امروز چند شنبه است؟  ... سه روز تاخير در اپديت ! خب من هميشه از اينکه در آپديت کردن ها هم نظم رو رعايت کنم لذت ميبردم ... اما  بدون هرگونه توضيح اضافه : از اينکه نظم رو رعايت نکردم بسيار لذتتر بردم!

بهاره گفته ديگه نمينويسه ! چقدر عمر وبلاگت کوتاه بود! ... البته اميدوارم همونطوری که گفتی يه روزی بالاخره دوباره دست به کيبورد ببری و ما رو خوشنود سازی!

در عوض اين حامدی بازم شروع کرده به نوشتن! حالا خودش کم مارو زجر ميداد يه همدستم جور کرده!

چقدر هوا گرمهههههههههههههههههه!  ديروز داشتم تو خيابون راه ميرفتم کف پاهام گُر گرفته بود!!  کله ام هم مثل قليون قل قل ميکرد!! اونوقت اگه آدم از خونه که ميخواد راه بيافته يه پارچ آب خالی کنه رو سرش هی مردم بهش چپ چپ نيگا ميکنن که اين خُله و اين حرفا!

نه انصافا آدم سرش خيس باشه خوبه يا اينکه  تيک تيک تو آفتاب راه بره و کله اش پوک بشه و کارهايی بکنه که همه به ريشش بخندن؟!

اين ماری خانم  ديروز که از سر کار ميومده سوار تاکسی ميشه و نزديکيای خونه که ميرسه يه بليط اتوبوس از کيفش در مياره و ميگيره دستش  ميشينه!  بعدشم  زل ميزنه به بقيه مسافرا که هيهيهيهی ميخنديدن يواشکی! ... تازه هر از گاهی يه لبخند مليح هم بهشون ميزده یعنی که يعنی من از ديدن آدمای شاد لذت ميبرم! 

خب حالا چرا اون بيليطو طوری گرفتی که همه ببينن؟ .... لابد ميخواسته به ديگران هم ياداوری کنه که بيليطاشونو در بيارن و آماده کنن چرا که ارائه ی بليط نشانه ی شخصيت است!!  مخصوصا اگه سوار تاکسی باشين!

يا مثلا ميره سه ربع تو ايستگاه اتوبوس ميشينه به نظاره ی اتوبوس ها که يکی پس از ديگری ميان از جلوش رد ميشن! و اصلا هم به ذهنش خطور نميکنه که بابااااا خب يکی از اينا رو بايد سوار شی بری خونت ديگه پس واسه چی اومدی اينجا منتظری آخه؟... يعنی که چی مثه ديوار نشستی تا مردم با شک و ترديد و بعضا ترحم نگات کنن؟

خب البته حالا گفتن نداره ... ولی منم تو اين مورد آخری همراهيش ميکردم! ... ولی حالا فک نکنين منم يادم رفته بود که بايد سوار شيم بريم خونه هااا! ... من خيلی هم حواسم بود .. اما نميدونم چرا هرچی نيگا ميکردم يه تاکسی هم اونجا توقف نميکرد!

نميدونم در نهايت چه عاملی مارو به خودمون اورد .. اما به هر حال خدايش رحمت کناااد!