شنبه ی گذشته عروسی دعوت بودیم ... گفتم بذا حالا یه بارم برم آرایشگاه مثل بقیه که میرن عروسی یکم به سر و وضعم برسم .... نه راستشو بخوای گفتم برم آرایشگاه موهامو بپیچم چون بدجور کک افتاده بود تو تمبونم که موهامو واسه یه بارم شده بپیچم ببینم چه شکلی میشم ... احساس میکردم باید خیلی بهم بیاد ... تازه از بس موهام مثه سرخپوستا همیشه میچسبه به فرق سرم کلافه شده بودم ... میخواستم یکم پوش داشته باشه و از سرم فاصله بگیره ...

یعنی واقعا دلم میخواست موهامو مجعد ببینما... هفته ی قبل ترش هم که عروسی دعوت بودیم خودم با بابیلیس برداشتم موهامو پیچیدم و تافت یا تاف زدم بهشون بعد که تو آینه به خودم نگاه کردم دیدم اصلا از موهام سر در نمیارم ... بیشتر به جای اینکه فر بخوره گره خورده بود تو هم! منم ۱۰ دقیقه قبل از اینکه راه بیوفتیم رفتم شستمشون و دوباره آرایش کردم و خلاصه افتضاحی شدم نگفتنی ...

دیگه هفته قبل گفتم برم موهامو فر کنم تا حسرتم در بیاد ... رفتم و خلاصه هم فر کردم هم ابروهامو دادم هشت خالص کرد یکم هم باریکشون کرد ...

وای وای چشمت روز بد نبینه از زیر اون دستگاهه هست که کله آدمو میکنن توش میپزن؟ از زیر اون که اومدم بیرون دیدم به ببعی گفتم زکی!! حالا مگه میتونستم جلو خندمو بگیرم داشتم ولو میشدم از خنده! با خودم فکر میکردم چه سوژه ایی بشم امشب! ملت فکر میکنن صاحب مجلس از یه دلقک مامان هم دعوت به عمل اورده که اوقات خوشی رو سپری کنن! حالا این پنج شیشتایی هم که ریخته بودن سر من هی به به و چه چه میکردن! تازه یکیشون منو برد رو موهام اکلیل هم ریخت که شیک تر بشم! میخواستم اومدم خونه برم بشورمشون ولی وقتی رسیدم دیدم یه مقدار از اون حالت فر خوردگیش کمتر شده و به صورت حلقه حلقه در اومده ... تا اخر شب هی بهتر و جا افتاده تر هم شد .. طوری که وقتی میخواستم بخوابم دلم نمیومد برم بشورمشون...

حالا اینا رو ول کن اگه بدونی این آرایشگرا چققققدر از موهام تعریف کردن! چپ میرفتن راست میومدن تعریف میکردن؛

- چه موهای عالییی داره ...

-آره واقعا ... جنس موهاش عالیههه! سالمه سالمه!

-خانم تو صدتا مشتری یکیشون اینجوری از آب در میاد..

- میبینی یه برق خاصی داره  موهاش....

-نگا چه سنگینه برعکس موهای خواهرش که پوکه!

- هزار الله اکبر موهاش جون میده واسه مش استخونی!

حالا این میون هر از گاهی بعضیاشون دستشونو یواشکی میبردن تو موهام و امتحانشون میکردن! بخدا من تا همین امروز هم نمیدوستم موهام انقد خوفهههه :) یعنی میدونستم خوبه هاا! اما اینطوری انقدر به صورت رسمی در مورد موهام صحبت نشده بود و به حسنشون به صورت آکادمیکال! پی نبرده بودم! خوب شد پس ... اگه یه روز خیلی فقیر شدم میتونم برم موهامو بفروشم ( این حرف بدی نیست که؟)

خلاصه خونه که اومدیم خواهرم به مامانم گفت واسم اسفند دود کنه .. هرچند اونا خودشون هم هی میزدن به تخته و به شوخی میگفتن امشب بدبخت رو به کشتن میدین و بعد هم هی واسه هم قسم و ایه می آوردن که «بخدا چشمای ما شور نیست!»

چه کنیم دیگه ... مو قشنگ از آب در اومدیم!

اون شب یه لباس سفید دامن پفی یه وجب بالای زانو تنم بود... نمیدونی این لباس چقدر گوگولیه ... تقریبا یه طرح نو و جالبیه، کلا آدم رو از اون حالت کلیشه ایی «خانم ها توی مهمونی» در میاره و یه فرم خاص گوگولی منشی به آدم میده ... این لباسو ماری جونم زخمتشو کشیده و واسم فرستاده...

آخرش اینکه یه ترکیب قشنگ و مامانی از اون لباس و موهای حلقه حلقه م درست کردم واسه خودم اون شب :) ... البته طرحش رو از یه کتاب رمان که تابستون خونده بودم در آوردم ... طرح این ترکیب رو منظورمه؛ ترکیب لباس سفید پفی با موهای حلقه حلقه ... فقط یه کلاه کم داشتم :)) ... آخه تو کتابه خانومه وقتی لباسشو میپوشه و موهاشم حلقه حلقه میکنه یه کلاه خوشگل هم سفارش میده و موقع پایین اومدن از پله ها کلاه رو به یه فرم خاصی میگیره دستش که خیلی عشوه گرانه بوده و تموم حضار دستاشونو با چاقو میبرن!!! ... اه! ای کاش الانم ۱۰۰ سال قبل بود و کلاه و دامن پفی بلند مد بود اونوقت بهت میگفتم ما کی اُم و اینجا کجاست! :)

ولی فکر کن ... اگه موهامو به قول اون خانومه مش استخونی هم میکردم دیگه محشر میشد! هنوز جرات نکردم به مامانم بگم مش استخونی میخوام ... اگه بفهمه چوب تو آستینم میکنه! مخصوصا با این ابروهایی که الان واسه خودم درست کردم...

