این کفترایی که مامان براشون دونه میریخت شدن سرگرمی من این روزا .... اولش از اینکه میدیدم با چه ولعی دونه ها رو میخورن لذت میبردم ... کم کم تعدادشون زیاد شد ...پرنده هایی که توی نوبت های مختلف میان همونایی نیستن که قبلا اومده بودن، گروه های مختلفی از این خوان نعمتی که براشون چیدیم مستفیض میشن :) ... گاهی میشه مثلا از وقتی که میان تا وقتی که آخریشون بپره من دستمو زدم زیر چونه مو ودارم نگاشون میکنم ... بامزه ان ... بعضی وقتا با هم دعوا میکنن ... البته مامان برنج و دونه ایی که براشون میریزه اونقدر زیاد هست که به همشون برسه و گاهی هم نخورده باقی میمونه ... منتها بعضی وقتا بعضیاشون رگ قلدریشون ورم میکنه و میخوان سربه سر هم بذارن ... مثلا اونروز یکیشون با قلدری تموم کوچه ی خوان نعمت رو به روی بقیه بسته بود و با نوک زدن از خاطی ها پذیرایی میکرد :) یه کارای بامزه ایی میکرد آدم دلش میخواست بگیره تو دستش بچلونتش پدرسوخته رو ... مثلا با اینکه غذاشو خورده بود و سیر شده بود اما اجازه نمیداد بقیه بیان جلو ... هر از  گاهی تفننی دونه ها رو با نوکش پخش و پلا میکرد و میریخت پایین و خلاصه حیف و میل میکرد به هر شکلی ... فرم قلچماقی هم راه میرفت در ضمن؛ یعنی اینجوری که بالاشو دور از بدن نگه میداشت و یه فر کوچولو هم تو گردنش داده بود که سرش رو بیشتر به جلو متمایل میکرد :) ... اصولا انگار ضعیف کشی یا خیلی از خصلت های دیگه که مشاهده میکنیم با تار وپود هستی چفت شده ... چی میگفت این مکتب اقتصاد نو؟ جهان چهارم؛ جهانی که تولید و توزیع توش به توازن رسیده باشن! واقعا یه همچین جهان آرمانیی در صورت تحقق میتونه به داد بشر برسه؟ ... آخه این فرضیه بر این  اساس استواره که انسان در اصل و ماهیت خودش یه موجود هماهنگ، نوع دوست و صلح دوسته، اختلافاتش عارضیه! ناشی از کمبود مواد اقتصادی برای ادامه ست ... یک فرضیه ی اقتصادیه و بطبع همه چیز رو در اقتصاد خلاصه میکنه دیگه .... اما گذشته از اون یه ایراد عمده ایی که داره اینه که خیلی ناشیانه انسان رو از طبیعتی که زاده ی اونه جدا میکنه و یه حالت تقدس افراطی بهش میده که عموما با این جمله تکمیل میشه:«انسان اشرف مخلوقات است» ... من به این جمله فکر کردم و هیچ وقت نتونستم بفهمم از اشرف مخلوقات بودن چطور میشه این تفاوت فاحش رو در اصل و ماهیت نتیجه گرفت ... همه اینها حرفه ... به نظر من تنها فرق آدمیزاد با حیوونها در پیچیدگی رفتارهاشه .... و عقل ...  چیزی که به عنوان عقل ازش یاد میکنند هم از این قاعده مستثنی نیست ...همین عقل در در یک هرم تکاملی از پایین به بالا در راس بیشترین پیچیدگی رو داره که مربوط به انسانه ... ولی حتی اون هم در ماهیت خودش اصیل و بی نقص نیست که اگر بود اتفاقی به اسم خطا رخ نمیداد ...

