نظر به اینکه دوستان زیادی از اینجانب دعوت به عمل اوردن که در مراسم بازی شب یلدا شرکت کنم لذا صحیح ندونستم که روی این عزیزان رو زمین بیندازم و خودم رو به اصطلاح چس کنم و بگم که نمینویسم ... پس مینویسم و اعتراف میکنم.... اعتراف کردنی!!

فقط قبلش یک تشکر اسپشیال از نیما و افساید عزیز بکنم که امون من رو بریدند و مجبورم کردند که اینها رو بنویسم هرچند خودم راضی نبودم اما به هر حال از اثرات این امر همین بس که در این لحظه سرگیجه ی ناشی از خود سانسور کنی رخت بربسته و من از احساس مشمئز کننده ی خود خاک بر سر بینی نجات پیدا کردم!

 ۱- وحشتناک ترین اتفاق و احساس زندگیم دوران بیجه گریم بود! ... اونموقع ها که بچه تر بودم  یک نیمچه بیجه بودم! البته این بیجگی در حد آزار جنسی نبود هرچند اگر ادامه پیدا میکرد بعید نبود که کار به جاهای باریک هم بکشه! فقط در این حد بود که متاسفانه علاقه ی شدیدی به در اوردن گریه ی بچه های بین سه چهار ماهه تا یکی و دو ساله داشتم! حتی پیش اومد چند بار بچه  کوچولوهایی که به پستم میخوردن رو از اون نیشگونای آبدار گرفتم که کبود شدن از گریه. یادمه یکی از رویاهای اون سالهای سیاهم درست کردن آبگوشت بزباش از بچه جماعت بود! و حقیقت داره اگراز دیدن خوابی صحبت کنم  که چند بارهم  تکرار شد و هر بار احساس شعف و شادمانی رو حتی بعد از بیدار شدن تو وجودم زنده میکرد؛ جریان از این قرار بود که خواب میدیدم یه  پرورشگاهی رو اداره میکنم با  انواع و اقسام بچه های قد و نیم قد.... یادمه با چه لذتی توی خواب یکی از اون گوگولی هایی که از همه بیشتر میخندیدن رو انتخاب میکردم و مینداختم توی دیگ آب جوش! ... حالا هر وقت منو دیدین برندارین بچه هاتونو تو هفت تا سوراخ قایم کنینا! من دیگه تحت هیچ شرایطی به اندازه  یک ذره هم اون احساس تو وجودم نیست حتی الان خیلی هم بچه ها رو دوست دارم! .... البته باور کنین این مسئله موروثی بود چون یه بار که خیلی بهم فشار اومده بود و این موضوع رو به طور محرمانه با دختر عموم مطرح کردم اونم اعتراف کرد که همچین احساسی داشته شاید نه به این شدت اما با همین کیفیت!....

 ۲- مسئله ی شرم اور بعدی اینه که اگر مسئله ی زیگیل زنی و غیره مطرح نبود با گربه ی دم در همبستر میشدم! این موضوع رو چند شب پیش فهمیدم.. وقتی از بیرون اومده بودم و جلوی در آسانسور منتظر بودم تا در باز بشه و سوار بشم دیدم گربه هه هم دویده اومده جلو در و منتظر دره! (لازمه بگم از برگشتن دوبارش چقددددر خوشحال شدم؟) جالب اینجاست  ناکس قبل از اینکه بریم تو اسانسور هیچ عمل خلاف شرعی انجام نداد به محض اینکه رفتیم تو و در بسته شد دیدم هی داره تقلا میکنه خودشو بماله به پام! منم بعد ازکلی شمع گل پروانه بازی کردن با گربه هه و اینور اونور پریدن از روش بالاخره تسلیم شدم و اعتراف میکنم که چه موجود خواستنیی از آب در اومد این گربه! البته اینم بگم که قبلش کلی با خودم حساب کرده بودم که مثلا بوتم تا زیر زانومه و منم که قرار نیست بوت رو ببرم توتختم! از یه طرف دامنم  هم اونقدر بلند نیست که به تن گربه هه بماله پس هیچ خطر زیگیلیکالی منو تهدید نمیکنه ... این یعنی که با این دیدم نسبت به گربه هه مسئله ی همبستری حالا حالا ها منتفیه! مگر اینکه تغییر هویت بده و  از یه گربه ی خیابونی به یه گربه ی متشخص اشراف زاده ی کرواتی عصا قورت داده  تبدیل بشه!

