بعضی وقتا شدیدا دلم میخواد بنویسم ... اما نمیدونم چی ... حرفا عین چرت و پرتای کف دریا رسوب میکنند و من هی با دمم آب رو متلاطم میکنم بلکه چارتا حرف وسخن بیان رو اما دریغ! ...

این خونه ی ما شده اداره ... تا وقتی که خودمون با اینور اونور کار داریم و گوشی دستمونه که دستمونه! به محض این که گوشی رو میذاریم زمین نوبت ملته که زنگ بزنن و برن رو نِرو ما...

فردا شب یلداست ... بلندترین شب سال! اونموقع ها فک میکردم این بلندترین شب سال باید یه هفت هشت ساعتی از شبای دیگه طولانی تر باشه ... تازه امسالم که مصادف شده با شب جمعه! در همین راستا دوستان گلم یکسری اس ام اس بی ناموسی هم فرستادن که من زیر سیبیلی رد کردم وگرنه اینجا مینوشتمشون ...

امروز یکی از پسرای دانشگاه رو دیدیم علاوه بر اینکه موهاشو بنفش کرده بود برداشته بود یه مدل سیخونکی پا در هوا سم بر زمینه آنتیکی هم ازشون ساخته بود که بیا و ببین! آخه این چه وضعشه؟ من اعتراض میکنم به این رفتارهای جلف و مدل های این مدلی! البته چون خیلی دموکرات هستم معتقدم هرکس هرطوری دوست داره باید بگرده اما از اونجایی که یک فمینیست قهار!!! هم هستم خواه ناخواه از تلفیق دو بعد دموکرات و فمینیست، یه چیزایی ازم متصاعد میشه تو مایه های دِکرمینیست! که نتیجش میشه این: فقط زن ها حق دارند هرطور میخوان بگردن. ( من مرده ی این منطق شیرینم میباشم)

آقا جان اصلا زینت و آرایش و زیبا سازی تنها برای زن است و بس! یک مرد باید مردانگی خودش رو حفظ و به اثبات برسونه! یعنی چی این اداهای زشت و زننده ی آرایشی و زینتی؟! زینت مرد در سیبیلشه! در موی پریشون و کم پشت و حتی بی پشتشه ... در لابلای انبوه موهای فر خورده ی پیچکی سینه و دست و پاشه! 

همین سیبیل کلفته ی ما رو ببین... میره داروی رشد میزنه به سیبیلاش که عین فرمون هواپیما بشه اونوقت این سوسولا میرن هفت تیغه میکنن ... تازه موهاشم احتمالا داده خانم مهربونش کچل کرده که خیالش راحت باشه و دیگه برس توشون گیر نکنه! آدم حظ میکنه اینو میبینه از بس وحشتناکه ...

بگذریم ... اینم چند خط از نوشته های روزای پیشم که فک میکردم هیچ وقت لازم نمیشه اینجا بذارمشون اما فقر ادبی!! شدید  این روزها باعث شد یک دستبردی به انبار بزنم؛

آخه بگو گربه! تو هم حالا واسه ما آدم شدی؟! دیگه اینورا نمیایی؟ منو میبینی دمتو میذاری رو کولتو رو پنجه آروم میری که من نفهمم؟ کمرتو قوس میدی؟ سیبیلتو تاب میدی؟

... نه من میخوام بدونم چه بدیی در حقت کردم؟ حالا چون اون روز گفتم اون سوسیس خرابا رو بخور باید اینکارا رو بکنی؟ خب عزیز من مگه تو نمیدونی معده ی تو فرق میکنه و هیچیش نمیشه اگه سوسیس خرابای ما رو بخوری؟...  

حالا قبول دارم اون روزم کار بدی کردم که مشما دستم کردم و میخواستم با مشما نازت کنم، ولی نه... جان من .. تورو به موت قسم... خود  تو اگه میدیدی یکی هی میاد کنار نرده ها و خودشو میماله به نرده و تازه روشم اونوری میکنه که مثلا حواسم نیست با خیال راحت نازم کن چیکار میکردی؟...