نمیدونم ... حس میکنم خیلی چیزها توی ذهنم عوض شده ... خیلی از تفکراتم پوسته ی قدیمی که یه روزی به نظرم براشون بهترین و برازنده ترین بود رو دیگه تحمل نمیکنند، چندروز پیشا توی کتابفروشی دنبال اون کتابی که آفساید معرفی کرده بود میگشتم. چی بود اسمش هرچی فکر کردم یادم نیومد! به فروشنده گفتم دنبال یه کتابی میگردم که اسمش شامل این لغات باشه؛ بزرگ، فکر؟ ذهن یا شایدم مغز؟ مغز بزرگ، دارین؟ گفت ذهن برتر؟ گفتم نه! گفت جادوی فکر بزرگ! گفتم آره فکر میکنم، دوتا قفسه رو نشون داد گفت اگه باشه باید تو اینا پیداش کرد ولی هرچی گشتم نبود :(... یه جایی خوندم دومین تغییر شگرف اگر در انسان رخ بده تو سن 40 سالگیه و نتیجه گرفتم لابد اولیش هم توی سن 20 سالگیه! و من الان 21 سالمه :) پس قاعدتا اگر تغییری قرار بود اتفاق بیوفته افتاده :) ... و واقعا افتاده! هیچ زمانی رو به خاطر ندارم که انقدرررمتفاوت بوده باشم! شاید توی رفتارم مشهود نباشه اما بینشم مطمئنا 180 درجه تغییر کرده با گذشته .. یه حس خوب سبکبالی ... زیبایی ... آرامش از نوع خاص که سابقا حس نمیکردم رو برام به ارمغان آورده ... ولی متاسفانه تمام اینها فقط در حد تفییر زاویه ی دید در یک ایده ئولوژی، ملموسه! مثلا ... رهایی نسبی ذهنم از قید و بندهایی که تنیده ی جهلند و دیدن پدیده ها همونطور که هستند. نمیدونم شاید دوره ی دوم انقلاب ذهنیم این باشه که مثلا یاد بگیرم که دایره ی این دید برتر رو به رفتارم هم بکشونم! نه ... خوشم نیومد از این دورنما! دلم میخواد مثل این دفه زندگی برام یه سورپرایز جالب داشته باشه، چیزی که خودم حدسش بزنم دیگه جذابیت نداره مثل کادویی که میدونی توش چیه! دنیا متاسفانه یا خوشبختانه جمع اضداده و حتی تک تک ما هم همینطور ... یه زمانی فکر میکردم اگر کسی تونست بر تضادهای درونش فائق آید! یعنی یک پله از بقیه جلوتره! و حالا میبینم برتری تو پذیرفتن اوج و حضیض هاست ... برابری .... برابری ... برابری ... چه چیز مزخرفیه این برابری وقتی درک کنی پایین کشیدن پدیده ها از اوج و بالا کشیدن از قعر و همسطح کردن اونها هیچ وقت اجازه نمیده تا کیفیت اورجینالشون رو لمس کنی و قطعا زیبایی ها و زشتی هاشون رو هم به صورت واقعی و عریان کشف نمیکنی.... و چه اهمیتی داره توی غبار گم کردن ماهیت ها؟! ودلخوش کردن به یه ماهیت باسمه ایی! مثل کبکی که سرش رو کرده زیر برف ها ... به نظر میاد دارم عقبگرد میزنم! ... دنیا زور میزنه پرچم جهان چهارم رو برافراشته کنه ... مردم روانکاوی میکنند تا با ضربه زدن بر پیکر راسیونالیسم  به جنگ اضداد  برند و من اینجا نشستم دستمو زدم زیر چونم دارم مهمل میبافم!

دیروز وقتی روی کوه ایستاده بودم به نظرم اومد شهر رو هیچ وقت به این قشنگی ندیده بودم ... اصلا فکر نمیکردم تهران هم ممکنه انقدر جالب به نظر بیاد ... چون توی کوچه پس کوچه هاش گم شده بودم ... درو دیوار، جوبها، درختای کچل، آسفالت خراب جاده ها، نمای نه چندان جالب بعضی خونه ها، کهنگی و ... ذهنم رو پر کرده بود، همیشه وقتی از پنجره ی اتاقم به کوه نگاه میکردم عظمتش من رو میگرفت ... و دیروز از روی کوه عظمت شهر من رو گرفته بود ... قبلا فکر میکردم ترس از سقوط شاید تنها دلیلی باشه که باعث بشه روی کوه زندگی نکنم چون وقتی  با امنیت پایین مقایسه ش میکردم به وضوح چیرگی بزدلی رو توی وجودم حس میکردم اما کماکان برتری کوه رو تحسین میکردم :) و امروز به این نتیجه رسیدم که اجتناب از پستی ها و نگاه آرمانگرایانه به بلندی ها و از طرفی ترس از سقوط چقدر میتونه آدم ها رو از واقعیت ها دور نگه داره ...

