این شیمی داره پدر منو در میاره ... :((

بدجور رفته رو اعصابم ... آخه بگو دختر مگه تو مریضی که سر کلاس شیمی آلی نمیرییی؟ :( بیخود نبود اون استاد بدبخت گیر میداد که چرا نمیای سر کلاس ... خاک بر سر من و غیبتای بی موردم! 

خوب شد استاد ملتفتم کرد که سه جلسه به طور متوالی غیبت نداشتم بلکه یه جلسه نرفتم بعد رفتم و دوباره دو جلسه غیبت داشتم! ورگرنه من میخواستم خودم رو بکشم و برم دنبال جزوه های سه جلسه ی متوالی اونم تو این روزگار فقر جزوی که هیچکس حاضر نیست جزوه به آدم بده ... اینو اون روز سر کلاس بهم گفت بعدشم گفت خیلی جسارت به خرج میدی که با شیمی آلی همچین معامله ایی میکنی ... من فکر کردی چی گفتم؟ 

سرمو انداختم پایین و سرخ و سفید شدم از خجالت؟ ... آخه چی میگفتم؟ روم نمیشد به استاد بگم بعد از اون حرکت ناشایستش خجالت میکشیدم چشمم تو چشمش بیوفته؟! زرشک ... کی؟ من از این مسخره بازیا در بیارم؟ که بعد لابد استاد با خودش بگه دیدی .... اگر با دیگرانش بود میلی کلاس من چرا پیچاند لیلی!!!! ... منو چه خودمو تحویل میگیرم :) آخه به خدا انقدر سر کلاس مسخره نگاه میکرد ... هروقت یهو سرمو از رو جزوه میاوردم بالا میدیدم سریع روشو میکنه اونور یعنی که یعنی من اصلا تحت هیچ شرایطی به طور اتفاقی هم  به تو نگا نمیکردم!

فکر کنم همین غیبتام یارو رو جریح تر هم کرد ... واقعا فکر کرد من به خودم گرفتم. در حالی که غیبتای من فقط یه دلیل داشت ... غیبتای منو دوستم البته ... جریان از این قرار بود که ما شنبه ها کلاس درختان و شیمی رو با هم داشتیم. از اونجایی که درختان یه درس دو واحدی بود بعد از هشت جلسه تموم شد ... وقتی تموم شد ما یعنی من و دوستم همش به این نتیجه میرسیدیم که یه کلاس شیمی ارزششو نداره ما انقدر خودمونو بندازیم تو زحمت... تازه اونم وقتی استاد حضور غیاب نمیکنه! هرچند جلسه ی آخر وقتی در کمال ناباوری دید که توی اون برف رفتیم سر کلاس واسه قدردانی از بچه هایی که زحمت! کشیده بودن و اومده بودن حضور غیاب کرد و  یکی از بچه ها رو هم فرستاد که بره پفک بگیره بیاره واسمون ...

حالا بگذریم ... اونروز با کمال پر رویی تو چشمش نگاه کردم گفتم استاد نگران نباشید من پایه م تو شیمی آلی خیلی قویه و دچار مشکل نمیشم! .... آخه بخوره تو سرم اون پایه ی قوی ... حالا دور از جون عین خر موندم تو گل اصلا نمیدونم اینا چی چی هستن .... 

ای بابا ...یکی بگه من شیمی رو چیکار کنم؟ برم حذف کنم ترم دیگه با اون پیره مرده که از پشت عینک ذره بینیش با اون چشمای بستش و ابروهای اویختش که از پشت اون تلسکوپا هر یه تار موش اندازه یه تنه درخت به نظر میاد بردارم؟ آخه اونم یه مشکل دیگه داره ... سر امتحان ۱۰ تا سوال میده کل جزوه رو باید واسش بنویسی ... به جان خودم .... ۱۰ تا سوال ده قسمتی میده و یک ساعت و نیم وقت! مگه میشه اون جزوه رو تو یک ساعت و نیم نوشت؟

