یه چند شبیه پشت پنجره ی اتاقم بساط ساز و دهل سوگواری به راهه! هر شب تا نیمه های شب میخونن و اشک میریزن و تو سروکله ی هم میزنن. من هم با صبر و حوصله ی جمیل و جزیل گوش میدم و دم نمیزنم! فقط گوش میدم، جسارتا گاهی هم به فکر فرو میرم  ...

 نمیدونم چرا انقدر غم پرستیم ... چی میگفت خلیل جبران؟ چمیدونم چاه غم هرچی عمیقتر باشه شادی ما عمیقتره و این حرفا! دست بردارین توروخدا! حالا به این نتیجه رسیدم اینام یه مشت حرف قشنگه که چند صباحی آدم رو سرگرم میکنه! بهونه است که تاریکیامون رو هم قشنگ جلوه بدیم ... میبینی آدمیزاد چقدر طالب زیبایی هاست و البته چه ذهن خلاقی داره؟ حتی توی زشت ترین ها هم دنبال ردی از روشنی و زیبایی میگرده ... دلم میگیره وقتی میبینم با چه اشتیاقی غم و ناله رو اینطور تزریق میکنن تو  وجودشون! انقدر بیکارن که هرسال میشینن برای بدبختیهای هزار وچارصد سال پیش مرثیه سرایی میکنند ... در حالی که دنیا داره با شتاب رو به جلو میره و هیچ جا و با هیچ بهونه یی تلاش بی وقفه ش رو متوقف نمیکنه!

 تو فکرم که چرا دنیا ماتم زده نیست؟ چرا با تموم زشتی هایی که توش به وجود میارن هیچ وقت زانوی غم بغل نمیگیره .... هنوزم قشنگ ترین پدیده ها در بهترین حالتشون اتفاق میوفتن و خم به ابرو نمیارن ... گاهی حس میکنم جهان و اتفاقاتش عین یک سیرک سیار بدون هیچ ادعا و درخواستی قشنگترین ها و جذاب ترین برنامه هاش رو برای سرگرمی و شاد کردن و در کنارش اگاه کردن پدیده ها به شو میذاره و ما با این همه ادعا از همه بی تفاوت تر حتی بدون لحظه ایی درنگ از کنارش رد میشیم ...

دلم گاهی برای خدا میسوزه ... چی میخواست و چی شد! ماها جونورایی هستیم با یکی یه کاسه ی گدایی دستمون که دوره ش کردیم و گدایی کردن رو وظیفه ی خودمون میدونیم ... خون جیگر شدن برای حتی یه نیم نگاه رو افتخار میدونیم! سوهان روح و قلبمون میشیم و نقدی روشنایی رو رها میکنیم و توی تاریکی غرق میشیم تا نور رو نسیه درک کنیم! ماها یادمون میره بهترین ها در نهایت نظم و ظرافت حتی قبل از اینکه ما وارد بازی بشیم همیشه در جریان بوده و گرفتن کاسه ی گدایی زیر  بارش عظیم فراوونی تنها مارو به برداشت محدود همون یک کاسه محکوم میکنه! 

دلم بهم میخوره از حرفای قشنگ و بی معنی ... من دلم میخواد زندگی رو اونطور که احساس میکنم تعریف کنم، این روزا برعکس همیشه دلم میخواد خیلی کلیشه ایی فکر کنم دلم میخواد خودم رو بسپرم به جریان آب و مشتاقانه منتظر بمونم تا هرجا دلش میخواد ببره! دلم میخواد حادثه ی غیر منتظره یی که زندگی برام هدیه میاره رو به انتظار بشینم! دوست ندارم بر خلاف جهت آب دست و پا بزنم ...

 بر خلاف جهت جون بکنم که چی؟ که برسم به همون مقصدی که اول بسم الله ازش راه افتادم؟ در واقع به نظرم خیلی مسخرس که آدم راهی که رفته رو برگرده ... نمیخوام ... دلم میخواد همراه تمام جریان های پیش رونده پیش برم .... 