دیروز توچال بودم ... خوش گذشت بد نبود، یعنی وقتی با یه اکیپ ماجراجوی خل و چل آدم همراه باشه مگه میشه خوش نگذره ... رفتنه مثل آدم رفتیم بالا اما امان از برگشتن ... مگه مثل بقیه راست شکممون رو گرفتیم اومدیم پایین؟! نخیر، گفتیم از دره بریم! ....حالا  پدرمون که در اومد هیچ راه رو هم گم کردیم ... یعنی به یه جاهایی رسیدیم که دیگه نشونی از تمدن نبود و حتی جیغ و ویغ این کوهنوردا هم به گوشمون نمیرسید ....  اولین جای مسطحی که گیر آوردیم زیراندازمون رو پهن کردیم نشستیم ناهار خوردیم دوباره راه افتادیم ... توی راه یه غارهم پیدا کردیم!! مثل این جواتا رفتیم چپیدیم توش هی عکس انداختیم از خودمون ... هر کس میرفت عکس بندازه هی سفارش میکردیم طوری دوربین رو بگیره که غاره به نظر عمیق و ژرف و تاریک و مخوف به نظر بیاد! حالا غاره چی بود؟ یه سوراخ به ارتفاع یک و نیم متر با طول و عرض تقریبا یک متر! ... دیگه اینکه کلی اسم و رسم درختا و گیاهای کوهی رو با اون یکی دوستم به رخ بقیه کشیدیم و کفرشون رو در آوردیم ... البته واسشون بد هم نشدا ... یه جا بردیمشون نزدیک یکی از همون درختایی که تو یکی از بازدیدها اون مهندسه بهم معرفی کرده بود و میگفت میوه ش برای معده خوبه و همگی برای لحظاتی مثل این خرسا که به غذا میرسن نفسمون بند اومد و مشغول خوردن شدیم اونم با چه اشتهایی!... بعدش دوباره راه افتادیم، هی رفتیم هی رفتیم ولی مگه میرسیدیم ... دیگه کارمون به جایی رسیده بود که هر جا یه راه مال رو گیر میاوردیم کورسویی از امید در دلهامون درخشیدن میگرفت و با خوشحالی میوفتادیم تو همون مسیر! ... ترسیده بودیما! یکی میگفت دوستام تو کوه گم شده بودن تا ساعت 12 شب گیر بودن یکی دیگه  مارو از راهزن های کوهی میترسوند! یکی دیگه اعلام میکرد هیچ خوراکیی جز دوتا شیرینی برامون باقی نمونده و احیانا اگر شیر و پلنگ نفلمون نکنند از گرسنگی تلف خواهیم شد! خلاصه بساطی داشتیم ما ...  آخر سر روی سقف یه زمین ورزش سر در آوردیم ... بعد از کنار اون رد شدیم و رفتیم تا به یه جای روستا مانندی رسیدیم ... یکی رو فرستادیم بره ببینه زبونشون رو میفهمه! و اگر میفهمه بپرسه که الان دقیقا موقعیت جغرافیایی ما چیه؟ و کاشف به عمل اومد که ما سر از روستای اسد آباد در آوردیم! :) همونو ادامه دادیم از جلوی کاخ سعد آباد گذشتیم و در نهایت به تجریش رسیدیم!

