دیروز علاوه بر اینکه توی سردترین ماه سال قرار گرفته بود منحصرا به عنوان سردترین روز سال هم توی تقویم من علامت خورد، تولدم بود... وقتی فکرش رو میکنم که توی این سرما غِلو (؟) کردم و خواستم از شکم مامانم بپرم بیرون کلی دردم میگیره! طفلک مامانم! آخه به نظرم سرما درد رو شدیدتر میکنه .. من که هیچ وقت حاضر نیستم بچه هامو تو زمستون به دنیا بیارم...

دیروز از صبح خروس خون توی پاساژا داشتیم میگشتیم ... میگم خروس خون یعنی خروس خون هااا... ساعت نه بود فکر میکنم...اکثر مغازه ها هم بسته بودن! ولی چرا ما داشتیم میگشتیم؟ چون خواهرم منو مامان رو عاصی کرده بود میخواست یه پالتو بخره و از اونجایی که نمیتونه تنهایی تصمیم بگیره منو هم اسیر کردن و بردن! ... حالا چرا انقدر زود؟ واسه اینکه من میدونستم باید دو سه ساعتی بگردم گفتم زودتر بریم که بعدش به کلاسم برسم... چهار طبقه رو به مدت سه ساعت از مغازه ی اول تا آخر چهار پنچ بار بالا پایین کردیم آخرش خواهرم با لب و لوچه ی کج و کوله و آویزون یه پالتو رو پسندید و خرید ... از مغازه اومدیم بیرون یواشکی در گوشم گفت که حالش از پالتویی که خریده بهم میخوره! منم همینو به مامان گفتم اونم آه از نهادش بلند شد ...

نزدیک بود پس بیوفته ... این همه پول داده این همه انرژی صرف کرده آخرشم خواهرم شاهکارشو مثل تموم لباسای دیگش میندازه یه گوشه و مال اینو اونو میپوشه! ... دیگه دیدم اینجوریه پالتو رو از دست مامان گرفتم هنوز ده قدم هم از مغازه هه دور نشده بودیم رفتم گذاشتم رو میز آقاهه و با یه دنیا شرمندگی و عذرخواهی پسش دادم!

بعدش رفتم دانشگاه ... ولی دلم میخواست فرار کنم! تا رسیدم پیش دوستام شروع کردن به دست و سوت و تولد مبارک خونی! حالم داشت بهم میخورد ... زنگ زدم به برادرم ببینم اگه میره خونه بیاد دنبالم منم ببره خونه که برم لای پتو کنار شوفاژ بخوابم اما اونم رفته بود...طاقت نیاورده بود بمونه ... آخه دیروز مراسم کناره گیری آقای پدر از کار بود ... برادر خوشگل ما هم از اونجایی که دل نازکی داره طاقت اشک و آه و ناله و خداحافظی خانم هاا و آقایون حاضر در مجلس رو نداشته دمش رو گذاشته رو کولش و رفته خونه ....

اس ام اسای دوستام هم جالب بودن :) ... یکیشون که برداشته بود خیلی جدی این آهنگ اندی رو نوشته بود: عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثل بهشته و الی آخر! ریسه رفته بودم از خنده! واسه دوستم خوندم اونم کلی خندیده میگه بهش بگو بیخود از این هدیه ها واست نفرسته که بهش ناهار نمیدیم ..

آخه قراره با دوستم به بچه ها ناهار بدیم...احتمالا همین دوشنبه که میاد ... عاصیمون کردن از بس گفتن ناهار ناهار ...  

