ای مرده شور این چشمای شور منو ببرن! همین چند وقت پیشا بود داشتم تو جمع دوستان قپی میومدم که یکی از ویژگی های قابل توجه و تحسین برانگیز یک خانوم اینه که میتونه در آنه واحد ذهنش رو درگیر چندتا مسئله بکنه و همه رو هم با موفقیت به نتیجه برسونه! حالا چند هفته نیست که متوجه شدم تحت هیچ شرایطی نمیتونم چندتا کار رو با هم انجام بدم ... حالا چندتا کار که توی سرم بخوره من تو یکیشم موندم!!! به جان خودم ... مثلا وقتی دارم حرف میزنم فقط کافیه یه صحنه ی جالب توجه م رو جلب کنه اصلاپاک  یاااااااااااادم میره چی چی بلغور میکردم ... تو این شرایط یا باید استپ کنم و بعد از مخاطبم بپرسم کجا بودیم یا اینکه یهو میزنم اون کانال شروع میکنم به پس و پیش گفتن جمله ها و واژه ها ... آی دونگ میبافم آی دونگ میبافم نگفتنی....

حالا نه اینکه زیاد بخوام حساس باشم رو این مسائل ... نه بابا من کلا از هفت دولت آزادم ... تا خونه خراب نکنه منو یه مسئله ایی بهش بها نمیدم! مثل همین جریان عدم تمرکز که چند وقت قبل رسما سرم رو به باد داد... اومدم واسه دوست پسرم اس ام اس بدم که هنوز خونه خالی نشده که من بزنگم بهت بعد این اس ام اس رو با کلی مخلفات عاشقانه فرستادم واسه بابام!!!!!! :))) چرا چون داشتم با ماری حرف میزدم نفهمیدم چیکار کردم! آقا یک سناریویی نوشتم واسه ماسمالی کردن قضیه که انصافا رو دست نداشت! الانم اینجا نمینویسمش که مبادا مزدوران فرصت طلب به نوم خودشون ثبتش کنن :) .... نه ولی واقعیت اینه که حسش نیست! ...

حالا این بلا یک طرفه نیست که فقط در مورد حرف زدن خودم تمرکز نداشته باشم رو واژه ها، اصولا خیلی خیلی سخت میتونم رو صحبت های بقیه تمرکز کنم ... مخصوصا اگه تو مودش نباشم و یه جورایی واسه خودم و تو حال و هوای خودم باشم ... مثلا ۵ شنبه آخر کلاس مراتع تصمیم گرفتم برم از استاد بپرسم این سازمان مرتع داری کشور کجاست که واسه تحقیقم برم یه سری اطلاعات اماری از اونجا جمع کنم ... بعد همین که این سوال رو ازش پرسیدم یهو متوجه سیبیلاش شدم! :( چشمتون روز بد نبینه دیگه تا اخر قضیه من داشتم دو دوتا چارتا میکردم که چطو میشه این سیبیلا از فاصله ی یه متری انقد غلط اندازه؟ یه سیبیل کج و کوله ایی داره که آدم همینجوری نگاش میکنه فک میکنه صاحاب سیبیل موقع اصلاح دستش میلرزه که اینجوری اطراف سیبیلو به باد فنا میده اما دیروز از نزدیک که نگا میکردم دیدم نه بابا مثکه سیبیلاش مادرزادی نسیه در میان ... از اون بد سیبیلا هم هستااا فک نکنی کوسه ست!....

ای بابا ... خلاصه که دلم لک زده واسه اون روزا یه وقتایی میترسم که نکنه دچار آلزایمر زود رس شدم! اخه قربونش برم حافظه ی کوتاه مدت و شایدم بلند مدتم دچار اختلال شده شدیدا .... یه زمونی بود حافظم مثل ساعت کار میکرد امکان نداشت چیزی رو به من بگن یا چیزی رو بخونم و بعد با جزییات کامل یادم نمونه! یعنی طوری بود سیستمم که مسائل فوق العاده جزئی مثل حتی حرف و بحثی چیزی اگه پیش میومد بعد از یه مدت خود به خود از حافظه کوتاه مدتم کوچ میکرد و واسه همیشه تو بلند مدته جا خوش میکرد ... اما حالا هرچی از روش های نوین هم استفاده میکنم واسه حفظ کردن چار کلوم علم بخدا!!! - نه خاله زنک بازی- اما اصلا انگار نه انگار :(

