايش... باشد که ايمان بياورد!

ماری داره فيلم مصايب مسيح رو نگاه ميکنه .... منم برم ببينم بلکه يه چيزی ياد گرفتم!