یوهو ....

من دارم درس میخونم همچنان.... هیچی هم نمیتونه جلومو بگیره ... من درس میخونم تا یک آدم مفیدی بشوم برای اجتماع و الان در حال حاضر بسیار بر احساس حقارت ناشی از خوندن تعیین علامت و نسبت های مثلثاتی دوران تیرکمون شاه زندگیم فائق امدم و طوری میخونم که انگار هرگز با این مسائل برخورد نکرده ام و این مسائل قوانین پیچیده ی محاسبه ی میکرو موج های ورودی به جو زمینه!... و حتی من عاشق ریاضی پیش شده ام! ....

ولی با اینحال یهو هوس کردم بنویسم ....

یکشنبه ـ بعد از تحویل تحقیق به استاد توی یک کپی خونه:

 فرض کنید توی یک کپی خونه واسادین و دارین با دوستتون سر اینکه استاد مهندسه یا دکتره بحث میکنین که یهو یه خانمی با ظاهر شندره پندره یی میاد داخل و با کلی سر و صدا میره صاف میشینه رو صندلی یارو صاحاب کپی خونه هه ....

از قضا صحبتای شما و دوستتون رو میشنوه، ازتون میپرسه شما مهندسین دیگه؟ شما هم جواب میدین:

- ... میگن!

- جدا؟ و لابد همین دانشگاه کوچه بالایی هم میرید؟

- دقیقا ...

- باید خدمتتون عرض کنم که متاسفانه هیچکدومتون چیزی از آداب معاشرت و آداب اجتماعی نمیدونید!

- ..... ( بوممممممممم ... صدای ترکیدن از خنده! ... نه یه صدای دیگه میده ... بذا ببینم ... مممم ... خِرررررچ؟ ... نه .... پوووووووف! ...)

حالا .... آقا اینو گفت من که منفجر شدم از خنده دوستم هم با خنده برگشت بهش گفت چــــــرا؟ میگه:

-برای اینکه نمیدونید نباید ماشینتون رو جلوی پارکینگ بقیه پارک کنید... برای اینکه وقت و بی وقت صدای ضبط رو انقدر زیاد میکنید که آدم سرسام میگیره ... برای اینکه زرت و زرت صدای دزدگیرای ماشیناتون رو در میارن یا در میارین و الی آخر ...

من گفتم درسته ولی درست نیست آدم همه رو جمع ببنده ....

گفت نه دیگه ...همه ی کوچه از دست شما شاکین ... ( راست میگفت چند مورد پیش اومده بود که اهل کوچه با بچه ها دعوا کرده بودن و بعدم شکایتشونو برده بودن به دفتر دانشکده و خلاصه جلوی در دانشگاه بساطی راه انداخته بودن .... یه دفه که یه پسره لج کرده بود ماشینشو نمیبرد کنار! دیگه حراست دانشکده و رییس و اینا اومدن طرف رو تهدید کردن تا از خر شیطون اومد پایین ..)

خلاصه همینطور که داشت اینا رو میگفت خودشو معرفی کرد که من دکترای روزنامه نگرای و فوق لیسانس فلان دارم و نمیدونم توی فلان مجله مینویسم و با فلانی مصاحبه میکنم ... برید توی این مجله و اون روزنامه بخونید من مطالب بدردبخوری براتون نوشتم بلکه یاد بگیرید برخورد صحیح با اجتماع رو...  بعدشم شروع کرد از خودش گفتن که آره من فلانم و الم و بلم و خلاصه حرف کشیده شد به دخترش که گویا توی یکی از کلینیکای آمریکا بستری بوده و اونجا به قتل رسوندنش ...

و اینکه فعلا در حال انجام مصاحبه با امریکاست و بعد از اون قراره بره سراغ رفسنجانی ... چون به نظر خودش رفسنجانی توی این قتل دست داشته ... وقتی از دخترش صحبت میکرد صداش میلرزید ... این قسمت صحبتاش یکم حالت بچگونه داشت به نظر من ....

میگفت رفسنجانی رو میندازم زندان!!! ... خندم گرفته بود! گفتم ولی فکر نمیکنم اینکار به راحتی گفتنش باشه ها ... گفت ولی من اینکارو میکنم ... اومد نزدیکتر و شروع کرد از قتل دخترش گفت ...

دیگه حرفاش نامفهوم و گنگ بود؛ دخترمو کشتن ... ناشر شدم ... نویسنده و  ... 

صداش کاملا میلرزید ... میدیدم بقیه یه طوری نگاش میکنن ... انقد این یه طوری ها یه طوریی بود که کم کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم نکنه این بنده خدا اختلالات روانی داره و مارو گرفته؟ مخصوصا با اون سرو وضع نامرتبش.... دیگه چیزی ازش نپرسیدم و فقط گوش میدادم .... ( ظاهر بینی!)

نفرت از چشما و حرکات و صحبتاش میبارید ...حالت آدم هایی رو داشت که بدجور بهشون ظلم شده و به هیچ عنوان قدرت مقابله ندارن .. دوندگی زیاد میکنن اما میدونن دستشون به هیچ جا بند نیست، مستاصل و درمونده اند ...  هیچکی به دادشون نمیرسه، فریاد میزنن اما کسی صداشونو نمیشنوه ... 

