روزهای برزخی داره به انتها میرسه، امیدوارم تهش روشن باشه…  فردا نتایج اعلام میشه، نتیجه ی چندماه تلاش و استرس های شدید و انتظار به فاصله ی چند خط تو قالب این وبلاگ خلاصه شد…  به همین راحتی!  فقط امیدوارم فردا پرونده ی این قضیه بسته بشه و بره در زباله دان افتخارات تاریخ زندگانی اینجانب ...

 امروز نمیدونم چندم دی هست و من الان روی تخت دراز کشیدم و دارم با یکی از معدود شبای گرم تابستونی اینجا دست و پنجه نرم میکنم، معدم شدیدا درد میکنه و دارم فکر میکنم ساعت های فردا رو چطوری سپری کنم که یک قرن نگذره… 

احتمالا یه سر برم بیرون یه گشت و گذاری بکنم، اخیرا به این نکته پی بردم که وطن جز اون تعاریفی که همیشه در ذهنم داشتم - و اگه حوصله داشتم یه روزی اینجا مینویسم - یه معنای دیگه هم میتونه داشته باشه:  جاییه که وقتی از در خونه میری بیرون لازم نیست انواع و اقسام سلولاتو بکار بندازی تا بفهمی دورو برت چی میگن و چی میگذره!  جاییه که بدون تلاش مکالمات بین ادم ها رو میفهمی و این - ورای تعابیر جامعه شناسی و اخلاق و غیره - یعنی امنیت!  شاید بعدها که زبانم راه افتاد این معنا رو از لغتنامه م حذف کنم!