شنبه امتحان دارم، من نمیدونم خسته نشدم از این همه امتحان؟ 

یادمه سر کنکور فوق پشت یکی از میزهای اتلیه ی دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی نشسته بودم، همونجا با خودم عهد کردم که اخرین امتحان زندگیمه، ولی زهی خیال باطل… 

حالا اینجا، ینگه ی دنیا، پر پر گذشته هامم!  با امتحانی که می تازد به جنگ افتاب و موهوماتی از این دست… 

راستش خوب که فکر میکنم هیچ کدوم از امتحانای عمرم اونقدرام که من تخمین زده بودم جدی نبودن، یا حداقل اون تغییر شگرفی که من منتظرش بودم رو به ارمغان نیاوردند! 

تغییر شگرف!!!  نمیدونم تعریف دقیقم از این شگرفه چیه یا چی از جون این زندگیم میخوام بالاخره. 

هشت ماه از اقامتم توی سیدنی میگذره و…

باید امتحان بدم، با موی لخت و تیره…  تلفیقی از دو چیزم:  ابادی و خرابی! 

یه موجود غریبی از درز توری پنجره اومده تو، قایم شده همین دورو برا، خدا بخیر بگذرونه این سکوت و ارامش رو… 

چند روزی هست که متولد شدم، فک میکنی خیلی عوض شدم؟  اون روزها انگار هزارسال پیش اتفاق افتاده، ولی من به همون شدت حسشون میکنم، حتی گاهی خواب میبینم،  بعد توی خواب حتی از اینم فراتر میرم و حس غریب اتفاقی که هرگز نیوفتاده رو تجربه میکنم، گاهی این حس چند روزی هست و بعد دوباره زیر خاکستر اتفاقات روزمره گم میشه، ولی هست! و تعجبم از اینه که تا کی میخواد ادامه داشته باشه؟

امیدوارم که باز بنویسم…