نه ... اصلا میخوام بدونم مگه من بهت میگفتم بیا نازت کنم؟ اون روزا که هی خودتو میچسبوندی به نرده و یواشکی سرتو میاوردی تو و میخواستی بیای خونمون و منم وقتی این کاراتو میدیدم فقط نگات میکردم و بعدشم میرفتم تو خونه درو میبستم خیلی خوشت میومد؟؟! تا فهمیدی دلم میخواد نازت کنم طاقچه بالا گذاشتی؟ لیاقت نداشتی من از خر شیطون بیام پایین و بیخیال مریضی و این حرفا بشم و نازت کنم؟ دیگه یه مشما رو که باید دستم میکردم ... حالا واسه ما تو هم اندک مرنجان شدی؟!!  ای تف به ذاتت روزگار...

اِ...اِ...اِ ! تا دید من مشما بدست اومدم انگار بهش برق سه فاز وصل کردن ... رفت اون گوشه نشست هرچی هم صداش کردم نیومد که نیومد! حتی وقتی واسش کالباس آوردم هم آشتی نکرد ... الانم یه چند روزی میشه که نیومده ... تازه منو میبینه چهارتا پا داره هشت تا هم قرض میکنه و الفرار :(

ولی جالبه ها .... من فکر میکردم این گربه هه فقط دهنش واسه غذا بازه اما دیدم بعضی وقتا چقد اصرار داره غذا رو مستقیما از دستم بخوره و نه از روی زمین ... فکر کنم بیشتر از اینکه به غذا نیاز داشته باشه به نوازش نیاز داشت، حتی بعضی وقتا که یه تیکه کالباسی چیزی واسش مینداختم اونو بیخیال میشد و هی میومد پیشم و خودشو لوس میکرد که بذارم بیاد تو خونه! طفلک حتما یکی از رویاهاش این بوده که بیاد ببینه پشت اون درای بسته ایی که من همیشه ازش میام بیرون چه خبره ... و لابد تصورشم این بوده که پشت درا همه چیز از سوسیس و کالباس ساخته شده و اون میتونه تا اخر عمر پاشو بندازه رو پاش، دمشو دراز کنه و سوسیس و کالباس بلمبونه....:)

خب ... داشت ازش خوشم میومد... از بدبختیش بود اگر رفت. هرچند دیگه من نمیتونم با ترحم کردن بهش به خودم ثابت کنم که هنوز آدمم ولی بدبختیش مال اونه اگر رفته!   

از همه ی اینا گذشته من دریافتم احساسات چقدر میتونه تاثیر گذار باشه توی زندگی موجودات ( دیگه نمیگم آدما ... همه چیز تاثیر پذیره) ... چه احساسات مثبت و چه منفی ...

چند وقت پیشا دوتا دختر عمو هام رفته بودن پیش پزشک زنان برای اینکه اولا بزرگه که باردار نمیشه رو دوا درمون کنند و دوما کوچیکه یه مشورتی با دکتر بکنه برای باردار شدن مجدد ( یه پسر تخس داره) ... بزرگه کاملا نا امیده،  با کلی اصرار میبرنش که بلکه ایندفه یه فرجی بشه، از اون انکار برای رفتن و از بقیه اصرار ... خلاصه اینا رفتن... دکتر به بزرگه گفته که میـــــشه یه کارایی واست کرد و به کوچیکه گفته حامله ایی!!!

وقتی این خبر به گوش اقوام رسید جملگی وا رفتن! آخه همه دلشون واسه بزرگه میسوزه و معتقدن حامله شدنه کوچیکه تو این شرایط جز اینکه بزرگه رو بیشتر نا امید و افسرده کنه هیچی نداره همه دلشون میخواست اینبار خبر حامله شدن بزرگه رو میشنیدن ... خلاصه کلی اه و اووه و نه و ناله اوردن تو کار این کوشولویی که تو راهه ...

