در کافه رستورانی نشسته ام، با موزیک ملایمی که پخش میشود و ادمهایی که از کنار پنجره میگذرند… 

غرق سرخوشی ام… اب جوی دیشب امروز اثرش را گذاشته،  موسیقی همان است که همیشه با خواهرمگوش میدادیم در تابستانی داغ با رمان های دوزاری… 

کاپوچینو تلخ است، به تلخی کاپوهای یک دلاری کلز و سون الون، اما نمیدانم چرا انقدر بهم میچسبد این تلخی… 

خنکای پاییز را تجربه میکنیم در نیمکره ی جنوبی…  همینطور که سرم گرم گوشی و غذایم است گاهی دورو برم را نگاه میکنم،  یکی از کافه چی ها تا نگاهم با نگاهش تلاقی میکند لبخندی میزند، با اشاره میپرسد اوکی هستم؟  منم شستم را نشانش میدهم! … یک چیزهایی به ایتالیایی بلغور میکند، فقط لبخند میزنم، لبخند که نه، در حقیقت خنده ایی به پهنای صورتم!  احساس رضایت را میبینم در چهره اش، گمان میکند ملتفت هستم چه میگوید ...

وسایلم را جم و جور میکنم، باید بروم سر درسم، به مرحله ی استاد تمامی زبان نزدیکم …  یک استاد تمام لال البته! …  مرده شور اسپیکینگ را ببرد!