منتظرم دوباره بشم همون آدم ... همون که هوشیاریش اگه معرکه نبود در یه حد قابل قبولی بود حداقل! حال و حوصله ی درست و درمونی داشت ... اگه نشم چی؟! دلم لک زده واسه یه سرخوشی و بی خیالی انچنانی ... قهقه زدن از ته دل! دلم میخواد باز برم درس فارسی عمومی رو با اون استاده که زل میزد به دهن آدم بردارم و یه گوشه کز کنم تو اون کلاسای فله ایش و از حرف زدنش شونه هام بلرزه از خنده! من چمه؟ ... باید تمرکزم رو ببرم بالا! یه رفرش مغزی میخوام  ... دیروز ظهر داشتم برای دوستم حرف میزدم .. بیخیال و بیتوجه.... یه چیزایی توی ذهنم بود همونا رو به تصویر میکشیدم داشتم  شرایط رو شفاف سازی میکردم به خیال خودم همینجوری که تو حال خودم بودم یهو دیدم میگه اخییییییییی  ... دلم میخواست کنارت مینشستم و بهت چای و قهوه میدادم و تو همینطور به حرف زدنت ادامه میدادی، بهم امید میدادی .... خندم گرفته میگم فکر نمیکنم با اون همه چای و قهوه ایی که بهم میتپاندی خیلی هم میتونستم به حرف زدنم ادامه بدم! مگر اینکه واعظ عظمی باشم :) یاد حرف اون نونواهه می افتم؛ ببینم؟ این واعظ عظمی شاش نداشت؟!! ....  جریان این واعظ عظمی رو هم که لابد میدونی؟ از صب که میرفته رو منبر تا غروب یک نفس حرف میزده ... و لابد میدونی این مثال توسط کی و برای چی اورده میشده؟ :) خدایش رحمت کناد ....

حالا ... غرض اینه که بگم بعد از قطع کردن با دوستم یهو حس کردم تمام غم دنیااا تو دلم نشسته .... خیلی چرته که آدم لالایی بلد باشه اما خوابش نبره ... اینکه تو هی شب و روز بشینی با دیگران هم فکری کنی باهاشون شرایط رو حلاجی کنی به نتیجه برسونی بعد تو آنالیز حال و هوای خودت بمونی .... البته اینم بگم یه وقتایی شدیدا مدیون ذهن عزیزم میشم ... واقعا یه جاهایی به دادم میرسهه! وقتی که به بن بست میرسم اگر متقاعدم نکنه خدا میدونه به کجاها می رسم! ...

باز من گوشت تلخ شدماااا :(( شما همه این غر زدن ها رو بذارین به حساب بهونه گیری های بعد از جدا شدن :(  ... چه یک هفته ی خوبی بود :( کاش هیچ وقت تموم نمیشدددد ....

اهان راستی عکس های میانکاله رو گذاشتم تو ۳۶۰ ، عکسا مربوط به طبیعته، یه عکس دسته جمعی هم از خودمون گذاشتم؛ اون کوچولویی که سمت چپ تصویر دست به سینه واساده و ابروهاشم گره کرده منم! :) جمعه ی پیش با برو بچه های دانشکده رفتیم میانکاله ... جای قشنگی بود ... برای دیدن پرنده ها رفتیم! هرچند این وقت سال جز چار پنج تا فلامینگوی زپرتی چیزی اونجا نیست ... ولی کلا تجربه ی داشتن یک سفر محیط زیستی که از ۴-۵ صبح شروع میشه و تا ۱۲ شب طول میکشه تجربه ی بدی نمیتونه باشه! بابا میگه اینطوری که خیلی بهتون فشار میاد یه روزه میرید و برمیگردید ... میگم آره دیگه! ما محیط زیستی ها عااااشق اینیم که بابای خودمونو در بیاریم اصولا ... آدم زندگی این برو بچه های مهندسی صنایع و مهندسی کامپیوتر و این حرفا رو میبینه دلش مییییییپوسههه! آخه این چه زندگی بی  هیجانیه که اینا دارن!! آدم باید بره دست کنه تو سوراخ مار و زیر آبی بره پای تمساح رو بگیره و هزار و یک کار دیگه ... از همه مهمتر پوستش یکی دو درجه تیره بشه!! چه کلاسییییی داره به قراااااان