۱) هنوز بقایای سرماخوردگی تو وجودمه ... سرفه های تک و توک ... کیپ شدن گاه و بیگاه بینیم ... سوختن گلو موقع قورت دادن آب دهن ...سر دردهای آنچنانی، هنوز خوب نشدم انگار ....

این روزا بیشتر به خودم میرسم سعی میکنم خودم رو بهتر دریابم ... بیچاره من! چی کشیدم این چند وقته؛ چقدر نسبت به خودم بی تفارت شده بودم؛ موهامو هفته ایی یه بار هم شونه نمیزدم ... هرچی دستم میرسید بی ضابطه میخوردم برای پر کردن شکم! بی هیچ تحرکی میپریدم سوار ماشین میشدم میرفتم دانشگاه برمیگشتم توی خونه هم که ورزش نمیکردم تعطیلات میان ترم هم که همش خزیده بودم لای پتو به هوای بهبودی! ... تصمیم گرفته بودم بعد امتحانام برم سراغ ورزش؛ وقتی میدیدم تو خونه همه انقدر ورزش دوستند والبته خونه ما به انواع و اقسام وسایل ورزشی مزینه!... اما من واقعا حوصله شو نداشتم ... این سرماخوردگی لعنتی هم شده بود قوز بالا قوز این روزا ... صبح ها که از خواب بیدار میشدم جلوی آینه یه لندوکی رو میدیدم با ابروهای پاچه بزی شده و چشمای گود رفته با سرو شکل نامرتب تویه دست لباس نامرتب تر شامل یه بلوز آستین بلند یاسی با یه شلوارک لی پاچه ریش ریشی که ناموزونیم رو عمیقتر جلوه میداد! این من بودم .... بی هیچ اشتیاقی ... انگیزه ایی ....

دیدم دارم از دست میرم .... یه روز صبح پا شدم برای خودم شیر داغ کردم ... شب به توصیه ی برادرم دور چشمام ویتامین دی زدم .... همون شب اتفاقا مامان شیر عسل درست کرد و یه قرص جادویی توش حل کرد و گذاشت رو اوپن پیغوم داد برم بخورم ... به خودم نمیگه آخه الان یکی دو ماهی هست که با هم قهریم!! یکی دو ماه!! اصلا سابقه نداشته!! قهرای ما خیلی طول بکشه یکی دو روزه ست! اما بعد از اون ماجراها این دومین قهر بلند مدتیه که تجربه کردم ... اولیش با بابا بود .... این مدت رو من در کنتاک کامل بسر میبردم خلاصه... نصفیش با این نصف دیگش با اون....

طفلک مامان...یه روز انقدر سرش داد و بیداد کردم که تا چند روز گلوی خودم میسوخت! فرداش از در آشتی در اومدم و رفتم بهش سلام کردم اما جوابم رو نداد، فکر کنم خیلی ازم ناراحت بود... حالاهم که دیگه برام اهمیتی نداره ... یعنی واقعا برام فرقی نمیکنه چون چیزی برای از دست دادن یا بدست آوردن ندارم. شاید یه جورایی عادت کردم به این وضعیت و اگر پا پیش نمیذارم نه از روی قد بازی و تلافی که همش به خاطر بی حوصلگیه ... فکر میکنم حال و هوای  لباسایی که بعد از یک ساعت چرخیدن از توی ماشین لباس شوییمون در میان رو درک  میکنم! انقدر اون تو به در و دیوار کوبیده شدن و چلونده شدن که دیگه رمقی واسشون نمونده برای برهم زدن ثبات ...  یا یه چیزایی تو همین مایه ها ... با این حال بعضی وقتا دلم میگیره ... مخصوصا وقتی به انگشتای پام نگاه میکنم! مسخرست! :) آخه همیشه ناخنای پامو میگیره نمیذاره بلند بشن ... میگه توی گوشت پا فرومیرن و بعدشم چرک میکنن و دردسر میشن برای آدم ... نمیدونم این تجربه رو از کجا اورده ...به هر حال الان ناخنام حکم بیل رو دارن منم حوصله ی کوتاه کردنشون رو ندارم با اینکه اذیت میشم، مخصوصا وقتایی که میرم دانشگاه و پام  تمام مدت توی کتونیه ....