این یه هفته ایی که گذشت یه سر خشک و خالی هم به دانشگاه نزدیم! همش اینور اونور بودیم ... یا دنبال خرید بودیم یا کارای دیگمون .... حسابی ولخرجی کردیم... خود من دوتا مانتو خریدم نزدیک صد تومن :) یه روز یه شلوار خریدم بعد پولش رو هم کمپلت حساب کردم و شلوارو گذاشتم تو مغازه یارو که کوتاهش کنه تا نیم ساعته دیگه برم بگیرم ... حالا بعد نیم ساعت رفتیم میبینم یارو مغازه رو بسته رفته! داشتم سکته میکردم! میخواستم برم بنزین بیارم بریزم پاشنه در مغازش رو به اتیش بکشم که دیگه هوس نکنه پول منو بالا بکشه! خلاصه مثل شیر زخمی!! هی جلوی مغازش قدم رو کردم دیدم نیومد که نیومد به مغازه های اطراف سپردم به یارو بگن با چه ماده شیری طرفه تا حساب کار بیاد دستش، خلاصه رفتیم و دو سه ساعت دیگه برگشتیم دیدم بازم بسته است مغازش! دیگه خون خونم رو میخورد، تا اینکه یکی از مغازه دارا اومد گفت طرف خیلی منتظرتون شد نیومدین رفت ولی شلوار شما و بوتی که خوشتون اومده بود و انگار میخواستین بخرین رو داده به فلان مغازه برین بگیرین!! و البته ما بوت رو برنداشتیم... یه دونه از این کیفا هم که خیلی خفنه وقتی میری تو مغازه گذاشتنشون تو این قاب ها هم خریدم به چه شیکیییی :) ... یه روزم رفتیم تندیس ناهار بخوریم پدر این خانوم گارسون رو در آوردیم! آخه دوستم سفارش پاستای ایتالیایی داده بود بعد خانوم توضیح داد که پاستای ما مثل بیرون نیست و فلان است و بیسار است، بیارم؟ دوستم گفت نمیدونم شما چی پیشنهاد میکنید بعد خانومه یه چیز دیگه رو گفت، پرسیدم یعنی پاستای شما با هر ذائقه ایی جور در نمیاد؟ گفت نهههه! اتفاقا خیلی از مشتری های ما به خاطر پاستامون میان اینجا ... اصلا میخواین براتون یکم بیارم تست کنین اگه خوشتون اومد بیارم .. ما هم خوشحال از اینکه بدون دادن پول میتونستیم مزه های جدید رو تست کنیم خیلی محترمانه در حالی که چنگال به دست نشسته بودیم و نیشمون تا بناگوش باز بود گفتیم: بعـــــــله!

خلاصه واسمون آورد و ما با سلاح های چنگالیمون افتادیم به جون پاستای کذایی اینها! خیلی محترمانه یکی یه تیکه ی کوچیک برداشتیم گذاشتیم دهنمون و در حالی که با تردید میجویدیم و سرمون رو به علامت تایید تکون میدادیم که یعنی داریم موشکافانه مزه رو تست  و احیانا مقایسه میکنیم خانومه هم توضیح میداد که سسش یکم زیاد شده! منم تو دلم دعا میکردم فقط برای یه لحظه صداش کنند که مثل چماق بالا سر ما واینسته تا من بتونم چنگالم رو مثل اژدها دوباره فرو کنم تو کاسه هه و اون تیکه بزرگه رو بردارم بچپونم گوشه ی دهنم و بعد هم کاسه رو بردارم و سس زیادش رو سر بکشم  و تندی هم دور دهنم رو پاک کنم که کسی و مخصوصا اون خانومه متوجه نشه ... آخه من هیچ وقت با یه تیکه ی کوچیک نمیتونم مزه رو تشخیص بدم.... ولی هیچ هم دلم نمیخواست ژست باکلاس بازی و محترمانه ایی که به خودم گرفته بودم خدشه دار بشه!

پ.ن: شما رو دوست دارم ... دیگه فرقی نمیکنه این شما یک نفره یا ده نفر و یا اصلا هیچ کس ... مهم اینه که همراه من هستید ... توی فرو ریختن هام، ایستادن هام، خنده هام، گریه هام، شکستم، پیروزیم، تجربه هام و همه چیزم ... شاید هنوز خیلی با من واقعی فاصله دارید اما دست کم از بقیه نزدیکترید، و البته بهاش رو هم باید بپردازید؛ شما تنها موجودات دوست داشتنیی دنیای من هستید که هیچ وقت دلم نمیخواد ببینمتون! ...