 اون شب حسابی تو دود و رقص نور و شلوغی که چشم چشمو نمیدید قر خالی کردیم ... جای شما خالی قربان.

بعدش چه اتفاق جالبی افتاد؟ ... صبر کن ببینم ... آهان! هیچی از سر بیکاری و درموندگی رفتم واسه اون تحقیقم که حدودا ۳۰ صفحه کپی گرفته بودم یکسیری مطلب تکمیلی در حدود ۱۵ صفحه از اینترنت سرچ کردم و ترجمه کردم و به قلم زیبای خودم تایپ کردم! با یه مشت عکس رنگی و کلی گل و بلبل و سوسول بازی که سر صفحه ی نخست و صفحه ی فهرست و ریفرنس خالی کردم .... ( اومدم بک گراند این صفحان رو با چندتا عکس مربوط به تحقیقم به صورت کمرنگ و خلاصه بک گراند وارانه تزئین کردم)

بعد از این عمل محیر العقول که از موجود تنبل و بی حس و حالی مثه من بعیده فقط این یادم مونده که سرم خیلی گرم بود و خلاصه این چند روزه رو هرگز به بطالت نگذروندم! نمونش اینکه نشستم تنظیم خانواده خوندم! (چه حرفای بی ناموسی تو این کتابه نوشته)

امروز صبح با برادرم قهر کرده بودم و تنهایی رفتم کنار خیابون منتظر ماشین واسادم... همون لحظه یه تاکسی اومد و برادرم هم پیچید جلوم اول محل ندادم و به تاکسیه مسیرم رو گفتم اونم گفت سوار شو که دیدم برادرم بوق میزنه منم دلم نیومد حالا که غرورش رو گذاشته زیر پاش و اومده دنبالم بهش محل ندم .... خلاصه رفتم سوار ماشین برادرم شدم که دیدم راننده تاکسیه با اون آقاهه که این روزا مد شده به شغل شریف مسافر دست و پا کنی کنار خیابونا مشغولن هی دارن داد میزنن که خانوم یعنی چی بیا سوار شو دیگه کجا میری؟! گفتم برادرمه و اومدم تو ماشین نشستم ... دیدم ول نمیکنن و هی دارن داد و بیداد میکنن ( فک کنم فحش میدادن!)

برادرم دید اینجوریه رفت پایین گفت چیه آقا چه خبره؟ خواهرمه خب! ولی مگه آقای مسافر ساز ول کن بود؟! به برادرم میگفت برو آقا خواهرته؟؟! خودتی! ... منم دوباره پیاده شدم گفتم آقا جان ایشون برادرم هستن! یعنی چی حالا چون شما نگه داشتی بیام سوار ماشین شما بشم برادرم بره؟! مگه خر کله مو گاز گرفته؟

دیدم میگه برو خانووم ... چیچیو برادرمه ... هر کی از راه برسه و جلو پاتون نگه داره واسه شماها میشه برادر؟!

میخواستم برم جلو یه تف بندازم تو صورتش مرتیکه رو تا حالش جا بیاد ... دیگه برادرم هولم داد تو ماشین و به یارو گفت حرمت ریش سفیدتو نگه داشتم وگرنه همچین میزدمت که نفهمی از کجا خوردی! یارو هم همچنان داد و بیداد میکرد ... اسم ریش که اومد دیدم با هوار به برادرم میگه ری...دم (منو! فقط از هم سوا کردم حروفش رو!) تو اون ریشت!!!!

حالا فک کن برادر من از اون هفت تیغه هاست و حتی یه مو  هم به عنوان ریش توی صورتش نیست! فکر کنم میخواست بگه ریدم تو اون ریشم!

اینو که گفت برادرم ترکید از خنده و اومد سوار ماشین شد رفتیم ....

واییییی خدایااااا مجددا منو درس رو بهم گره بزن بیزحمت :(

چی فردا نرم تولد دختر داییم؟ برو خدا جون ... برو سر به سرم نذار که ناراحت میشم! فردا حدود خداتا مهمون اونجاست اونوقت من نرم؟ منه اصل کاری؟ من دختر عمه؟ تازه فکرشو کردی اون یه ذره بچه چقدر دلش میشکنه؟! حرفا میزنیا ...

آهااااان! گربه هه رو نگفتم ... بی همه چیز یه خنجی انداخت روی ساعد دستم که هنوز جاش نرفته و خوب نشده! آخه اون روزی رفتم دم در نشستم کنارش بهش گفتم بیا خالهه بیا یکم اون کله تو ناز کنم که فکر نکنی تو این سرما نشستم تو اتاق گرم و نرمم و تورو فراموش کردم... حالا که اومده جلو یخورده نازش کردم میبینم دستشو اورد بالا و یه خنج ظریف انداخت رو دستم گفتم عیب نداره؛

خنج گربه نه از سر کین است  اقتضای طبیعتش این است...

ولی دیدم نخیر! دوباره هم تکرار شد و این دفه خیلی هم با کین و بغض دستش رو اورد بالا و یه خنج عمیقی انداخت رو دستم که آه از نهادم بلند شد! اصلا این تیکه رو خوب نیومد لعنتی. پاشدم اومدم تو درو هم بستم و از اون روز تا حالا هرچی میو میو میکنه دیگه سراغش نرفتم، ایندفه واسش خوندم:

بـــــــــــــــــد اومدی ای گربه! تصویر تو لیلی نیست .... زجه ات رو شنیدن تلخ اما به تو میلی نیست پدسوخته!