وقتی مجوز چاپ کتابش رو کپی گرفت و از مغازه رفت بیرون از خانومی که مسئول اونجا بود پرسیدم اسم کتابش چیه؟ گفت واقعا نویسنده و روزنامه نگاره ها به رفتاراش نگاه نکن همه حرفاش راست بود!

 ... فکر میکرد ما باور نکردیم و همونطور که انتظارش میره فکر کردیم طرف خل و چله ... گفتم آره وقتی مجوز چاپ کتابش رو دیدم فهمیدم این حالت های عصبی و نا ارومی و بی قراریش به خاطر وضعیتشه ...  

حس میکردم نویسندگی و ناشر بودن و روزنامه نگار بودن و حتی مصاحبه کردن نمیتونست آرومش کنه میخواست هرجایی که وارد میشه با نفرت و بغض جریان رو برای همه فریاد بزنه تا بدونن چه ظلمی بهش شده ....

پرسیدم خونشون کجاست؟ حتما توی کوچه ی دانشگاه ما؟ جوابش مثبت بود با یه سری توضیح اضافه ... گفتم پس همووون واسه همینه انقد از دست ماشینا و بچه ها شاکیه ... گفت آره ... ولی شما خودتو ناراحت نکن .... به خاطر دخترش زیاد تعادل نداره توی رفتاراش و گفته هاش ... زیادده روی میکنه ... جدی نگیرش!....

از خودم پرسیدم تا کجا نباید جدی گرفتش؟ این زیاده روی چقدر توی رفتاراش پیش میره و اونها رو تحت الشعاع قرار میده؟ حرفای این خانوم چقدر میتونه به واقعیت نزدیک باشه؟ اصلا آیا عقل اینو میپذیره که صرفا احساسات یک مادر که حالا بنا به دلایلی دخترش رو از دست داده به عنوان معیاری برای سنجیدن واقعیت از توهم باشه؟! اگر خیلی تحت تاثیر جریان قرار بگیریم نهایتش دلمون میسوزه و برای همراهی با این ادم یه سری شعار مزخرف میدیم ... و بعد دیگه هیچ! همه چیز یه گوشه ایی از ذهنمون خاک میخوره و تنها زمانی که بخواییم اظهار وجود کنیم میکشیمش بیرون یه فوتی روش میکنیم و با افتخار به رخ بقیه میکشیمش! ....

فکر کن؟ ... توی اوج بدبختی و استیصالی و میخوای هرجوری هست فریادت رو به گوش همه برسونی اما قضاوت بقیه در موردت اینه که نباید زیاد جدی گرفتت! ... کتاب مینویسی، مقاله ... روزنامه .... با این و اون حرف میزنی اما نهایتا فقط نگاهت میکنن و احیانا برات دل میسوزونند ...

به نظر من این راهش نیست .... شعار دادن، مسائل رو احساسی حلاجی کردن و احساسات بقیه رو قلقلک دادن نتیجه ی دلخواه  و اصولی رو به دنبال نمیاره ...

شاید برای چند صباحی بشه از غلیان احساسات بقیه سود جست اما در دراز مدت خاصیتش رو از دست میده ... بالاخره یه روزی از راه میرسه که اینجور مسائل انقدر برای بقیه کلیشه ایی میشه که حتی براش تره هم خرد نمیکنن! از اون گذشته به نظر من زشتی ها و بی عدالتی ها رو باید توی ذهن نهادینه کرد ... اونجا جاش امن تره ... احساسات فراموش میشن ... کم رنگ میشن ... از همه مهمتر اینکه انتقال یک حس از یک حادثه طبق قانون دوم ترمودینامیک هیچ وقت با راندمان صد در صد صورت نمیگیره و از هر سطح به سطح دیگه مقدارش کاهش پیدا میکنه! ....

جریان این خانوم و رفسنجانی مثل این میمونه که یه پشه ایی دائما دورو بر یک گاو ویز ویز کنه و گاوه هم با کمال خونسردی و بی حوصلگی اگه خیلی به خودش زحمت بده دمش رو یه تکون بده که پشه هه رو بپرونه! ... آمریکا؟! ... اون که دیگه خنده داره ....

آخرش اینکه میخوام بگم من منکر این نیستم که ممکنه گاهی دیگران توی شرایط خاصی قرار بگیرن که شاید درکش به طور عینی و حقیقی برای مایی که بیرون گود ایستادیم حاصل نشه و نمیگم که همیشه و در هر شرایطی احساسات رو باید کشت .... اما معتقدم میشه کنترلشون کرد. خیلی از ماها تازه وقتی در مورد یه مسئله ی خاصی احساساتمون قلقلکمون میدن از عقلمون برای کشف کردن و نزدیک شدن به حقیقتش کمک میگیریم ... ولی فکر کن اگه این احساسات بخواد یه تنه بیوفته جلو به کجا میرسه؟ ... جدی نمیگیرن... جدی نمیگیرن ... جدی نمیگیرن و بازم جدی نمیگیرن! واسه همینه بدترین ها رو تجربه میکنیم و بعد باز هم تجربه میکنیم! ...  

پ.ن: یعنی چی که آدم تو اوج درس خوندن یهو یاد این مزخرفات بیوفته؟ احیانا این تداعی نمیشه تو ذهن که من داشتم ریاضی رو خیلی با اکراه میخوندم و همش حواسم اینور اونور بوده؟ ...