بابا من خیلی بامزه هستم، الان همینجوری داشتم نوشته قبلیامو میخوندم دیدم چه قشنگ می نوشتم ... چرا این مدت که ننوشتم کسی پاشنه ی در وبلاگمو از جا در نیاورد و هی نیومد اصرار کنه که تورو خدا بنویس ما معتاد نوشته هاتیم و این حرفا ... نه واقعا چرا؟ آدم یه جوریش میشه ... والا به قران ...

بازم معرفت این ماری که با همه ی کله شقیش! هی پا پی من میشد و بی تابی میکرد که بیام دو کلوم بنویسم! هی میگفتم ماری جان ... مینویسم خواهرم ... انقدر هولم نکن ... باید  نوشتنم بیاد ... باید این انگشت ها رو اون حس خاص روی کیبورد به رقص در بیاره تا اون کلمات شیرین و جمله های قشنگ که خاص سبک منه کنار هم چیده بشن و تو و امثال تورو سر ذوق بیارن! .... اما کو گوش شنوا ... دیگه وقتی آدم به معرفت چیزی پی ببره نمیتونه خیلی خوددار باشه در موردش!...

لواشکام تموم شد! همین الان هم مشمعش رو باد کردم و ترکوندم و شروع کردم به نوشتن شرح حال! آخه واقعا نمیدونم چی بنویسم ... یعنی میدونی آدم وقتی برای خودش مخاطب خاص میتراشه اینجوری میشه ها! اونم مخاطبی که مثلا از ریز ریز کارهات باخبره و تلفنی در جریان همه چیز هست، چیزایی که ازش بیخبری ایناس؛ گریزیلا رفته یه عطر خریده بوی تنه ی درخت میده، حق و حقوق ما طی مصوبه ایی که به تایید هیئت دولت مامان! رسید از این ماه افزایش یافت ... من کلی پول گرفتم که برم برای بله برون دادشی جونت که هفته ی دیگس لباس بخرم ... اما نمیدونم چی بخرم ... اصلا میدونی چیه فکر میکنم همونایی که دارم جواب میده ... هان؟ چطوره؟ اون پوله رو هم میذارم تو جیفم ... آخ عاشق اینم که پول روی پول بذارم ... 

کلاس رقاصی هم نرفتیم هنوز... تو فکر کلاس رقص و موسیقیم بعد خواب خوانندگی میبینم ... فکر نمیکنی صدام خیلی مخملی و گوش نوازه و بدرد آواز میخوره؟ بقیه که اینطور فکر نمیکنن! البته من میدونم وقتی باز ناز و آروم حرف میزنم خیلی صدام تاثیر گذاره اما موقع اواز خوندن رو زیاد مطمئن نیستم ....

چند شب پیشا خواب میدیدم تو یه کارناوالی همراه هنرمندان و علی الخصوص خواننده های معروف و صاحب نام در عرصه ی آواز و ساز و موسیقی شرکت کردم برای اجرای برنامه ...  جزو اونایی بودم که باید میرفتم برنامه اجرا میکردم و از شانس گندم اجرای اولم بود واسه همین اون برنامه  بیشتر برام جنبه ی معرفی داشت، اونم با یه مشت خبره! اوج نامردی بود! بدتر از همه این ملت حاضر در صحنه بودن ... چه خودکشی هایی که نمیکردن واسه اینا! گور باباشون نون اسم و رسم الکی و تبلیغاتشون رو میخوردن، چه تحویلی میگرفتن همو! چه شلوغ پلوغ الکی راه انداخته بودن اون وسط، اوجش وقتی بود که تکه کاغذای بنفش براق روی سرشون باریدن گرفت! چه ژستایی که نگرفتن چه عکسایی که ازشون ننداختن، یه صحنه پشت سر هم ردیف شدن و روی کمر روبرویی هاشون واسه هم امضا فرمودن! من کجا بودم؟ یه گوشه واساده بودم داشتم ناخنم رو میجویدم و از استرس میمردم، اصلا مگه منو راه میدادن تو خودشون دلت خوشه!