۲) بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم اتاقم رو مرتب کنم ... دیگه توش نمیشد قدم برداشت ... یعنی برای اینکه پیش بری باید با پا وسایل سر راهت رو جابجا میکردی تا یه راهی برات باز بشه مثلا از تخت تا در ... یا از در تا کامپیوتر ... پنجره ... کوهها! .... چه جدال بیهوده ایی... چقدر پنجره رو باز کردی به گل و کوه و درخت و آدم لبخند زدی ... چقدر اجازه دادی بوی نم بارون بیاد توی اتاقت و تو بیخود احساس آرامش کردی ... اونروزی که همه جا از مه سفید شده بود رو بگو... تا آخر پنجره رو باز کرده بودی که اتاق تو هم از مه سفید بشه ... بعدشم خودت مثل ملا نصرالدین رفته بودی زیر پتو و از اون زیر دنیا رو نگاه میکردی ... چقدر کتابا رو ورق زدی و جمله ها و داستان های آرامش بخشش رو نشخوار کردی ... نت برداشتی! حالا همه رو مچاله میکنی میندازی دور! همه رو باید ریخت دور ... به هر حال وقتی درگیر جنگ میشی حتی اگر فکر کنی روزمرگی ها میتونه نجاتت بده سخت در اشتباهی ... جنگ جنگه تا به خودت بیای تورو هم فروبلعیده... آنچنان دچار آنارشیسم جنگ میشی که حتی یاسای چنگیزی هم نمیتونه سرو سامونت بده!( اوه اوه بابا تاریخ خوان!) اصلا نمیفهمی کی به کیه؟! تو با دنیا دست و پنجه نرم میکنی و دنیا با خرافاتش و خلاصه این تسلسل ادامه داره؛ تو دیگران رو میکشی ، دیگران یکی دیگه رو و یکی دیگه تورو! به هر حال جنگه ... سربازای کار کشته ی شپشو میخواد نه یه احمق خوش خیال غرق در اوهام!

دیگران از تو انتظارات دیگه ایی دارند؛ تو یا باید همون مهره ی نیم سوخته باقی میموندی با کیفیت مخدوش و زیر آماس ذهن کبره بسته شون له میشدی تا بالاخره یه روزی به میل خودشون  تورو دور بندازند و یا همه پل ها رو خراب میکردی و راه برگشتی برای خودت نمیذاشتی! و بالاخره این تویی که چوب دو سر باختی، باید یا خودت خودت رو نابود میکردی یا اجازه میدادی اونا نابودت کنند و چون هیچ کدوم اینها با مزاج تو سازگار نیست پس برات شمشیر از رو میبندند، کنترلت میکنند، بدبینند .... معجونی اند از اسکیزوفرن و پارانویا...

همه مثل همند ... این میون منم که پفیوزم!

۳) به بابا میگم میخوام برم دنبال کار ... میگه چی کم داری بابا جان؟ میگم استقلالم رو ! میگه همه چیز روبراهه! .... نمیذاره تا وقتی درسم تموم نشده برم سر کار ... فکر میکنه داره بهم لطف میکنه! اما ای کاش میدونست با هر پشت گوش انداختن چقدر منو از دنیا عقب میندازه ...