این بچه هه هم نه گذاشت  نه برداشت درست یک هفته بعد دست به عملیات انتحاری زد که البته خوشبختانه زود به دادش رسیدن؛ یک هفته بعد از این جریانات آپاندیس دختر عموم عود کرد و بهش گفتن به احتمال ۵۰ درصد بچش میمیره!

آخی ... تموم مدت که دختر عموم توی اتاق عمل بود اشک تو چشمام جمع شده بود و همش این تصویر تو ذهنم شکل میگرفت که دختر کوچولوش ( نمیدونم چرا همش حس میکردم بچش باید دختر باشه) با اون بدن کوچولوی لختش در حالی که موهای سرخپوستیشو مثل موهای مامانش وقتی که کوچیک بود مصری زده یه گوشه نشسته لپاشم مثل این سیب زمینی ها یخورده کثیف و خوردنیه، انگار از خاک بازی منعش کردن زانوهاشو بغل کرده و در حالی که بق کرده داره بقیه رو نگاه میکنه   ....  بهش میگفتم خالهههههه بیا بغلم ... الهی قربونت برمممم بخدا من  وقتی شنیدم تو اومدی تو دل مامانت خیلی هم خوشحال شدم ... کی گفته هیچکی تورو دوس ندارههههه ... آخییییییی :(

بچه ش نمرد ... اما تا زمانی که بدنیا بیاد و حتی بعد از تولدش خطر همیشه هست و همه جونشون تو مشتشونه تا این فسقلی متولد بشه و از آب و گل در بیاد ...

پ.ن.عاشقانه: الهی من قربون اون روح و تن خستت برم عزیز دلم :( آخ که من چقد دلم تورو میخواد :( ... تازشم اصلا هم منظورم از قسمت اول نوشتم این نبود که چرا تو موهاتو آناناسی کردی؟ ... خیلی هم بهت میاد گلم. ولی اگه کوتاشون میکردی بیتر بود.... به خاطر خودت میگم عسلم! دخترای این دوره زمونه جنبه ندارن، ظرفیت ندارن فکر میکنن موی آناناسی هم مثل خود آناناس خوردنیه... خیلی غلط میکنن که از این فکرا میکنن خیلی ٬(*)××٪פפ٪¤×٪¤٫ !....

پ.ن:بنده  تصمیم گرفتم از این به بعد هر هفته یه قسمت داشته باشیم به اسم «ماری جیگر بلا دختر خوب قصه ها بیا تو بغل زن عمو  و این حرفا!» آخه اون دفه که نوشتم واسم اهنگ کودکی رو فرستاده و من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، دور برداشته و ایندفه آهنگ بردی از یادم رو فرستاده بعدشم زنگ زده میگه واسه تو فرستادم که منو از یادت بردی!!! ببین چطور با احساسات پاک یه بچه ی ساده و بی ریا بازی میکنن ملت ...

خب، ماری عزیزکم چقدر تو دوست داشتنی هستی خواهر گلم و من چقدر به تو علاقمند هستم.... باز عصا قورت داده شدم ... اوکی؛ ماری جونم چقده اخه تو ماهییی .... دیدی نزدیک بود خر بشم و از روی علاقه ی شدید به تو اون بلوز گپه رو واست بخرم و سی چهل هزار تومن پیاده بشم؟! در حالی که اون بلوز هیچی نداشت جز دوتا استین و یه یقه ی هفتی و تنه ش هم به زور تا روی ناف رو میپوشوند!! واقعا که! اگه این اتفاق میوفتاد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم! تا اطلاع ثانوی هم طرف قائم نمیرم که مبادا نفس عماره بره رو اعصابم و پولامو به فاک فنا بدم ...