وقتی هم که نوبتم شد عین بید میلرزیدم از بس هول کرده بودم! نفسم بالا نمیومد، دهنم شده بود خشک عین چوب کبریت و تلخ عین دم مار!! هیچ کس منو نمیشناخت! وقتی رفتم روی صحنه هیچ کس برام هورا نکشید که حداقل دلم قرص بشه :( خیلی دلم شکست! حس میکردم تموم چیزایی که تمرین کردم یادم رفته. حالا همه اینا به کنار فکر اینکه با شلوغ بازیی که اینا در آورده بودن برنامه ی من در حد آب دهن مرده هم جلوه نمیکرد بیشتر سیم های اعصابم رو مرتعش میکرد! با اولین آهنگ به نظرم رفتار و قیافه ی تک تک افراد جمعیت عین پنک هایی بودن که توی سرم فرود میومدن! هیچ کس حواسش به من نبود ... هرکی با بغل دستیش حرف میزد! نه تنها جدیم نمیگرفتن که احیانا تو ذهنشون به عنوان یه اختتامیه ی لوس هم ثبت میشدم! یک آن تصمیم گرفتم بیخیال برنامه م بشم و اون وسط براشون یه دست لزگی توووووپ برقصم یلکه روح  از دست رفته رو دوباره احیا کنم! تنها هنرنمایی بود که به نظرم رسید بلدم! تصورشو بکن! لزگی اونم توی اون جمع با اون قیافه های سانتی مانتال شیت و کیا بیای هنرمندا! ... بیخیال شدم ترجیح دادم به عنوان یه برنامه ی لوس تو خاطره ها ثبت بشم تا یه دلقک سبکسر ...

حالا اینها قسمت های خوب ماجرا بودن، بدبختی و سرخوردگیم وقتی اوج گرفت که برای اجرای آخرم  که به اصطلاح گل برنامه م بود نوازندگان اعلام عدم آمادگی کردن! یادمه اجرای آخرم « ترانه ی من»  بود! دیدی یه آهنگی از بچگی تو ذهن آدم میمونه و بهترین خاطره ها رو میسازه؛ اجرای آخر من همین بود! دلم میخواست یه تف  با خلط فراوون و کلیه ی مخلفات نثار دم و دستگاه نوازنده ها کنم! انگار درو دیوار بهم دهن کجی میکردن؛ همین موقع ها بود که صورت گردالو رو دیدم انگار، با اون قیافه ی  اعصاب خوردکنش! و اتفاقا اولین فکری که زیر خاکستر خاطراتم با دیدنش جرقه زد این بود که از مردای صورت گردالو خوشم نمیاد...

صورت گردالو یه افسری بود که از قبلترها میشناختم، تو یه پادگانی که نزدیک خونمون بود خدمت میکرد، خاطره ایی که ازش داشتم این بود که همیشه وقتی محموله ی جدید برای پادگان ها میرسید یه جوری حواس من و دارو دسته م رو پرت میکرد که بهشون ناخنک نزنیم! آخه من و چندتای دیگه عادت کرده بودیم اونورا آتیش بسوزونیم و باج بگیریم! تو خوابم گنده لات بودم :) دیگه وقتی تو واقعیت این سر کوچه مونو با چوب و چماق می بستم که حق پسر همسایمون رو بذارم کف دستش دیدن همچین خوابایی همچین دور از انتظار هم نیست! خلاصه که آخرین بار سر شکلات هایی بود که تازه از سویس رسیده بودن! اونم واسه پادگان! اسمش رو گذاشته بودم صورت گردالوی خندون، همیشه با خنده و شوخی به خیال خودش  منو دست به سر میکرد، بعد من بهش میگفتم که فهمیدم گولم زده، بیشتر میخندید! .. اوج روزایی بود که دیگه کم کم داشتم شکل میگرفتم ... خجالت میکشیدم با اون لنگ و پاچه بشینم پشت اون دوچرخه آبیه... دیگه رمق کل کل و بازیگوشی نبود، خااااانووووم شده بودم:)  یادمه اون زمونا ترانه ی من رو زیاد برای افسره خونده بودم که حواسش رو پرت کنم و بچه ها رو بفرستم واسه غارتش! حالا اون اینجا بود با اون جعبه ی سنتور لکنتیش! نمیدونستم سنتور هم میزنه ولی بهر حال تو اون وضعیت برای من حکم لنگه کفش رو داشت وسط بیابون ... وقتی کنارم قرار گرفت با اشاره ی چشم پاشنه ی کفشم رو نشونش دادم و بهش فهموندم اگر گند بزنه انگشتای پاشو همین بالا خرد میکنم! ... خجالت میکشم از خودم! چطور انقدر بی ادبانه رفتار کردم؟ تو این مدتی که ندیده بودمش پیرمردی شده بود واسه خودش. به نظرت بلت نیستم حد و حدود و حرمت رو نگه دارم؟ :(

