عطر نرگس، رقص باد

  نغمهء شوق پرستو های شاد

 خلــوت گرم کبوترهای مســــت

   نرم نرمک میرسد اینک بهار

       خوش به حال روزگـار

 خیلی کلیشه ایی شد؟ دلم خواست، این تقریبا بهترین چند خطی هست برای خوش آمد گویی بهار که تا حالا دیدم. و در ضمن تنها اس ام اسیه از اس ام اس های تبریک پارسال که نگه داشتم ... و چقدر تاثیر گذار بود برای من، کاملا حس و حال اون روزها رو همین چند خط به معنای واقعی کلمه توی رگ هام به جریان میندازه... اون قبل تر ها که بچه بودم همیشه نزدیک بهار که میشد میرفتم توی باغمون و با لذذذتت اون بوی مخصوص بهار رو می بلعیدم ... هر سر شاخه ایی که جونه زده بود رو می بوسیدم! بخدا! ... البته همه ی این کارها در خلوتم صورت می گرفت ... از همون بچگی من خل بودم ... الان دیگه باغی وجود نداره ... شده یک منطقه ی مسکونی صنعتی ... در هم و قاطی پاتی ..  و تا دلت بخواد شلووووغ !... چند روز پیشا که رفته بودم فقط علف های جلوی در باغ اجازه ی رشد پیدا کرده بودن، اون قدیما باغ ما پر بود از درختای جور واجور ... حتی درخت بلوط هم داشتیم! با چوب سرخ :) بزرگترین درحت گردوی ما ته باغ بود، با درخت های گوجه سبز... اصلا ته باغ یه صفای دیگه داشت ... عین این جنگل های حاره ایی شلوغ و پر شاخ و برگ بود، درخت تبریزی با اون تنه ی سفیدش لابه لای یه مشت درخت دیگه که شبیه نخل بودن اما با طراوت تر و البته نازکتر  :) ... پشتش منظره ی کو ههایی با قله های برفی بود ... 

سمت راست باغ بیشتر درختچه بود، انار و سماق و غیره ... یه آلونک هم بیخ دیوار بود که کنارش یه درخت گردوی نسبتا بزرگ دیگه بود ... تو این قسمت من بیشتر منطقه ی سماق ها رو دوست داشتم :) درختای سماق اونطرف سر شاخه هاشون طوری بهم گره خورده بود که وقتی میرفتی توش حس میکردی وارد یه غار گیاهی شدی :) ... اونجا همیشه بهترین مکان بود واسم چون توی خاله بازی ها به عنوان خونه ی من انتخاب میشد :)) ... خیلی بامزه بود وقتی واردش میشدی فضاهای خالی حفره مانندش این امکان رو بهت میداد که خونه ی خیالیت رو به قسمت های مختلف نشیمن و پذیرایی و غذا خوری و از همه مهمتر چندین اتاق خواب تقسیم کنی ... عین این موشا :) خط تقسیم هر قسمت هم  میشد شاخه های آزاد سماق که به زور گیر میدادمشون به یه جایی از درخت روبرویی!! ... میگفتم مثلا در این قسمت بسته ست!! :)) 

قسمت انتهایی سمت چپ باغ که اتفاقا استخر هم اونجا واقع شده بود بیشتر توش قارچ و این حرفا میشد  پیدا کرد با یه سری گیاه دیگه به اسم شنگه! و قازیاقی (؟)  :))، گیاهای چوبی کم بودن، پشت استخر یه درخت انجیر بزرگ بود که من همیشه واسش اون آهنگ فرامرز اصلانی رو میخوندم که توش درخت انجیر داشت! :) اصلا یادم نیست چی بود .... درست کنار استخر هم یه درخت گردوی دیگه بود که از وقتی یادم میاد اون درخت خشک بوده، الان دیگه اثری از آثار هیچ کدوم نیست ... قسمت جلویی باغ بیشتر درختای خشک و بریده شده قرار داشتن .. یه درختی اون قسمت بود که خیلی دوستش داشتم، تو اونم میشد خونه سازی کرد :)) ... همون موقع ها اونجا یه بنایی ساخته شد و کلا تفریحات اون سمت باغ تعطیل ....

