قبلترها انگار خدایی بودی و اعتقادکی و… 

دعا میکردیم، مقبول درگاه حق قرار می گرفت، به نیروهای عظیم نهفته در درون تکیه میکردیم، نتایج شگرف میگرفتیم…  ولی حالا…  ما هیچ، ما نگاه! 

امروزه!  پیرو یک مکتب فکریی شدم که ارادت خاصی بهش پیدا کردم: دایورتیزم، خیلی راه گشا و عمیقه!  با تارهای عنکبوتی مغزت بازی میکنه و جسم و روحت رو به گند میکشه، کم کم احساس میکنی به یک خلسه ی عمیق که اول و اخرش به دریوزگی ختم میشه فرو میری… و هنوز خوشحالی!  اینه قسمت اعجازگونه ی داستان :)

…  و امید تنها دارایی ما بود! 

امسال اولین عید رو فرسنگ ها دور از خانواده گذروندم، کاری که باید سال ها قبل میکردم و حالا در مرز سی سالگی ... به نظر کمی دیره برای مستقل شدن!  ذهنم انقدر مسموم وابستگی شده که تمام روزهام رو داره متعفن میکنه… 

هوا بس ناجوانمردانه خوب است!  فقط حیف که من روزها رو پشت سر هم توی سلول انفرادیم با یه مشت کاغذ و لپ تاپی که زهوارش در رفته میگذرونم، انقدر این روزها کشدار شده که میترسم تموم نشه و نشه اون چیزی که باید بشه… 

امروز یک چیزکی اسقف اعظم راجع به صلح درونی تلاوت میفرمود، از اون قسمت دل سپردن به فادر و اون مزخرفاتش که بگذریم خیلی هم پر بیراه نمیگفت، شاید اگر از مرحله ی دایورتیزم جون سالم به در بردم برم واسه درونی کردن صلح! در مقیاس مکرو و مایکرو…