شروع کردیم .. خوب میزد، حتی بعضی جاها با آهنگش بهتر از من به «ترانه ی من» روح میداد ... خیالم کم کم راحت میشد ... هرچند گل برنامه هام هم اونجور که باید نتونست موفقیت کسب کنه و مورد استقبال قرار بگیره، گفتم که؛ ماییم و یه دنیای تبلیغاتی! (چه خودم رو از تگ و تاز (فک کنم اصطلاح درستش اینه ) هم نمیندازم!) دیگه با اون شرایط مطرح شدن یا نشدن برام اهمیتی نداشت، تنها موضوع مهم این بود که آبرومندانه تمومش کنم؛ چمیدونم... شاید وقتی دیگر.... بالاخره حتما یه زمانی من هم کشف میشدم! :)   

فک کنم دیگه همینجاها بودم که با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم :) ... معمولا خوابایی که میبینیم بازتاب افکاری هستن که در طول روز داریم، البته معمولا و نه همیشه! مثل حالای من که زیادی درگیر رقص و ساز و آواز و اینام، مثلا سنتور سازیه که انتخاب کرده بودم و البته اون مزخرفی هم که به عنوان ترانه ی من تو خواب بلغور کردم بازتاب همون شعرای بچگیم بود؛ اون موقع ها که خیلی بچه بودم یه شعر شیرینی رو از بر بودم که الان ازش فقط یک کلمش یادم مونده؛ صندوق! یادمه پسر عموم ضعف میکرد برای این شعره ... هر وقت منو میدید بغلم میکرد و با اصرار ازم میخواست واسش شعرمو بخونم ... همون موقع ها که خیلی بچه بودم پسر عموم تو یه تصادف فوت کرد ... فکر کنم بعد از اون جریان هیچ کس ابدا ازم تقاضا نکرد دوباره اون شعر رو بخونم و شاید برای همینه که انقدررر فراموشم شده ...

 پ.ن: خوابم بیشتر شبیه سناریو فیلما شد با اون فلش بک قلمبه یی که وسطش چپوندم! ....

پ.ن بعدی: جالبه... عشق به کفش پاشنه بلند یا به قول بچگیام کفش تق تقی حتی تو خوابم خودشو نشون میده! توی واقعیت که قسمت نشده جز اسپرت کفش دیگه ایی بخرم و پام کنم بلکه تو خواب ببینم که پامه :) ...

پ.ن بعدتری: دیشب که رفته بودیم خرید به دونه شو پسندیدم و پام کردم ... مشکی مخملی بود با یه پاپیون  گندهههه روش ... اما وقتی پام کردم دلمو زد!

پ.ن بعدترتری!: لطفا کسی با خودش فکر نکنه که این دیگه چه مدل خوابیه!!! سی شب طول میکشه و اینا... نخیرم! اصولا خوابای من همینطورین و زمانش هم به همون اندازه ی روخونی کردن این متن شاید طول کشیده! تازشم اگه خوابی که دیشب دیدم رو تعریف کنم چی میگی پس؟ خواب میدیدم تو یه اتوبوسی سرخوش داریم میریم و اینا ... بعد دیدم یه اتوبوس دیگه که عین اوتوبوس ما بود وسط جاده است و انگار که صاعقه خورده باشه بهش همه سرنشیناش خاکستر شده بودن ... بعد یه حس غریبی بهم میگفت این یه حادثه نبوده و  اتوبوس بعدی اتوبوس ماست ... تو اولین توقف همه رو مطلع کردم اما کسی بهم گوش نداد منم تنهایی پیاده شدم و بعد دیدم ...... ( ادامه دارد! اگر کسی مشتاق شد تو آپدیت بعدی مفصلا تعریفش میکنم، اصلا هم از اون فیلمه تاثیر نگرفتم! گفته باشم ... )