 لذتی داره خودت رو رها کنی تو این جریانات... انگار تازه لطافت آبی که زیر و روی بدنت لم میخوره رو درک میکنی ... کی میگه نباید تو زندگی غرق شد؟ بابا به خدا باید توش شیرجه زد، باید روزمرگی ها رو نفس کشید و لذت برد  ... عین آدمی حرف میزنم که بهش گفتن فردا میمیری! نه بابا تصمیم ندارم حالا حالاها بمیرم فقط ارمان گرایی رو میخوام بذارم کنار... آخ نمیدونی چه لذتی داره وقتی زیر فشار پاشنه ی تیز کفشت اخرین تقلاها رو بکنه و تو صدای خرد شدنش رو بشنوی انگار یه بار عظیم از رو دوشت بر داشتن ...

من باز هوایی شدم ... دلم میخواد مثل راب توی صحراهای استرالیا پابرهنه روی شن های 40 درجه راه برم و مار و مارمولک از سوراخ بکشم بیرون ... دلم میخواد رو صخره ها وایسم و غروب خورشید رو نگاه کنم ...

 چه غروبایی داره لامصب!... دلم میخواد توی حنگل های بارونی گرمسیری راه برم و یه نگاه بندازم بالاسرم و انواع و اقسام جک جونورا رو ببینم که نشستن رو درخت و مثل مربای آلو آدم رو  نگاه میکنن ...

 دلم میخواد توی ساوانا  دنبال یه زرافه کنم، به نظرت فرار میکنه؟ دلم میخواد از دور صدای تبل و فلوت محلی ها رو بشنوم .. غروب... آتیش ... بوی دود ... رگبارهای یهویی و... آخخخخخخخخخ قششششنگ دلم مالش میره! درست مثل وقتایی که آدم یاد گذشته های دورش میوفته!

 هیچ میدونستی من گذشته هامو کم و بیش بوسیدم و گذاشتم کنار؟ حالا با خاطرات گذشته هایی که نداشتم به وجد میام... تنم مور مور میشه... انگار پاک فراموشم میشه یه همچین روزایی فقط توی رویاهای من خلق شدن و هیچ وقت واقعیت نداشتن! عجیب نیست آدم دلتنگ چیزی بشه که هیچ وقت حسش نکرده؟ شاید من قوه ی تخیلم اونقدر قوی هست که نشه بین رویاها و واقعیت های زندگیم مرز مشخصی قائل شد ...

یه حدس دیگه هم میشه زد و اونم اینه که من اینها رو حس کردم! چقدر تجسد رو قبول داری؟ شرط میبندم دوره ی قبلی که به این دنیا اومدم حتما یکی از سرخپوستای امریکای مرکزی بودم! شاید واسه همینه انقدر قلبم برای خاطره های به ظاهر نداشته میتپه!

به! یه چیز دیگه هم داره یادم میاد ... مال اون دور دوراست؛ من مطمئنم بار اولی که ما کائنات با هم به نتیجه رسیدیم که بساط حیات رو روی کره ی زمین راه بندازیم منه پیش نوک جز اون دسته از ترکیبات موجود توی حباب های خارج شده از کوه های اتش فشان های زیر اقیانوسی بودم که اومدم روی آب و همون موقع بارون ترتیب حباب هامون رو داد و ما به جو رفتیم و صاعقه ما رو بهم جوش داد و خلاصه اولین ار ان ای های حیاتی رو شکل دادیم ... بله من از این موضوع تقریبا مطمئنم وگرنه که بیخود نیست بارون انقدر حس حیات رو توی ذره ذره های وجودم زنده میکنه و  انقدر نسبت بهش ارادت دارم ... :) 

 حالا که حرف افتاد بذار اینم بگم که مطمئنم تحت هیچ شرایطی دایناسور تیرانوزوروس نبودم! و یا هر موجود درنده ی گوشتخوار دیگه ایی! شرط میبندم همیشه یه علفخوار بی آزار بودم و حالا هم که به نهایت تکاملم رسیدم شدم یه همه چیز خواری که البته از بین مواد غذایی گوشتی هر نوع گوشتی رو نمیخوره و اگر بخوره با اکراه میخوره!

