عطسههههههههههههههههههههه

مسافرت؟؟ نه بابا چه مسافرتی ؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟! من سرماخوردم!

جمعه رفته بوديم کوه! اونم چه کوه رفتنی ! پدرمان  به چند دليل عمده دراومد که من در چند شماره اونا رو براتون خلاصه!!  ميکنم:‌

۱- اول اينکه من بعد از مدتهااااااااااااااااا ( تقريبا از تابستون پارسال) رفتم کوه و حسابشو بکنين! اصلا بدنم امادگی نداشت! ميدونستم وقتی بيام خونه تمام بدنم درد ميکنه ... اين ماری مثه مارمولککک! ميرفت بالا و من مثه پنيير قدم به قدم  يه گوشه ميشستم و نفس تازه ميکردم! بعدشم از اون بالا واسم دست تکون ميداد و هوااااار ميکشييد پيرزنننن جووون بکن دِ! ...  وای! چقدر دلم ميخواست منم هوااار ميکشيدم و بهش ميگفتم که از اين پايين چققققققدر شبيه دُم بِشکَنَکا به نظر ميااااد!

۲- مسئله ی بعدی کفش بووود!  بنده پی به اين موضوع بردم که آدم با جوراب از کوه بره بالا والا پاش کمتر آسيب ميبينه تا با اين کفش کوه های مزخرف! آخرين شماره ی اين کفش کوه ها يک شماره از پای من بزرگتر بود! آقاهه ميگفت اصولا کفش کوه بايد يه شماره بزرگتر از پا باشه!  و من واقعا اطلاعی در اين مورد ندارم! حالا اگه اون منو دست انداخته و سرم کلاه گذاشته شما مجازيد تا صبببببب بِهِم بخندين! ... وقتی اومدم خونه پاهام لهه شده بود و من ترجيح ميدادم با دستام راه برم...

۳-در طول راه هوا به شدتتت گرم بود! اما وقتی به ايستگاها ميرسيديم يه باد خنکييی ميوزيييد ... آدم دلش ضعف ميرفت ! آخرين ايستگاه که ما رفتيم ديگه معرکه بوددد! توی خود سالن حتی بخاری روشن بود!  ما وقتی از راه رسيديم چون داشتيم از گرما خفه ميشديم کلی داد و هوار راه انداختيم بابت اين موضوع لاکن بعدشم رفتيم بيرون رو تختا نشستيم! اونجا فوق العاده خنک بود اولش خوشمان آمد اما بعدش من واقعا يخ کردم! ... دستام مثه گوله ی برف شده بود!  و خلاصه که همين تغيير دماها در بدنم موجبات سرماخوردگی سختی رو فراهم اورد!

۴- اون بالا دو نفر باهم دعواشون شده بود! چه داد و هواری راه انداخته بودن! دستای يکيشون قرمز بود!  همراهان بالافاصله پس از مشاهده ی دستاش به خيال اينکه خونيه روشونو برگردوندن اما من مثه اين سرتقا نگاه کردم تا مطمئن شم خونه بعد غش و ضعف  کنم... خوشبختانه خون نبود شاتوتی بود دستاش!

۵- موقع برگشتن يکيو ديديم که از دهن و دماغش خون اومده بود .. رنگش زرد شده بودولباساشم خونی بود تازه!  زير بغلشو گرفته بودنو داشتن با خودشون ميبردنش پايين... همينجوری که محو تماشای اون بوديم متوجه شدم يه آقاهه داره به ما ميخنده!.... اومد جلوتر و همونطوری با خنده گفت : نترسين! باور نکنين بابا همش الکيه ! داره فيلم بازی ميکنه! ...حالا کی گفته ما ترسيديم؟!  من تا اونجا که يادم مياد در طول عمرم فقط از کلاه سبزه* ميترسيدم!

۶- حالا همه اينا به کنااار وقتی اومديم خونه پشت در مونديم! کليد نداشتيم و مامانی و بابايی هم رفته بودن بيرون! .... ماری هم از اون ور رفته بود کلاس ... دوييدم تلفن همسايه رو گرفتم و زنگ زدم به ماری که سريع خودتو برسون وگرنه من تلف ميشم ديگه! خلاصه که يه مدتی رو هم مثه گداها دم در گذرونديم! ....

عجب روز نحسی بود! نحسيش به روزای ديگه هم سرايت کرده آخه! من از اون روز تا حالا در بستر بيماری اوفتاده ام!  امرزو اولين روزيه که اجازه نشستن يافتيدم و بيدرنگ اومدم اينجا! همين حالا هم مامانی داره هوار ميکشه که بچهههههههه حالا چند روز چت نکنی ميميريييی؟ فک ميکنه دارم ميچتم!

* کلاه سبزه = يک پيرمرد بی آزار متعلق به دوران کودکی! اگه يادم بمونه داستانشو واستون ميتعريفم!