  ... واحدام رو کردم بیست تا... با این اوصاف احیانا سه ترم دیگه بیشتر مهمون دانشگاه نیستم... میخوام ببینم بعد از درس چه بهونه ایی رو علم میکنند؟ آخه چرا حتی نزدیکترین کسانت هم میخوان استثمارت کنند؟ به چه قیمتی؟

۴) این روزا دوتا کفتر چاهی ناز میان پشت پنجره ی آشپزخونه دونه ها و برنج هایی که مامان واسشون میریزه رو میخورن ... یکیشون خیلی خپله :) دلم میخواد پنجره رو باز کنم بگیرمش توی دستم پرهای خوشرنگ طوسی مایل به سورمه ایش رو ناز کنم اما فقط کافیه از یه حدی بیشتر نزدیک پنجره بشی ... زودی میپرند تازه گنجشک ها که از اونا هم بدترند یعنی به محض اینکه وارد آشپزخونه بشی تیز و فرز پریدند و شدند خال آسمون ... بعضی وقتا واسه این گنجشکای ترسو دونه ها رو میریزم روی بالکن ... اونجا شاید به نظرشون امن تر باشه و با خیال راحت مشغول خوردن بشن ...

۵) این چند وقته انقدر اتفاقات خوب و بد افتاده که اگه بخوام بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ ... اما ارزششو نداره ... یعنی ارزش به خاطر سپردن! حالا بگو مگه اونچیزایی که تا حالا مینوشتی ارزشش رو داشتند؟ بیخیال ... دوستم بالاخره موفق شد یکی رو تور کنه ... همون که از همه دم دست تر بود ... هم رشته اییمون رو میگم ... پسر خوبیه اما یه ایرادی که داره اینه که زیادی تو دخترا میلوله! یعنی رفیق فابریکاش دوتا دختره از گروه خودمون هستند، دوستم اول کاری یارو رو تخم آورده که اعتراف کنه با اون دوتا هیچ سر وسری نداره! بهش میگم آخه به تو چه دختر؟ا قرار نیست با هر کی سلام علیک کردی خرشو بگیری تا واست اعتراف نامه بنویسه که! چه ارزشی داره یکی رو با زور بخوای بدست بیاری؟ مطمئن باش وقتی ذهن آدم آمادگی لازم برای یک شروع مجدد رو داشته باشه لاجرم گذشته رو میکُشه بنابراین دیگه نیازی به تلاش تو نیست البته اگر طرف حسابت آدم طماعی نباشه و نخواد با یه دست چندتا هندونه رو برداره که اگر اینطور باشه اصولا ارزش وقت تلف کردن نداره، به هر حال چند روز پیشا که باهم رفته بودن بیرون به دوستم سفارش کرده که قضیه ی ارتباطشون مخفی بمونه و کسی ازش مطلع نشه! بعد هم تا میتونسته به قول دوستم و شاید برای خوشایند دوستم از اون دوتای دیگه بد گفته و پته شون رو ریخته رو آب ... منم یه بار به دوستم هشدار دادم که حواستو جمع کن! از قدیم گفتن کسی که حرف دیگران رو برای تو بیاره بی شک حرف تورو هم برای اونها میبره مادر.... از شروعش خوشم نیومد، البته به من هیچ ربطی نداره؛ اگر اون یارو بذاره و هی به دوستم نگه دوستت هم میاد؟  دسته جمعی میریم؟ شماها! در مورد من چی فکر میکنین و از این چرت و پرتا، من کاری به کارشون ندارم لابد هر دو این تیپیند دیگه... تو دانشگاه هم که هستیم سعی میکنم زیاد قاطیشون نشم ... معمولا یا خودم رو سرگرم خوندن نوشته های روی تابلوها میکنم یا با بچه های دیگه گرم میگیرم ... گاهی وقتا از این فاصله ایی که بین منو بقیه وجود داره احساس وحشت میکنم! می ترسم این فاصله باعث بشه همیشه تنها بمونم ... یعنی واقعا کسی پیدا میشه که بتونه این فاصله رو پر کنه یا اصولا همچین آدمی وجود نداره و باید به رذالت های بقیه سر سپرد و نمیگم که دل سپرد ... خودمون رو که نمیتونیم گول بزنم هرچقدر هم به یکی نزدیک بشیم وقتی ببینیم سنخیتی باهاش نداریم چطور میتونیم بهش دل ببندیم؟  کم کم دارم به مرز ایده آلیست بودن نزدیک میشم ... شاهزاده ایی سوار بر اسب و این مزخرفات و شایدم برعکس؛ اولین جعلّقی که وارد زندگیم شد! ...   