بعدشم اگر علفخوار بودم فکر نکنی هر علفخواری بودمااا... نه جانم مطمئنا هرچی بودم خرگوش نبودم! چون خرگوش های احمق جز اون دسته از نشخوار کننده ها هستن که غذای هضم نشده رو از مخرج خارج میکنن و دوباره میجون!!!

من حتما یه جونده بودم و یا در بدترین حالت از اون نشخوار کننده هایی بودم که غذا رو فقط بالا میاوردم و دوباره میجویدم! و البته بازم شرط میبندم این کثافت کاریا از من بعید بوده! علی رغم تلاش های بی وقفه ی والدینم برای اموزش این امر حیاتی به من هیچ وقت زیر بار این عمل شنیع نرفتم و همیشه معتقد بودم اینکارا از ادب به دوره! واسه همین همیشه ی خدا دلدرد داشتم و گاهی هم دچار عارضه ی یبوست میشدم!! و بیخود هم نبود اگر جز گونه هایی بودم که هیچ وقت بلیطم توی بخت آزمایی انتخاب طبیعی برنده نمیشد و زود میمردم :( فکر نکنی دارم مزخرف میبافم هااا.. عین واقعیته چون ازاین قضایا امروزه به صورت جریانات تحلیل یافته هنوز توی وجودم یه چیزایی باقی مونده.....

حالا که خوب فکر میکنم میبینم احیانا پیکاسو علیه رحمه هم من بودم چون نقاشیم حرف نداره ... تازه بر خلاف بعضی ها طرح های گوشه ایی و زاویه دار هیچ رقمه تو کتم نمیره و روانم رو دچار اختلال میکنه!

 من عاشق انعطاف و بی قاعده گی بودم، ظرافت نقاشی هام به خاطر استفاده نکردن از زوایای یوقور و نوک تیز و کج و ماوج بود... بعضی وقتا که نبوغ توی سرانگشتانم جرقه میزد هیچ کس رو یارای مقابله با من نبود ... من حتی یک تصویر از انیشتین با اون همه چین و چروک صورت کشیدم طوری که مربیم تصور میکرد من تصویر رو با کاغذ کالک از رو کشیدم اما وقتی مقایسه کرد و دید یه هوا بزرگتره همچین کنف شد که نگفتنی!

بعدها وقتی دیدم تو کشیدن چهره هم استعداد بالقوه ایی دارم ( اون چیزی که در قالب پیکاسو مجال درخشیدن نیافت) اون رو در کاریکاتور کشی به فعلیت رسوندم که البته این جنبه ی وجودیم در حقیقت هیبرید یک نقاش و یک پاپ کینه توز بود که وقتی در دوران رنسانس نفرت خالی نشده ش بر سر مردم رو به صورت عقده های فراموش نشدنی در خودش فروخورد تصمیم گرفت از استعدادش برای خالی کردن عقده ی دیرینه ش در ادوار مختلف زندگیش سود ببره! واسه همین توی دوران دبیرستانم هر وقت بعد از کلاسی احساس میکردم معلم اونطوری که شایسته بوده درس نداده به سرعت با چندتا حرکت موزون و متبحرانه پای تخته یک تصویر مامان ازش میکشدم و همه رو سر شوق میاوردم! ... بعدها این استعداد در نطفه خفه شد و خدا میدونه دفه ی دیگه که برگردم با چه هیبتی بیام و قول میدم ایندفه انتقام تموم کالبدها و استعدادهای در نطفه خفه شده م رو از دنیا و ما فیها بگیرم!

و عرضم به خدمتتون که ... بعــــله، الکی که نبوده به قول یارو گفتنی نمیدونم چی چی نمیدونم چی چی عیارش چی شود و این حرفا! یعنی بالاخره همینطور الکی اینجا بر گرده ی جهان ننشستم و حکومت همی نرانیم مگر با زحمت هایی که کشیدیم و جان هایی که در این راه بر سر چوگان نهاده ایم تا عیارمان طلا گردد و فلان ....

اوووه! از کجا به کجا رسیدم ...

برم ... برم که باید علم کسب نمود چراکه شاعر میگه دو کس رنج بیهوده بردند و کار بی فایده کردند یکی آنکه درس داشت و نخواند و دیگر آنکه درسش را خوب خواند!