بی فایدست ... من امروز درس بخون نیستم! خیر سرم میخواستم  بشینم درسی که فردا قراره سر کلاس به صورت کنفرانسی و سوال و جوابی برگزار بشه رو یه نگاهی بندازم ... نه اینکه از اون دقیقه نودی ها باشما ! دیدم امروز که کلاس ندارم بهترین فرصته واسه جویدن جزوه، اما امان از دوست ناباب ....

زنگ زده میگه پاشو راه بیوفت بریم که زرتشتیا نمایشگاه زدن ... من که خودم اهل این جنگولک بازیا نیستم اما دیدم بد هم نیست واسم، هم با فرهنگ ایران باستان آشنا میشم هم یه وقت دیدی یه حرفی اون وسط مسطا زدن بدرد ما هم خورد ... هم فاله هم تماشا ... خلاصه صبح پاشدم شال و کلاه کردم با یه من ریمل به مژه هام! ( این بعد قضیه خیلی به چشم میومد) راه افتادم که برم ....

خوب بود، یعنی بعضی وقتا مسیری که طی میکنی بیشتر از خود مقصد برات مفید و لذت بخشه ... و مسیر ما هم مزین شده بود با همراهانی که اجازه میدادن محکشون بزنی و البته پا به پات میومدن و محکت میزدن ....

یکی از همراهامون خیلی قربون صدقه ی این زرتشت خدا بیامرز میرفت ... گویا تمایل و علاقه ی شدیدی هم به این آیین داشت ... برام خیلی جالب بود با یه دقت و حوصله یی در مورد رسوماتشون میپرسید و گاهی وقتا شفافتر از خود مسولا توضیح و تفسیر میداد که آدم انگشت به دهن میموند، کم کم وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم مثل خیلی های دیگه دچار این توهم شده که مرغ همسایه غازه! ... یا میگن اواز دهل از دور خوش است و اینا ... سوار ماشین که شدیم رو به جمع گفتم آیین جالب و سرگرم کننده ایی دارند و بهترین بعد قضیه ش اینه که خوشبختانه یا به قدرت نرسیدن یا اگر رسیدن موندگار نشدن که مسموم بشن! ...

کاملا نکته ی نهفته در عمق مطلب رو گرفت و دنبالش رو هم گرفت اتفاقا .... واسم توضیح داد همین آیین اهورایی هم کم سر مردم بلا نیاورد ... اطلاعاتش خیلی کامل بود اما بهر حال چیزی که آدم تجربه نکرده باشه همیشه یه جذابیت فریبنده یی داره که حتی اگر با تمام زوایای سیاهش هم آشنا باشی اما چون تجربش نکردی و از یه طرف عوامل نامساعد محیطی بهش بیشتر جلوه دادن و از طرف دیگه فرصت بروزش هیچ وقت مهیا نشده عین یک گنجینه ی دست نخورده و محفوظ، خیالش سر به سرت میذاره ... خیال اینکه اگر این نبود و آن بود چه ها که نمیشد! ...

بهش گفتم خدا رو شکر کن آیین مقدست در لفافه موند و تقدسش رو حفظ کرد، اما امان از روزی که بر مسند قدرت بشینه اونوقت ببین همین آیین به ظاهر پاک و آسمانی چی به روزگار آدم میاره ...

حرف زیاد زدیم، میگفتیم از تعصبات بیزاریم و گهگداری یک گریزی به تفکرات و تعصبات تحمیلیمون برای همیدیگه میزدیم :) نهایتا وقت ناهار به معرفی کتاب گذشت و قرار شد یکی دوتا کتابی که به نظرش محشر بودن رو برام بیاره تا بخونم و شاید از نظر اون رستگار بشم. بین خودمون بمونه اما این مراحل برای من طی شدست، دوست ندارم دوباره برگردم سر پله ی اول، ولی مطمئنا کتابایی که ایشون معرفی کردن ارزش خوندن و لذت بردن رو دارن  ...