۶) از بین درسا شیمی رو از همه کمتر شدم، بهم داده یازده! نمیدونم این نمره رو از کجاش در آورده بی پدر ... ورقه ی منو هرجوری حساب کنی از 13 کمتر نمیشدم ... به بعضی سوالا نصفه و نیمه جواب دادم بعضی دیگه رو هم که عیییین جزوه نوشتم اصلا گیریم که از سوالای مشکوک هیچ نمره ایی هم نگرفته باشم سر جمع 7 نمره غلط داشتم، از اون طرف آزم رو شدم 75/14 ... با اونم که جمع بزنی همین دورو بر 13 - 14 میشم حالا پیدا کنید پرتقال فروش را! بهم کم داده علنا ... به گمونم فکر کرده اونی که زنگ زده حراست و زیرآبش رو زده من بودم ... یکی نیست بگه خب مرتیکه میخواستی انقدر هرزه بازی در نیاری ... حالا در آوردی چرا خرخره ی بقیه رو میجوی؟ من یکی  اصلا اهل این برنامه ها نیستم که اگر از رفتار کسی خوشم نیومد  برم واسش بزنم، اگه عرضه داشتم جلوش وامیستم و اگر نه میسپارمش دست خدا :) ... و اگر بخوای از دیدگاه سوم شخص به این قضایا نگاه کنی  که هوای خوش خدمتی زده به سرش و میخواد دنیا رو آباد کنه باید بگم  کلا آدمی نیستم که بخوام اینجوری به داد همنوعام برسم وبه خیال خودم از منجلاب نجاتشون بدم!! بذار فرو برن تو لجن ... قطعا انقدر شعور دارن که به عاقبت کارشون هم فکر کنن و اگر نکردن چوبش رو میخورن .... به این میگن یه هوموکرات ناب :) ... یعنی کسی که انقدر به ذات انسانی دیگران ایمان داره و احترام میذاره که حتی به خطا رفتن  رو حق مسلمشون میدونه!... نگاهش به سرچشمه ست ومیدونه رودی که جاری میشه میتونه به هزار دلیل آلوده بشه بنابراین خودش رو محق نمیدونه که توش تف بندازه! همه میتونند راه صحیح رو پیدا کنند تنها اهمال میکنند ... هیچ وقت نمیشه یک حقیقت مطلق رو تعریف کرد و تعمیمش داد به همه مگر  اینکه بخوای حقیقت خودت رو به خوردشون بدی!

توصیه: تورو به اون دنگ دنگ آخرتتون از این محصولات تراریخته استفاده نکنین! بابا به والله اثرات بهداشتی این محصولات در دراز مدت هنوز روشن نشده، ممکنه خطرناک باشه، باید توی ذهنتون نهادینه بشه که همیشه  وایلدها به موتان ها ارجحیت دارند ... هرجا دیدید یه میوه از حالت طبیعیش خارج شده مثلا دونه های انگور شده قد کلتون ازشون استفاده نکنید ... معمولا از روی ظاهر میشه تشخیص داد .... توی کشورهای پیشرفته وایلد ها رو از گرین رولوشن ها ( محصولات انقلاب سبز- دستکاری شده ی ژنتیکی) جدا میکنند و با برچسب مشخص میکنند تا استفاده کننده آگاهانه انتخاب کنه و عواقبش هم پای خودش باشه اما تو این خراب شده نه تنها ملت رو آگاه نمیکنند تازه با گرون تر فروختن این آشغالا سر مردم منت هم میذارند ....