 ۳- سومین مسئله اعتراف به بی ارادگیمه! این موضوع متاسفانه بدترین ضربه ی زندگیم رو به من زد. قبل از اینکه ادامش رو بگم قویا تاکید میکنم تو این امر هیچ دیارالبشری جز خودم و خودم مقصر نیست: .... بهار گذشته من دوستم رو &*#^*!&)* ( یعنی بوسیدم). با توجه به دیدی که به این قضایا داشتم و از طرفی شخصیتی که از خودم برای خانواده ام ساخته بودم  و علی رغم تموم حرفای صد تا یه غازی که در رابطه با اخلاق و درستی رفتار  و منش انسان وارانه زده بودم مبنی بر صادق بودن و سواستفاده نکردن از اعتماد افراد، بهار گذشته به خودم ثابت کردم بین حرف تا عمل واقعا فرسنگ ها فاصله است! من با تمام  براهین محکم و عقل پسند و اخلاق نشانی که برای متقاعد کردن دوستم زده بودم برای منصرف کردنش از این مسئله وقتی دوستم اومد تهران و در موقعیتش قرار گرفتم دل و دینم رو با یک اشاره باختم!! حسابشو بکنین آدم یک عمر چیزی رو ارزش برای خودش تلقی کنه واینطور جا بندازه برای اطرافیا که شخصیت محکم و ثابتی داره  بعد با یه حرکت گند بزنه به تموم عمر و اعتبارش! تو این جریان مسئله ی خانواده و مسائل اخلاقی و اینکه دوستم حالا چی در موردم فکر میکنه در درجه ی دوم قرار داشتند یعنی در مقابل ضربه ایی که از خودم خوردم این مسائل کشک هم به حساب نمیومدند! لابد می پرسین پس بالاخره مرگم چی بود؟ میگم .... درد من این بود که عزت نفسم رو از دست دادم .... اونقدر در نظر خودم خورد شدم که تا این لحظه هنوز هیچ منطقی نتونسته هویت خورد شده ام رو بهم برگردونه ... شاید بوسیدن یا بغل کردن و یا حتی مسائل پیشرفته تر برای خیلی ها پیش پا افتاده و حتی مسخره به نظر بیاد.... در مورد من هم همینطوره یعنی من واقعا این مسائل برام غیر قابل هضم نیست. در واقع مسئله ی اصلی همونه که گفتم؛ به خودم ثابت کردم که فوق العاده شخصیت متزلزل و بی ثباتی دارم ....    

 ۴- تا حالا یعنی تا همین امروز کسی اینطوری که آفساید ازم تعرف کرده، تعریف نکرده بود ... و باید بگم که من در کمال بدبختی و فلاکت و حقارت نفس چندبار اون قسمت کامنتش که نوشته بود « مثل نویسنده ها ی بزرگ » رو از نظر گذروندم! ( این چیپ بازیا رو هم در نیارم که اونوقت شما میفهمین با یه سرمقاله نویس قهااار طرفین که شنیدن و خوندن اینطور تعریفا واسش بازیچه س!!!)

 ۵- یه بار یه نخ از سیگارای پدر بزرگم رو کش رفتم و رفتم روی پشت بوم و روشنش کردم ... با اولین و دومین پکی که به سیگار زدم داشتم خفه میشدم ... سیگارو انداختم بیرون و خودم رو جر دادم که مبادا دهنم بوی سیگار بده. هیچ وقت از این کارم پشیمون نیستم وحتی اون روز که تو سالن اپیلاسیون چندتا دختر هم سن و سال خودم رو دیدم که با چه تبحری سیگار میکشیدن و دودش رو به اشکال مختلف میفرستادن بیرون و حتی بعضیاشون نمیفرستادن بیرون کلی حسرت خوردم و به این نتیجه رسیدم که اگر پدر بزرگم زنده بود حتما سیگار کشی رو به صورت حرفه ایی در جوارش تمرین میکردم تا بعدها دچار حس خود کم بینی و حقارت نشم! فکرش رو بکنید اگه به آدم سیگار تعارف کنند و آدم بلد نباشه بکشه چه خزی میشه!

 خب اینم از من ... متاسفانه خیلی وقته از دنیای وبلاگ نویسی فاصله گرفتم و کنج عرلت گزیدم  واسه همین کسی رو سراغ ندارم واسه معرفی کردن ... اما ممنون که منم بازی دادین! :)