سی سالگی سن عجیبیه!  یک جور حس معلق بودن بین دو فضای بچگی یا جوانی و بزرگسالی یا میانسالیه! اما هرچی که هست یک چیز را مطمئنم; اینجا یکبار میمیری، شاید دوباره متولد بشی و شاید هم نه!  علایق و سلایقت بلکل تغییر میکنه، شاید اپ گرید میشه، نمیدونم هرچی که هست دیگه مثل گذشته نیست، حتی یه جاهایی شک میکنی که تو بوده باشی… 

از این بحث ها که بگذریم، دیروز روز پر از استرس امتحانم بود و از امروز به مدت دو هفته در برزخ انتظار برای نتایج بسر میبرم، انقدر گنگم در مورد جوابهامکه ترجیح میدم فقط سکوت کنم، حدس و گمان  روزگارم رو سیاه کرده، فقط امیدوارم خانم اگزمینر دست بالا نمره بده! 

از فردا نه تست دارم برای ادامه دادن نهضت و نه دل و دماغ دوباره خوندن، در واقع هیچ کاری برای انجام دادن ندارم، باید توی این چهار دیواری بشینم از پنجره بیرون رو نگاه کنم یا اگه خیلی هنر کنم یکم تو پارک پیاده روی کنم شایدم تمیز کاری کنم، حالا چو فردا شود فکر فردا کنیم!  با این که با این ایده خیلی مخافم ولی ظاهرا فعلا تنها راه چارست… 

برای امروز بسه…