خب غر بسه ... بنده اگر فردا هم کارتو رو بخونم تقریبا ۶ تا از ۹ تا درس این ترم رو یه دور خوندم ... دیگه دورش باشه واسه شب امتحان ... سه تا ی باقی مونده رو هفته ی دیگه میخونم ... این سه تای مونده روزگار آدمو سیاه میکنه .... یعنی این درسا یه کاری میکنه با آدم که از زندگیش سیر میشه .... میرم خودمو میندازم ... میندازم ..... کجا بندازم؟

ای خداااااا ..... باز زدم تو خاکی .... وااااااااااااای! بذار غرمو بزنم خب!!!.... آره ... کی این امتحانا تموم میشه من یه نفس راحت بکشم؟ میخوام به محض اینکه امتحانام تموم شد برم انقلاب حسابی کتاب بخرم ... دوستم هم قراره  یه سری از کتابای مامانش رو که خیلی عتیقه هستن  واسم بیاره ... فکر کن؟ من تا حالا سینوهه رو نخوندم! همینطور دزیره و ...

واییی از صبح تا شب میام تو اتاقم درو میبندم و میخونم و میخونم و میخونم ... نه، همش نمیخونم ... میخوام رقص هم تمرین کنم ... آخه تازگیا به این نتیجه رسیدم که شب عروسی اگه قرار شد آدم با همسرش دنس برقصه یا تانگو اونوقت من که بلد نیستم؟.... من فقط لامبادا بلدم :) اونم به خاطر اینکه واژه ش شبیه دمبل و دیمبوله فکر میکنم شاید بشه که آدم همینجوری سمبلش کنه و هیچکی هم نفهمه... البته رقصش رو دیدم و یه زمانی میخواستم یاد بگیرم اما بعد سرم به چیزای دیگه گرم شد ...

داغ دوباره رفتن به اورکات که رو دلم موند... اما داغ اون عکسی که گذاشته بودم و بعد از تو کامپیوترم پاک شد بیشتر به دلم مونده ... نمیدونم هنوزم اونجا همون عکسه هست یانه. دلم اونو میخواد ... مال دوران دبیرستانم بود، میخوام بذارمش تو یاهو ۳۶۰ ... آخه عکسی که الان گذاشتم یه صدف از خانواده ی بیوالوز یعنی دو کفه ایی هاست که تو یکی از سرچام برای تحقیق یکی از درسا از اینترنت گرفته بودم! واسه همین یکی از دوستام بهم میگه خل! خب منم بدم میاد دیگه ... نمیخوام کسی بهم بگه خل :(

اگه مامانم بود الان میگفت: واه! چرا تو دوقلو نشدی انقدر لوسی ... من نمیفهمم این حرف مامانم یعنی چی؟ خب مگه آدم لوس خوبه که دوست داری دوتا ازش داشته باشی؟

دلم میخواد همچنان به حرفای خاله زنکیم ادامه بدم چون الان شدیدا نیاز دارم ... بالاخره بعد از یه نصفه روز درگیر شدن مخ با مسائل پیچیده و منطقی نیازه که آدم یه هَمی بزنه مخش رو که یه وقت ته نگیره ....

آره خلاصه دلم میخواد ادامه بدم اما کتفم شدیدا درد میکنه ... و البته اونقدر شدید نیست که نتونم بنویسم ولی خب دلم میخواد بهونه بیارم چون میخوام برم باغ مظفر رو ببینم ...

پ.ن: جدیدا خیلی از مدل آپ کردنم خندم میگیره ... یه متنی رو مینویسم و بدون اینکه حتی یکبار از روش بخونم پستش میکنم ... بعد که میاد رو آنتن تازه یادم میوفته از روش بخونم و بعدش اگر بگم هفت هشت بار ویرایش میکنم قسمتای مختلفش رو دروغ نگفتم! تازه همون بار اول نمیتونم همه عیباشو بگیرم یعنی ایراداشو میبینما اما وقتی میرم تو قسمت ویرایش یادم میره چیکارا میخواستم بکنم!

پ.ن: جزوه ی شیمی رو یکی از بچه هایی که ترم پیش پاس کرده بود برام آورد! ... بیا بزن تو دهن من اگه ترم دیگه انقدر تنبل بازی در اوردم سر درس و جزوه! این بچه های ما کنس تشریف دارن جزوه نمیدن به آدم که! ....