چند روز پیشا سر کلاس جامعه استاد از فرهنگ های مختلف حرف میزد و میخواست یه جورایی گلوبالیزیشن رو به خورد ما بده، پرسید در مقابل فرهنگ هایی متفاوت و تفکرات دیگران چطور باید رفتار کرد؟ آیا به صرف اینکه برای ما غیر قابل هضم هستن باید روشون خط بطلان کشید؟ خب سوال خیلی پیش پا افتاده ایی بود... من گفتم نه استاد! پرسید خب پس چیکار باید کرد؟ گفتم درک!! یهو کلاس منفجر شد از خنده! منم البته خندیدم، خیلی بیشتر از بقیه خندیدم ولی نه به اون دلیلی که اونها میخندیدن! خنده ی من بیشتر به خاطر این بود که تو اون شرایط همکلاسیهام دقیقا حالت دهاتی هایی رو داشتن که به چیز عجیبی برخوردن و ساده ترین راه رو انتخاب کردن در مقابل: کلنگ به دست واسادن و شکم رو جلو دادن با دهن باز هاهاهااا میخندن به چیزی که نمیدونن چیه ... نمیدونم این تصویر چرا اومد تو ذهنم!!!

استاد هم بیکار ننشست، یه خورده عرض کلاس رو قدم زد و لبخند به لب پرسید چرا؟ گفتم برای احترام گذاشتن! دوباره پرسید فی البداهه گفتی یا فکر کرده بودی روش؟!! ... گفتم شاید زیادی کلی جواب دادم استاد، گفت منم همینجوری درس بدم؟! گفتم کار ما راحت تر میشه :) ... بحثو عوض کرد ...

ولی از شما چه پنهون وقتی داشت در مورد فرق توسعه ورشد حرف میزد یک شیرین کاریی کردم که خودم حظیدم! نمودار توسعه رو کشید و پرسید نمودار چیه اون وسط من هوار کشیدم توسعه! گفت پاشو بیا رشد رو بکش! آقا رفتم کشیدم یه جاهاییش رو هویجوری کشیدم یه جاهایش رو هم میدونستم چی به چیه! زد و اون جاهایی که علی اللهی! کشیده بودم هم درست از آب در اومد استاد سه دفه سفت و سخت فرمود: مرسیییی!  یک ذوقیییی کردم که کم مونده بود بپرم در آغوش بگیرمش و زار زار اشک شوق بریزم!! ...

مرد نازنینیه، یه جورایی منو یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم میندازه؛ ادا اطواراش، راه رفتنش، قالب صورتش ... اما امان از نمره هایی که میده! دااااغ میکنه آدمو! ....

آخخخخ جیگرممم میسوزه هنوز از یاد آوریش! دوسه روز پیش تا اعماق ته وجودم کنف شدم طوری که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه اما انقدرررر ضایع نشم! بابا من چمیدونستم اتوبوسی که دم خونه ی ما هست هم قیمتش شده صد تومن! چند روز پیش با دوستام رفتیم هفت تیر رو یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره یادمه با اتوبوس رفتیم و بلیط هم دادیم ... حالا ... آقا بعد عهد چوقی اومدم با اتوبوس برم دانشگاه سوار که شدم دیدم کسی نیومد بلیط ها رو جمع کنه .... گفتم لابد مناسبتی چیزیه و دولت یه امروز اتوبوس رو مجانی کرده! بعد موقع پیاده شدن برای اولین بار در طول دوران رفت و امد اتوبوسیم تصمیم گرفتم بلیط رو ندم و با خودم فکر کردم: به جهندم حالا که اون فکرش نیست من چرا گریبان پاره کنم واسه یه بلیط، نمیدم اصلا! به مرگ خودم اولین باری بود که یه همچین فکری به سرم زد قبلا حتی اگر بلیط رو هم بنا به دلایلی یادم میرفت بدم پاره میکردم میریختم دور، بخدا راست میگم اینجوری نیگام نکنین من خیلی مثبت تشریف دارم تو برخی امور .... خلاصه پدید آمدن این فکر پلید همانا و ضایع شدن به طرز کشنده هم همان .... از عرض خیابون که رد شدم متوجه شدم یارو راننده اتوبوسیه هی بوق میزنه! محل ندادم گفتم لابد دوستشو دیده دارن با هم سلام علیک میکنن! دیدم نخیییر ول کن نیست! سرش رو از پنجره اورد بیرون هواااار کشید که خانووووووم کجا میری بیا کرایتو حساب کن! منم مات و مبهوت از این همه کنسی یک راننده ی دولتی رفتم جلو بلیطم رو در آوردم دادم دستش، پسم داد گفت این چیه خانوم میشه صد تومن اگه بلیط بود که صدات نمیکردم!!!! داشتم میمردم از خجالت! آخه چرا منننننن؟ من که انقدر مقید بودم حالا به خاطر یه شیطنت کوچولو باید اینجور ضایع میشدم جلو آبی و خاکی؟ میدونم دیگه ... حالا همه اونایی که تو اتوبوس بودن به اضافه تموم افرادی که از اونجا رد میشدن چه پیاده و چه سواره با خودشون گفتن این دختره از اون دله دزدای مفت خوره دودره بازههههههههه! :(((  خدایاااااااااااا خیلی نامردی بوددددددددددددددد :((( بخدا من هیچ وقت بدون بلیط سوار اتوبوس نمیشمممم شما که باور میکنید؟ :(

