يکی از اين جوجه رنگيا تازگيا به دستم رسيده بود بسيار باشکوووووووه! ... همچی جيک جيک ميکرد گويی که بلبله داره آواز ميخونه!

بهشون در اصطلاح ميگن جوجه ماشينی! از وقتی بچگی کردن تموم شده بود ديگه تابستونا از اونا نميخريدم! يعنی روم نميشد که بخرم! .......

اين يکی رو هم پسر خالم برام آورده بود ... چند روزی بود که داشتمش .. خيلی بِهَم عادت کرده بوديم .. جوجه ی خوب و سر به راهی بود ! البته اول اينطور به نظر ميومد تا اينکه......

روزی از روزها که با هم تو حياط نشسته بوديم و صفا ميکرديم و من مگسای موذی رو ميکشتم متوجه موضوعی شدم ! ... ديدم بی نهايت به مگسا علاقه داره و هر مگسی رو که من سَقَت (؟!) ميکردم با لذت تماااااااام ميبلعيد!

خب من خيلی بهم برخورد! ... من اگه مگس به دستم اشاره بشه دستمو با اسکاج ميسابم اونوقت اين نامرد مگسا رو ميخورد!!! اوقم داشت ميگرفت ديگه! ... با اينحال نزدم تو ذوقش و ننداختمش تو قفسش بلکه هی مگس کشتم و هی دادم بخوره! تا انقد چش در نياره!  حتی بردمش مگسای خونه زنعموم رو هم دادم خورد!!

بعدش ... بعدش اونوروز من ننداختمش تو قفسش و رفتم تو خونه درو بستم! .... دو ساعتی نيومدم بيرون ! وقتی اومدم ديگه نبود!

ياد نگاههای گربه های نااهل افتادم که چطور با حسرت نگاش ميکردن ... به گمونم کار خودشون بود! .. حالا اونام مگسی شدن! بايد برم يه سگ بيارم بندازم به جونشون ! ....

نتيجه اخلاقی :

۱-وقتی نميتونی با صورت مسئله کنار بيای از هر راهی ميتونی استفاده کنی برای پاک کردنش!

۲-اگه ديدی دوست چندشی داری بی درنگ بِکُشِش!

۳-اين اصل مهميه : هرچيز باب ميل تو نباشه بايد نابود بشه!

۴- من سوگوارم......

۰۰۰ يه کم متفاوت بود نه؟!  اينم به خاطر اعتراضات گسترده ی برخی آشنايان بود که ميفرمودن اين دری وريا چيه مينويسی؟! يه چيزی بنويس که مردم چيز ياد بگيرن!  ولی از اونجايی که من بسيار يک دنده هستم! همچنان دری وری مينويسم ! اما  طوری مينويسم که بشه ازش چهار اصل مهم و حياتی استخراج کرد ! بدين ترتيب هم کار خودمو ميکنم! هم به نظر آشنايان احترام ميذارم  هم به شما چيز ياد ميدم!