خلاصه دیروز با کلی بدبختی سر کلاس اول نشستم ولی کلاس دوم رو دیگه پیچوندم! آخه کی حال داره تو یه روز سرد و غم انگیز زمستونی درحالی که از آسمون داره به شدددت برفای به اون درشتی میباره، بشینه سر کلاس ریاضی پیش!! تازه ذهنش هم پر باشه از بدبختیا و ناراحتیا و غم های دنیا! از این بدبختیا یکیش ۴۰ صفحه کپی شده توسط انتشارات دانشکده از کتاب مرجع درختان بود که باید برای تحقیقم میشستم تایپشون میکردم! ۴۰ صفحه!!! کم نیستا! گاو نر میخواهد و مرد کهن .... بدبختی دیگه نداشتن جزوه ی خیلی از درس ها و نخوندن اونها و از همه بدتر سر کلاسشون حاضر نشدنه! در حالی که شاید چند قدم دیگه بیشتر با آخر ترم فاصله نداریم و من باید به اندازه ی یه کوووه درسای تلنبار شده رو بخونم! ... این ترم اگه خیلی زور بزنم شاید بتونم همه رو با ده دوازده پاس کنم... دیگه از معدل بالای هفده و اینا هم خبری نیست. یکی دیگه از بدبختیام تایپ حرفای استاده که توی بازدید روز چهارشنبه ضبط کردم و تحویلش تا یکی دو هفته ی آینده به عنوان گزارش کاره .... بازم بگم؟!

بالاخره که اومدم خونه ...اتفاقا فاصله ی سر کوچه تا دم خونه رو پیاده اومدم و چه خوب کردم که پیاده اومدم! همون ده دقیقه پیاده روی زیر اون برف خفن خودش به اندازه ی هزاران کیلو بایت انرژی مثبت بهم منتقل کرد ... البته انتظار میرفت بعد از اون همه برفی که مثل کلاه میر حسن توی این فاصله روی سرم نشسته بود  کلا مخم منجمد بشه و رسما تعطیل! اما نشد و یا شایدم شد و نیاز داشت به این شدن. به دوستم میگم آدم مثه توپ قلقلیه که وقتی میخوره زمین تازه میتونه هوا بره...

چهل صفحه تایپی رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به تایپ کردن... حدود سه صفحه رو با مشقت توی یکی دو ساعت تایپ کردم بعد به یه جدول رسیدم .... دیدم اونقدر به وورد و اکسل وارد نیستم که بخوام بشینم از این جنگولک بازیا در بیارم پس یه کار کردم ... رفتم غلط گیر رو برداشتم و افتادم به جون صفحه ی کپی ... تمام قسمت های سیاه دور صفحه که به خاطر کپی شدن از رو یه کتاب ۱۰۰۰ صفحه ایی ایجاد شده بود و همینطور شماره ی صفحه و چیزای زاید دیگه رو لاک گرفتم بعد از روی این صفحه یه بار دیگه کپی گرفتم! این کپی دومی که خودم توی خونه گرفتم نمیدونی چه هلویی از آب در اومد! اصلا انگار نه انگار که کپیه! خود تایپ بود! وقتی دیدم اینجوریه صفحه ی بعدی و همینطور صفحه های بعدی رو لاک گرفتم و کپی کردم ... به این ترتیب تایپ صفحه های کابوسی که فکر میکردم تا اخر هفته که پایان مهلتمونه وقتم رو میگیره و منو دچار گردن درد مزمن میکنه -تازه ممکن هم هست آخرش تموم نشه- تو یک شب کارش ختم به خیر شد!

بعدش مامان و بابا اومدن با کیک و شمع و خلاصه مراسم تفلد گیرون .... این مامان من هر سال میره شمع سال بعد رو واسم میخره که فوت کنم! امسالم دیدم ۲۲ گرفته! میگم آخه مامان من تازه ۲۱ رو تموم کردم وارد ۲۲ شدم ... میگه وا!! چرا دروغ میگی ۲۲ رو تموم کردی!!  شمع رو روشن میکنه و عین سرخپوستا دور کیک به رقص و پایکوبی مشغول میشه! منم مثه یه بره ی خوف و آروم بدون هیچ مقاومت و اعتراضی از اینکه چرا هی سن منو میبرین بالا میشینم شمع رو فوت میکنم و یه تراول خوشگل خوشرنگ هدیه میگیرم میرم تو اتاقم ...

البته اینم بگم امسال قبل از اینکه شمعا رو فوت کنم یکیشون یه قسمت از بالاش کنده شد و تبدیل شد به یک! یعنی من همون بیست و یک رو فوت کردم در حقیقت ....