يه زمين خالی بود نزديک خونمون... جون ميداد واسه بازی .. چنتا مزيت داشت که اونو از ساير مکان های تفريحی ! () اون حوالی متمايز ميساخت!

اول اينکه ظاهرا مال کسی نبود و ما مجبور نبوديم هی غرولند بشنفيم! دوم به خونمون نزديک بود و زياد دور از دسترس والدين نبوديم!  وسومين و مهمترين دليل هم اين بود که توش پُرٍ خاک بود!

هميشه عصرای تابستون پسرا اونجا فوتبال بازی ميکردن.. هی الکی اينور اونور ميدوئيدن وگرد و خاک بلند ميکردن ... همشم صاف ميومد رو سرو کله ی ما ميشٍست و فقط ما و خودشونو حسابی خاک به سر ميکرد !

من که ميرفتم يه گوشه ميشستم مورچه ها رو نيگا ميکردم... بهترم بود تازه! خيلی دلم ميخواست يه دفه ملکه شونو ببينم ... اما هر وقت به بابام ميگفتم بيا خونشونو خراب کنيم ملکه شونو نشونم بده بهم چشم غره ميرفت : نهههههههههه ! يه وقت اذيتشون نکنياااا! گناه دارن!

منم اذيتشون نميکردم ..بهشون کمک ميکردم  دنبالشون راه ميافتادم ببينم کجاها ميرن.... هرچيز عجيب غريبی که سر راهشون بودو کول ميکردن ميبردن لونه به عنوان غذا! بعضی وقتام سه چهار نفری! ( فروند...راس... تخته...  چهار تخته مورچه؟! ) بسيج ميشدن ميرفتن يه چيزی که بيشتر شبيه آهن پاره بودو با خودشون حمل ميکردن  به گمونشونم هرچی سنگينتر باشه مقوی تره!

منم که ميديدم انقد خنگن يواشکی ميرفتم از خونه مشت مشت شکر مياوردم ميريختم دم لونشون! ....بعدش ميرفتم يه ساعت ديگه ميومدم لونشونو ميکندم تا ببينم شکرايی که بهشون داده بودمو کجا بردن ...

بعد از کلی حفاری شکرا رو با يه عالمه چيزای ديگه پيدا ميکردم ... واخ واخ! چقدر ميخورن اين مورچه ها! اين همه خرت و پرتو کجا جا ميدن نيم وجبيا؟!

بعدش دوباره ميکندم و ميکندم .... نميخواستم اذيتشون کنمااااا ... فقط ميخواستم ببينم ملکه شونم از اين همه شکری که بهشون داده بودم خوشحاله يا نه

فک کنم يه مربعی به ضلع ۲ مترو ميکندم .. اما خبری از ملکه نبود که نبود ...يه بار يه چيز نارنجی ديدم که يه هوا از مورچه ها بزرگترو نصفه نيمه بود.....

ملکه بود؟! .....