و دیگه میون باغ هم که تا دلت بخواد درخت گلابی عین مور و ملخ ریخته بود! ... درخت سیب گلاب و گیلاس هم گاهی بینشون دیده میشد ... یه درخت گردو ی بچه سال! هم اون وسطا بود که برادرم تصاحبش کرده بود!! یه دفه هم دختر عموم از بالای اون افتاد و جفت دستاش شکست!! :))

باغ ما یکبار سوخت! ... بعد از اون فقط قسمت های انتهایی اونم نصفه و نیمه باقی موند ... من تا همین چند سال پیش به شدددت از آتیش می ترسیدم :(

ای بابا چه نوستالوژیی منو گرفت :) .... امسال که هنوز بهار از راه نرسیده اینجا! مخصوصا با اون بارش شدید برفی که این یکی دو روز اتفاق افتاد .. البته جوندار نبود ولی خیلی داشت خودکشی میکرد .. به قول مادربزرگ مادرم زمین دیگه نفس زده ننه سرما ... جمع کن بند و بساطت رو :)  

به هر حال که سال نو مبارک ... امیدوارم سال خوبی باشه، پربارتر از پارسال ...

سالی که گذشت نه میتونم بگم بد بود و نه خوب ... هرچند اگر بخوام تجربه های تلخم رو بشمارم قطعا باید نتیجه بگیرم که یه سال گند و مزخرف رو گذروندم ... اما به هر حال زندگی هر لحظه پیچ و خم داره ... شادی داره غصه داره غم داره! :) .... و تجربیات! آدم وقتی به اونها نگاه میکنه می فهمه که ... میفهمه که باید بفهمه! :)

سال پیش که اولش با یه مریضی کوفتی شروع شد ... بعد خواهرم رفت ... شناسنامه ام المثنی شد ... مادربزرگم فوت کرد ... تو رفتی ... دعوای دانشگاه ...  بعدشم دیگه روزمرگی ها ... بذار ببینم اتفاق خاص دیگه ایی نیوفتاد؟ ... نه دیگه، اتفاق  جالب و تاثیر گذاری هم نیوفتاده که بخوام بگم ... نگین چرا همش بدبختیا رو شمردی ... اگه اتفاق خوبی سراغ دارین بگین؟ ... آهان گواهی نامه م رو یه ضرب گرفتم! ... آخی :)

دیشب شمع روشن کردم که به سبک گذشته گان این آخر سالی افکار منفی رو در شعله ی آتش شمع بسوزونم و دود کنم بره هوا! حالا فکر نکنین الان با یه کله ی کز کرده رو آتیش طرفین ... وقتی شمع رو روشن کردم و چراغ رو خاموش کردم یه حس خوبی بهم دست داد ... چه آتیش مظلومی بود شعله ی شمع ... عوض اینکه چیزی رو بسوزونه تاریکی ذهنم رو مثل تاریکی اتاق رویایی میکرد :) ... منم اصلا وحشت نمیکردم از مواجه شدن باهاش ... حس میکردم اون بیشتر از من میترسه! خلاصه که یه قدم من ... یه قدم اون ... یه دل از من یه دل از اون، اومد جلو و کلی با هم اختلاط کردیم :) ... دیدم عوض اینکه بسوزونمش بهتره بهش اجازه ی ابراز وجود بدم چون متوجه شدم همچین پربیراه هم حرف نمیزنه بنده خدا ... افکار منفی من هم زاده ی شرایط و محیطند! بی هیچ تقصیر و گناهی... و البته خجالت زده از موجودیتشون! در حالی که خودشون به خودی خود هیچ دخالتی درش ندارن! رابطه ی علت و معلولی رو میگم... واسه همین بود که دیدم به جای اینکه بسوزونمشون بهتره نوازششون کنم و بپذیرمشون و سعی کنم یه مسیر ویژه هم بهشون اختصاص بدم که اولا هوس سرکشی به سرشون نزنه و دوم هم اینکه یاد بگیریم هر کنشی واکنشی در پی خواهد داشت ... بهر حال مرسی شیوه ی دلپذیری بود و البته خیلی تاثیر گذار ... 

 خلاصه که سال نویی احساس میکنم سال خوبی خواهد بود مخصوصا اینکه با یک تولد دوباره همراه شد :) ... تورو به اون موتون قسم بیاین سال نویی جاری باشین ... انقد روی فرقه ها و افکارتون دکمه ی استپ رو نزنین ... بالا والا به خدا اگه آدم زرنگ باشه باید از هر کدوم یک توشه ی راهی برگیرد و بزند به چاک جعده! :) ...