بابا من خیلی ولخرج شدم .... بی ضابطه دارم خرج میکنم و هیچ به فکر تمرین قناعت و این حرفا نیستم! گور بابای قناعت، به قول گیسکی آدم باید خرج کنه چون بازم میتونه در بیاره! حالا منم که چقدر منبع در آمد دارم جز جیب پاپی ! ... ( الان که اینا رو نوشتم انگشت سبابه م (؟) به انگشت شصتم چسبید و بقیه انگشت ها هم با حفظ فاصله ی مناسب روی هوا موند ... ای بابا دردسرتون ندم؛ تریپ افه!)

حالا .... جونم براتون بگه که منو دوستم تصمیم به رستوران گردی گرفتیم .... یعنی روزایی که ناهار رو باید توی دانشگاه  سر کنیم عین این مامورای تعزیرات ( آره؟) راه می افتیم هر دفه میریم یه رستوران جدید برای کشف طعم ها و مزه های مختلفی که بکار برده میشه و سوکمندانه! انگار همشون رو از روی هم کپی کردن، حالا با کمی تفاوت در کیفیت ... موقع رفتن میز ما و صورت حسابمون خیلی دیدنیه! یعنی درییییغ از یه دونه یه قرونی که به عنوان دستخوش واسه این گارسونا بذاریم ... میبینی صدتومنی و بیست و پنج تومنی و اصلا پنج تومنیه که روی صورت حساب گذاشتیم برای اینکه مبادا یه قروون از اونی که توی صورت حساب اومده بیشتر باشه! فلسفه مون هم برای این عمل شنیعععع اینه؛ ما که دیگه اینجا نمیایم!! ....

اما تو همه رستوران ها و اغذیه فروشی! ها و اینایی که رفتیم بیشتر از همه از سارا شاکیم!  اونجا پاتوق بچه های دانشگاه ماست، یعنی موقع ناهار که بری شاید تک و توک میزای متفرقه ببینی ... یه بار ما تصمیم گرفتیم به جمع هم دانشگاهییون بپیوندیم ببینیم چطو میشه ... سه نفر بودیم، دو نفرمون سفارش پیتزای مخصوص داد یک نفر هم سالاد بار ... ازمون پرسیدن سر میز چند نفریم گفتم سه نفر، گفت پس سالاد بار بهتون نمیدم! گفتم وا! برای چی؟ گفت چون سه نفر هستین پول یه نفر رو میدین و سالاد بارمون رو اندازه سه نفر میخورین! داشتم شاخ در میاوردم گفتم آخه مگه ترکیدیم؟ ما دوتا هم پیتزا مخصوص سفارش دادیمااا! گفت الا و بلا که نمیدم!  گفتم چرا نمیمیرین شما با این سالاد بارتون؟....

وای من عاشق تست کردن و جور کردن مزه های جدیدم، واسه همینه انقد از این دختره یانگوم خوشم میاد:) ... فکر کنم اگه یه شوووَورِ شکمو گیرم بیاد خوب بتونم رگ خوابش رو تو دست بگیرم :)

پ.ن: وااااای دعا کنید این برنامه کیش ما با دوستان ردیفففف بشههههههه، همین الان دوستم زنگ زد خبرشو داد، خیلی خوف میشه اگه بشه .... 

پ.ن: میخواستم از دکوراسیون جدید خونه و اینکه مامان چه بلایی سر خونه آورده هم بنویسم اما دیگه وقت نمیشه میخوام درس بخونم آخهههه ... تازشم تا همینجاشم خیلی طولانی شد ....

پ.ن: من توی رستوران مثل همیشه انقد جلومو کثیف کردم که بیا و ببین ....